ساناز‌کوچولو و آرزوی باران

ساناز کوچولو امسال تولدش یک چتر رنگارنگ قشنگ از پدربزرگ مهربانش هدیه گرفته بود و هر روز در انتظار برف و باران بود که از آسمان بیاید و او با چترش زیر برف و باران برود و لذت ببرد، اما خبری از بارش نبود.
کد خبر: ۷۷۶۲۰۲

یک روز مادر ساناز متوجه ناراحتی دختر کوچولو شد و از او پرسید: چه اتفاقی افتاده دخترم؟ چرا ناراحتی! چرا دائما چتر در دست داری؟

ساناز گفت: منتظر باران یا برفم که ببارد تا من با چترم بروم زیرش و لذت ببرم. پس کی از این چتر استفاده کنم؟

مادر گفت: بله درست است، امسال اصلا باران و برف نبارید. ولی هنوز دیر نشده از خدا بخواه که این نعمتش را از ما دریغ نکند و باران ببارد.

ساناز آن شب خیلی دعا کرد که باران ببارد و شب خواب دید که میان ابرها با چتر زیبایش قدم می‌زند و از ابرها درخواست برف و باران می‌کند. میان ابرها یک ابر سفید بود که از همه چاق‌تر و خیلی هم دلخور و ناراحت بود.

ساناز گفت: ابر سفید تو چرا ناراحتی؟

ابر سفید گفت: من هم ناراحتم و هم دلخور از مردم. دلم می‌خواهد تمام زمین را آبیاری کنم، ولی مردم زمین نمی‌خواهند.

ساناز گفت: چرا تو این فکر را می‌کنی؟ من که می‌خواهم ‌با چترم به کوچه و خیابان بروم.

ابر گفت: همه که نمی‌خواهند. یک نفر می‌گوید باران ببار، یک نفر می‌گوید باران نبار. ما هم ماندیم چه کار کنیم. بنابراین تصمیم گرفتیم اصلا نباریم.

ساناز گفت: نه ببارید. ببارید... من قول می‌دهم بروم با مردم صحبت کنم و همه از شما بخواهند که ببارید.

ساناز از خواب بیدار شد و به خواب عجیبش خندید و خدا را شکر کرد که خواب بوده و ازطرف همه مردم از خدا خواست که باران ببارد. چند روز بعد ابرها در آسمان پیدا شدند و باران نم‌نمک بارید و آنقدر بارید تا تمام زمین‌ها و گیاهان سیراب شدند و ساناز کوچولو هم کلی زیر باران قدم زد و لذت برد.

او یاد گرفت که همیشه‌ از خدای مهربان برای همه نعمت‌هایش سپاسگزار باشد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها