یک روز مادر ساناز متوجه ناراحتی دختر کوچولو شد و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده دخترم؟ چرا ناراحتی! چرا دائما چتر در دست داری؟
ساناز گفت: منتظر باران یا برفم که ببارد تا من با چترم بروم زیرش و لذت ببرم. پس کی از این چتر استفاده کنم؟
مادر گفت: بله درست است، امسال اصلا باران و برف نبارید. ولی هنوز دیر نشده از خدا بخواه که این نعمتش را از ما دریغ نکند و باران ببارد.
ساناز آن شب خیلی دعا کرد که باران ببارد و شب خواب دید که میان ابرها با چتر زیبایش قدم میزند و از ابرها درخواست برف و باران میکند. میان ابرها یک ابر سفید بود که از همه چاقتر و خیلی هم دلخور و ناراحت بود.
ساناز گفت: ابر سفید تو چرا ناراحتی؟
ابر سفید گفت: من هم ناراحتم و هم دلخور از مردم. دلم میخواهد تمام زمین را آبیاری کنم، ولی مردم زمین نمیخواهند.
ساناز گفت: چرا تو این فکر را میکنی؟ من که میخواهم با چترم به کوچه و خیابان بروم.
ابر گفت: همه که نمیخواهند. یک نفر میگوید باران ببار، یک نفر میگوید باران نبار. ما هم ماندیم چه کار کنیم. بنابراین تصمیم گرفتیم اصلا نباریم.
ساناز گفت: نه ببارید. ببارید... من قول میدهم بروم با مردم صحبت کنم و همه از شما بخواهند که ببارید.
ساناز از خواب بیدار شد و به خواب عجیبش خندید و خدا را شکر کرد که خواب بوده و ازطرف همه مردم از خدا خواست که باران ببارد. چند روز بعد ابرها در آسمان پیدا شدند و باران نمنمک بارید و آنقدر بارید تا تمام زمینها و گیاهان سیراب شدند و ساناز کوچولو هم کلی زیر باران قدم زد و لذت برد.
او یاد گرفت که همیشه از خدای مهربان برای همه نعمتهایش سپاسگزار باشد.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم