در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سال 87 که در مقطع لیسانس وارد دانشگاه شدم، برای اولین بار در زندگی، آدمهایی را دیدم که با لهجه من صحبت نمیکردند. البته قبلترش هم دیده بودم. کارگران مهاجر افغان یا شاید آدمهای دیگر. ولی هیچ وقت اینطور توجه نکرده بودم. خب، ما، یعنی من و دوستانم، آدمهای مغرور و خودبینی بودیم که فکر میکردیم معیار ما هستیم و هر کسی به هر نحوی با ما تفاوتی داشته باشد، مشکل از اوست. البته همین جا اعتراف میکنم بخش عظیمی از این اخلاق من تحت تاثیر جو روانی دانشکده بود. جنگ سرد بین گروه ملقب به تهرانیها و شهرستانیها! جنگ سردی که چهار سال طول کشید و دست آخر هیچ کدام از ما نفهمیدیم بهترین سالهای عمرمان را با مسخره کردن سلیقه و گویش و خیلی چیزهای یکدیگر، عملا هدر دادیم. ما تفاوتهایمان را مبنای دشمنی قرار داده بودیم در حالی که میتوانستیم خیلی چیزها از یکدیگر بیاموزیم و همان کاری را بکنیم که اینجا بسیار رایج و محبوب است: تبادل فرهنگی!
من سالها در ایران، مثل خیلیهای دیگر کلاس زبان انگلیسی میرفتم و تقریبا با اعتماد بهنفسی مثال زدنی معتقد بودم زبانم فول است. توهم من وقتی فرو ریخت که برای اولین بار وارد فرودگاه نیویورک شدم و برای پارهای توضیحات(!) مرا فراخواندند تا پاسخگو باشم. همانجا متوجه شدم آنچه سالها به آن میبالیدم حبابی بیش نبود و من تقریبا نصف بیشتر حرفهای پلیس فرودگاه را متوجه نشدم و وقتی هم باید پاسخی میدادم، حرفهایم سرشار از اشتباهات گرامری، تلفظی و غیره بود. این اتفاق روزها و ماههای بعد به دفعات تکرار شد و کار به جایی رسید که حتی در رستوران برای خودم غذا سفارش نمیدادم و به همسرم التماس میکردم به جای من صحبت کند. بعد از مدتی، تمام کارهایی که باید خودم انجام میدادم، مثل زنگ زدن به بانک، بیمه، وقت گرفتن از دکتر و چیزهایی از این قبیل را همسرم انجام میداد و من هر روز، بیشتر و بیشتر به این فکر میکردم که اگر من صحبت کنم، مردم سریع پشت سرم حرف میزنند و لهجه پرشین مرا مسخره میکنند. اگر مجبور میشدم جملهای بگویم، هزاربار در ذهنم مرورش میکردم و نهایتا سعی میکردم کاری نکنم که مجبور شوم با آدم خارجی همکلام شوم. البته بعدها این مشکلات با پیدا کردن کار و توفیق اجباری به سروکله زدنِ هرروزه با آدمها بتدریج کمتر شد، اما مهمترین اصلی که در برطرف شدن این مشکل موثر بود این بود که مردم اینجا، هیچوقت مرا مسخره نکردند، هیچوقت به من نخندیدند و هیچوقت سعی نکردند به من بیاموزند که لهجه اصطلاحا نیویورکی آنها، معیار سنجش زبان انگلیسی است. مردم، به خاطر دست و پا شکسته حرف زدن از من دوری نکردند و اطرافیانم مرا همان طور که بودم و هستم قبول کردند و همیشه از من درباره ایران، بخصوص تاریخ معاصر آن سوال میکنند و من هم تا جایی که میتوانم از خوبیهای ایران برایشان میگویم تا به صنعت گردشگری کشورم هم کمکی کرده باشم. من حسرت روزهایی را میخورم که به صحبت همکلاسیهای کرد، لر، بلوچ، عرب و آذریام گوش ندادم و از دخترک افغان همسایهمان نیز نپرسیدم غذای محبوب مردم کشورش چیست. من هنوز، حسرتهای زیادی درباره آن روزها دارم. امیدوارم شما نداشته باشید.
حنا بهمنبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: