درباره ...

حسرت بزرگ و دستاوردهای بزرگ‌تر

قدر چیزهای به ظاهر کوچکی که داریم، باید بدانیم ... قصه زندگی صفورا خانم را که می‌خوانیم، غمی‌عجیب در آن موج می‌زند، حسرتی که در همه زندگیش همراه او بوده و بر لحظه لحظه عمرش سایه افکنده است. بیا با او همراه شویم و زجری که هربار دیدن چهره خود در آینه به همراه داشته را در درون ذهنمان تصویر کنیم. آه... چه کشیده!. چندین هزار بار با خودش گفته که چند تار مو روی سر بود؛ زندگیش تفاوت می‌کرد؟ اصولا مسیر زندگیش عوض می‌شد، شاید! همسری داشت و فرزندی و این همه زندگی را با تنهایی پشت سر نمی‌گذاشت.
کد خبر: ۷۹۱۰۱۱

اکنون دلبندی داشت که با او سال‌های آخر عمر را با خاطره مادر بزرگی رج نمی‌زد، شاید اکنون خودش هم مادر بزرگی بود و نوه‌هایش را در دور و برش می‌چرخیدند و او به آن‌ها جاجیم بافتن را یاد می‌داد و قصه‌ای برایشان می‌گفت.... آه اگر موهای سرش نمی‌ریخت، شاید آن روز لعنتی مدرسه پیش نمی‌آمد و صفورا خانم درسش را می‌خواند و الان یک زندگی کاملا متفاوت داشت... آدم دلش می‌گیرد وقتی این همه حسرت را وزن می‌کند... آن وقت است که می‌توانیم به خودمان نهیب بزنیم که کاش قدر این چیزهای به ظاهر کوچکی که داریم، بدانیم، همین مویی که روی سر ماست را اگر نداشتیم، می‌توانست کل سرنوشتمان را عوض کند.

... اما خب به صفورا خانم باید بگوییم که خیلی هم خودش را در حسرت‌هایش غرق نکند او در مقابل همه آن چیزهایی که نداشته، چیزهایی داشته که برای دیگران حسرت است، اگر تارهای مو او را تنها گذاشته، تارو پود آنچه می‌بافد، خود هنری است که خیلی‌ها قدرش را می‌دانند و در دل به بافنده‌اش هزار احسنت می‌گویند، این چیز کمی نیست، باور کن!

افشین خماند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها