وقتی رفیق مهم‌تر از همسر می‌شود

رفیق‌بازی یکی از معضلاتی است که امروزه دامنگیر زندگی مشترک زوج‌ها شده است. اگر در گذشته این سنت و رویه غلط مختص مردان بود، اما حالا بعضی از زنان به پیروی از مردان درگیر دوست‌بازی شده و تفریح و خوشگذرانی با دوستان‌شان را به بودن در کنار همسر و خانواده خود ترجیح می‌دهند.
کد خبر: ۷۷۲۰۹۵

رفیق‌بازی گاهی اوقات تا جایی شدت پیدا می‌کند که روابط زن و شوهر به تیرگی‌ گراییده و در بدترین حالت زمانی‌که مرد یا زن می‌بیند طرف مقابلش به نیازهای روحی و جسمی‌اش بی‌توجه است، حتی با داشتن فرزند یا فرزندانی به جدایی فکر می‌کند.

سارا و مهرداد هفته گذشته به خاطر رفیق‌بازی‌های همسران خود به اتاق مشاوره آمدند که در ادامه صحبت‌های آنها و تحلیل دکتر پرویز رزاقی روان‌شناس را در این باره می‌خوانید.

شوهرم دوستانش را به من ترجیح می‌دهد

سارا: دیگر از دست رفیق‌بازی‌های بی‌اندازه شوهرم خسته شده‌ام. البته اغلب دوستان شوهرم متاهل بوده و اهل هیچ خلافی نیستند چون با آنها رابطه خانوادگی داریم. اما شوهرم و دوستانش دیگر شور هر چیزی را درآورده‌اند. همسرم همیشه با دوستانش خوش است و با آنها به تفریح و گردش می‌رود. در این پنج سالی که با هم ازدواج کرده‌ایم، شوهرم تنها یک ‌بار من را به مسافرت برده است، تازه آن‌ هم همراه با خانواده‌اش. در این مدت، دو بار به مسافرت مجردی رفته و اولین‌بار وقتی رفت تنها هفت روز از زایمانم‌ گذشته بود و به جای این‌که کنارم باشد، مرا تنها گذاشت. بار دوم هم گفت از طرف اداره به ماموریت می‌روم. اما چند روز بعد از همسر دوستش شنیدم همراه شوهر او به مسافرت رفته است. یک‌ بار که به خانه یکی از دوستانش رفته بود به من‌ گفت که تا یکی دو ساعت دیگر به خانه برمی‌گردد. دو ساعت که گذشت، زنگ زدم به گوشی‌اش. اما دیدم تلفنش را خاموش‌کرده است. نگران شده بودم. به هر کدام از دوستانش که زنگ می‌زدم، همگی گوشی‌هایشان را از دسترس خارج‌ کرده بودند. از طرف دیگر برق هم رفته بود و من بیش از هر زمان دیگری از تاریکی می‌ترسیدم. آن شب هر چقدر صبر کردم نیامد و هر طور بود با بدبختی با تاریکی ساختم. ساعت 7 صبح بود که شوهرم به خانه آمد. در را برایش باز نکردم و گفتم برو همانجایی که بودی. کلی بهانه آورد که در را باز کن برایت توضیح می‌دهم. وقتی از او توضیح خواستم خیلی غیرمنطقی‌گفت که پول کرایه تاکسی برای برگشت به خانه نداشتم و برای همین منتظر ماندم تا یکی از دوستانم من را به خانه بیاورد. دست آخر هم با کلی ببخشید و گفتن اشتباه کردم و دیگر تکرار نمی‌شود، موضوع پایان یافت.

هر دفعه قول می‌دهد که دیگر دنبال رفیق‌بازی نمی‌رود. اما باز روز از نو روزی از نو. یا می‌گوید می‌روم بستنی بخرم و بعد به هوای بستنی خریدن با دوستانش بیرون می‌رود و دم صبح به خانه برمی‌گردد. وقتی به او اعتراض می‌کنم که این چه کاری است با من می‌کنی؟ با پررویی تمام می‌گوید ببین چه کردی‌که از خانه فراری هستم؟ همسرم با یکی از دوستان دانشگاهی‌اش بیش از بقیه رابطه دارد. سال‌های اول ازدواج‌مان هر دو هفته یکبار او را می‌دید. اوایل می‌گفتم اشکالی ندارد و می‌گذاشتم دو سه ساعتی بروند و با هم خوش بگذرانند. اما از دو سال پیش به این‌طرف که شوهرم یک واحد برای شرکتش اجاره کرده و با این دوستش شریک شده، به او نزدیک‌تر هم شده است.

طوری‌که هر روز عصر فقط به‌خاطر دوستش به دفتر می‌رود. آن‌ هم فقط برای بگو و بخند. یک‌ روز در حالی‌ که خیلی عصبانی بودم، از یکی از دوستانش پرسیدم که این چه زندگی است‌ که شماها برای ما درست کرده‌اید؟ خیلی خونسرد گفت ما 12 سال این‌جوری بودیم، همیشه و همه‌جا با هم خوش گذراندیم. حالا هم نمی‌توانیم یکدفعه تغییر رویه بدهیم. بریده‌ام. هر کاری که فکرش را کنید انجام داده‌ام تا بلکه دست از این ‌کارهایش بردارد، اما درست نشد. دعوا کردم، محبت ‌کردم، قهر کردم، تهدید کردم، تشویق‌ کردم، تنبیه ‌کردم، اما نشد. از این شرایط دیگر خسته شده‌ام و نمی‌دانم چه کار کنم. فقط این ‌را می‌دانم که تحملم تمام شده و ممکن است حتی به جدایی هم فکر کنم. با این‌که طلاق در فامیل ما راه‌حل خوبی نیست.

زنم دیگر شاد نیست

مهرداد: همه چیز از زمانی شروع شد که همسرم گفت بیکاری در خانه اذیتش می‌کند و دوست دارد به کلاس‌های آموزشی برود. سبک سنگین‌ که کردم دیدم خیلی هم بد نمی‌گوید و سرش هم گرم می‌شود. قبول کردم و در کلاس زبان ثبت‌نام کرد. اوایل همه چیز خوب بود و مشکلی وجود نداشت و همسرم هم اشتیاق زیادی برای یادگیری زبان داشت. به کار خانه و همه چیز هم می‌رسید. اما چند ماه بعد ورق برگشت و همسرم بیش از آن‌که به من و زندگی‌اش توجه‌ کند، تمام وقت و توجه‌اش را به دوستانش اختصاص داده بود و مرتب با آنها پیامک‌بازی می‌کرد. هر وقت از سر کار به خانه برمی‌گشتم دیگر از آرامش سابق خبری نبود. همه‌جا به هم ریخته و ظرف‌های شام از شب گذشته نشسته باقی مانده بود. دیدن این منظره قابل تحمل نبود. این رفتارها هنوز هم ادامه دارد. وقتی به مهمانی می‌رویم، به جای این‌که جمع را همراهی‌کند گوشه‌ای می‌نشیند و پیامک‌بازی می‌کند. جالب این‌که وقتی با هم به گردش یا مسافرت می‌رویم دیگر شور و نشاط سابق را ندارد و بیشتر با دوستانش تلفنی حرف می‌زند. دوستانش همه زندگی‌اش شده‌اند و من نگران هستم و نمی‌دانم باید چه‌ کنم؟

لیلا حسین‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها