در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عظیمی مهر از کرمانشاه: راننده کامیون هستم. در بیابان ماشینم دچار نقص فنی شد. مقداری برنج داشتم و دو سه لیتر آب. آب را برای خوردن نگه داشتم و مجبور شدم برنج را نشُسته پخت کنم. قابل توجه خانمها که ده بار مواد غذایی را میشویند.
گل مرداب از کرمانشاه: مطلب ققنوس از امید، بچه بیستوچن ساله قشنگ بود اما بین حرف و عمل خیلی فاصله هست. با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه.
ژیژی از کرج: تو دریای خیالم یاد تو موج میزنه. آسمون ابری چشمات، بوی علفهای خیس، اضطراب و بیقراری تو، تپشهای قلب من، صدای نفسهای باد، یاد رؤیاهای شیرین، نمنم بارون که میباره روی خاطرههامون، تو دریای خیالم یاد تو موج میزنه.
متین مهرابی: شما که میگید مطالب از مغز خودتون باشه، شعری که از پیمان مجیدی چاپ کردید چند وقت بعد با صدای یه خواننده شنیدمش. این سرقت نیس؟
چه ربطی داشت؟! خب ممکنه اون خوانندهای که میگی، حق کپیرایت و اجازه گرفتن از صاحب اثر رو رعایت نکرده یا شایدم رعایت کرده و قبلاً نظر مساعد و تاییدیه اجرا و خوانندگی ترانهش رو از سرایندهش به دست آورده باشه (دقت کن! من الان هیچکدوم رو تایید یا تکذیب نکردمااااا... فردا نری واس ما حرف درآری! فقط گفتم خوبه قبل از هر اتهامی یخده زوایای دیگه رو هم در نظر بگیریم. تموم شد رفت.!)
بدون نام: حیف شاعر نیستم. به جاش با خوندن مطالب بروبچهها عشق میکنم. دمتون گرم. از طرف من از احسان ۸۷ تشکر کنید. مطالبش عالیه.
چشم سوم از قائمشهر: حیاط پشت خانهمان آنقدر در سیاهیست که چشمهای ترس همیشه در سکوت سیاهش غوطهور است. به انتهای حیاط که نزدیک میشوم چشمانم را بیشتر باز میکنم و دریغ از یک پلک زدن! نمیدانم در چارچوب این حیاط خالی چه چیز تا سر حد یخ بستن خون در رگهایم مرا میترساند. شاید ترس در جیبهای خودم باشد! لای آستینهایم! شاید ترس در بازتاب نگاه خودم دوباره در چشمانم فرو میرود! میلیونها سال گذشته است و من از پنجرة اتاقم به حیاط پشت خانهمان خیره شدهم. شاید فکرم در جای دیگری نوسان دارد. شاید ترس از کارهایم و حرفهایم، ترس از نگاه دلم به دنیایم در بندبند خودم نه، بلکه حتی بر تاروپود لباسم هم چیره شدهاند[...]
احمد از بابل: عجب گُل کرده این صفحه حسامی/ عجب بازاری پیدا کرد حسامی/ بیا با یکدگر همدست گردیم/ کنیم یک کار خیر و خوب حسامی/ بیا با مهر تا مسکن بسازیم/ دهیم تحویل به بچهها حسامی/ تو فرما کار، من پیمانکار گردم/ سند میگردد یکساله حسامی/ بسازیم خانههای آبکی را/ شود پُر پول جیب ما حسامی/ که گفته پول گرفتن اختلاس است؟ بُوَد یک ابتکار خوب حسامی.
ببین احمد جان! من رو وارد این قضایا نکن برادر جان! حالا من پارتیبازی کردم واس خاطر طنزش چاپیدمش، ولی خودمونیم... (هوم؟ خب حالا یه دو سه نفر دیگهم هستن! اوکی... غریبه که نیستن! بروبچن!) جون من خودت یه نگاه دوباره به در و پیکر همین دو سه خط بنداز! قبل اینکه مسکن بسازیم، گمونم اول باس یه سه چار تا ضربه کلنگی، روی همین چند خط بندازیم فردا آوار نشه رو سرمون؛ خونه آبکی و درآمدسازی پیشکش هر دوتامون!
فاطمه ب. جهانی از دهلی: تازگیها متوجه شدهام که گاهی اوقات فراموش میکنم موقع ظرف شستن، دستکش بپوشم یا مثلاً فراموش میکنم که با قدمهای ریز و روی یک خط راست راه بروم، کرِم دور چشم بزنم، توی خانه دمپایی بپوشم و طبق تمرینات یوگا نفس بکشم. همه این اداها را یادم میرود و میشوم همان دختری که با پای برهنه روی سرامیکها میدوید و قدمهای بزرگ و مردانه برمیداشت و اعتقادی هم به کرِمهای روز و شب و... نداشت! میشوم همانی که هرگز فراموش نکرد نفسهایش را متناسب با فاصلهاش از تو تنظیم کند! مثل حالا که سخت بالا میآیند، سخت... سخت!
نرگس عباسی از اراک: قلبم میمیرد وقتی میفهمم که تو پرواز را آموختی؛ در زمین تنهایم گذاشتی و رفتی. اینجا نفسهایم هم غریبند. منم و یک آسیاب بادی. یک مترسک در شهر قصههای کودکی. دریغ از اینکه در دنیای کاغذی ما آدمها فقط یک خودکار وجود دارد برای خط زدن گذشتهها. تا اینکه یک روز میان صدها کاغذ باطله برای این دنیای خطخطی با صدای بلند کلمة افسوس را فریاد بزنیم؛ شاید روزگار صدای نالههایمان را بشنود. آه ای قلب کوچکم، سالهاست که ترک برداشتهای اما حتی غم هم سراغ تو را نمیگیرد. این روزها برای همه سرد شدهای، حتی برای من.
شیدا ۷۴: وقتی جلوی آینه میروم، لبهای خندانم را بیشتر به نمایش میگذارم. آینه، بیشتر شاهد خندههای من است تا انسانها. وقتی در مقابل انسانها قرار میگیرم اخم میکنم تا خنده؛ که بیشتر جدیت من نمایان شود تا کمی هم غرورم حفظ شود. گویا در عصر ۲۱ غرور جزو صفتهای شایستة انسانی است نه لبخندها و شادیهای زودگذر. نمیدانم چه شد که به اینجا رسیدیم. چه شد که محبتها کم شدند، دعواها توان یافتند، مهربانیها فاکتور گرفتند و من سردرگمم در این دلواپسیها.
بدون نام: مطلبتون درباره آب و بیآبی عالی بود. ادامه دهید، اثرگذار خواهد بود. بیآبی شوخی نیست. زندگی همه ما وابسته به آب است. پاینده باشید و برقرار.
دریا بابادی از کرمانشاه: تمام مدت بیتاب و بیقرار پشت درهای بسته انتظار میکشید. صدای گریه را که شنید، تمام خستگیهای خود را به دست باد سپرد. روزها را با شادابی و کار زیاد میگذراند و شب خود را از تک و تا نمیانداخت و در اوج خستگی، میشد همبازی میهمان جدیدش... مدتها چشم به دهانش دوخت تا «بابا» خطابش کند اما انگار «مامان» گوی سبقت را ربوده بود. سالها گذشت... تنهاتر از گذشته بود؛ در کنارش جز خاطراتی قدیمی، چیزی باقی نمانده بود. باز هم چشمبهراه بود و بیقرار؛ ولی مگر او به بچهها غذا داده بود و بزرگشان کرده بود که حالا بخواهد کسی مراقبش باشد؟! سخنان فرزندش مگر جز این بود؟ پدر همیشه بود ولی تنها و شبهایی که ما خواب بودیم، او به خاطر آرزوهای کودکانهمان بیدار بود. براستی پدر انگار نبود و همیشه بود در کنارمان.
جوجه اردک زشت از قائمشهر: [...]سهراب چند دهه قبل فهمید که آدمها سریع گام برمیدارند و زود قضاوت میکنند و با سرک کشیدن در زندگی هم روز را میگذرانند و چیزهایی را که نمیبینند دیده فرض میکنند. در این دهه هم اینگونه است. آدمها سریع گام برمیدارند و زود قضاوت میکنند و... طوری گام برمیدارند که شیشه حریم تنهایی فردی که از کنارشان میگذرد میشکند[...].
جودی ابوت تنها: حیف شاعر نیستم. به جاش با خوندن مطالب بروبچهها عشق میکنم. دمتون گرم. از طرف من از احسان ۸۷ تشکر کنید؛ مطالبش عالیه (مطلبم رو چاپ کن. منتظرم ها. وگرنه بابالنگدرازم رو میفرستم سراغت. ها... نگی نگفتی!)
قبل از هر کاری توصیه میکنم خطکش بگیری دستت اندازه درازای لنگ بابای مذکور رو به دست بیاری، ضرب در دو به توان ده کنی، بعد با اندازه طول وردنه مامانبزرگ من یه مقایسه همچی ضمنی و ذهنی کنی... اگه پشیمون نشدی میشه برای موارد بعدی بشینیم مذاکره کنیم ببینیم کار به کجا میرسه! (دیگه چون عاشق مطالب بروبچ بودی خواستم گوشی رو دستت بدم فردا سر و کارت با مامانبزرگ من افتاد نگی نگفتی! ها! حواسِته خووووب جمکو! خخخخ!)
قاسمعلی سلیمانی از اصفهون: شما چی مینویسید ما چی میبینیم! چند روز پیش وقتی صبح مغازه را باز کردم، [دیدم] از لوله فضای سبز، آب با فشار هدر میرفت. به شرکت مربوط زنگ زدم فرمودند به فلان جا زنگ بزن. به فلان جا گفتم فرمودند مربوط به پیمانکار است. خلاصه با سمج شدن ما و بعد از حدود ۹ ساعت هدر رفتن یک روز آب یک محله اقدام شد!
نسیم از توابع بهبهان: دوشنبه اون هفته همین که روزنامه رسید دستم یهراست رفتم خانه پیامکها؛ بازم اسمم نبود. رفتم تلگرافخونه؛ هعیییی... دریغ از یه نسیم! گفتم خب بذار ببینم تو خونه بروبچهها امروز بچهها چی نوشتهن که یه دفعه اسمم رو دیدم! یه شعر هس پسرعمهزا میخونهش... آره آره همون رو خوندم!
پس اینطور که میگی نسیم نبوده؛ توفان و گردوغبار عظیمی بوده واس خودش!
مهندس مریم، مامان محمدعلی: دوم اردیبهشت روز زمین پاک. بیایم این هدیه را برای فرزندانمان پیشکش کنیم. البته نه فقط یه روز بلکه همیشه محافظ طبیعت باشیم.
ساناز احسانی از تهران: وقتی وارد خانه شد، در را بست. چیزی هم نگفت. فقط چند دقیقه به چشمانم زل زد و بعد به اتاقش رفت. بیاختیار نگاهم به گلهای سرخ توی گلدان افتاد. گلهای سرخی که خودم روی میز دونفرهمان گذاشته بودم تا خلوتهای دونفرهمان عاشقانهتر شود اما او باز هم مثل همیشه احساساتش را پشت در جا گذاشته بود.
نوه مامانبزرگ از قم: از کسانی که مدام میگویند عشق عشق و نمیدانند آن چه نوع آتشی است، عصبانی میشوم و دلم میخواهد مانند فیلبان آنقدر بزنم توی سرش تا مدام بگوید: «آخ عشق واخ عشق»! البته آهسته و پیوسته؛ شاید طفلکی راست گفته باشد! آنوقت سرم را میآورم پایین و حالا نزن کی بزن. به این هم میگن خودزنی! این به آن در!
تلگرافخانه
سارا بیدل ـ مهری ۱۷ ساله از تهران ـ دریا بابادی از شهر کرد ـ نیما از کرمانشاه ـ عشق تهران ـ سوسو از قائمشهر ـ مرمر از تبریز ـ شیمیدان از تبریز ـ پردیس ـ نگار از شهرری ـ محمود بلیغیان ـ صبا ۱۵ ساله از کرمانشاه ـ معصومه از اراک ـ زینب ـ ژیژی از کرج ـ قنبر یوسفی از آمل ـ فروغ رؤیایی ۱۹ ساله از مشهد ـ یک مادر جوان ـ نگار ـ هستی ۷۴ ـ زهرا ۶۷ از ابهر ـ آشنای ۱۶ ساله ـ تشکری از اسلامآباد ـ سیمین مهربانی ـ تورج ظهیر مالکی از میاندوآب ـ فریبا شادابی، ۱۴ ساله ـ قاسمعلی سلیمانی از اصفهان ـ نسیم از توابع بهبهان ـ باقر دولتآبادی از نیریز ـ احسان ـ سهیلا گیاهی از رودبار ـ س.م. بیدقی ـ سوفیا ۸۸ ـ علیزاده از شهر ری ـ آباندخت از ماهشهر ـ ناهید ۲۲ ساله ـ شبنم از جنگلهای شمال ـ هیوا از کردستان ـ پارسا خالقی ۲۶ ساله از گرگان ـ خسرو، سرباز تنها ـ یک مرد اصیل ـ داوود ایماننژاد از تهران ـ فروغ از پلدختر ـ دختری تنهای تنها، ۱۵ ساله از بهشهر ـ رضا تبریزی ۲۲ ساله ـ مینا ـ شاهین کوچیکه ـ عرفان ۲۰ ساله از کرج ـ زیبا ل. ـ زینب مرادی ۲۲ ساله ـ تنها ساکن کره ماه ـ محمد آریا از تهران ـ فرشته ۶۷۳ از شمال ـ پژواک از اندیمشک ـ حسین ـ اقبال از شاهیندژ ـ سمیرا از تهران ـ فریبرز مرادی ـ شادی ف. ۲۷ ساله از مشهد ـ خانم بابایی ـ مسافر غریب ۱۳ ساله از ایلام ـ بچه شمال ـ صدرا ـ آیناز فرهنگی ـ سیما ۱۹ ساله ـ فرنگیس ۷۷ ـ بهناز متولد خوزستان ـ شاهمرادی ـ علیزاده از شهر ری ـ قنبر یوسفی از آمل ـ ساناز احسانی از تهران ـ کامران نعمتی از بابلسر ـ فریبا طاهری ـ احسان ۸۷ ـ سایه ۶۹ ـ هادو از شهر اولینها ـ و... بقیه اسامی و افراد و اجتماعات و غیره و ذلک هم منتظر بمونن تا ببینیم شمارههای بعدی کار به کجا میکشه و اینا! (حالا اینا در این جمله چه معنایی داره دیگه به عهدة تخیل خودتون!).
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: