اینجا آرام آرام ، همه می میریم

«هامون که خشک شد زندگی هامان رفت بر باد. هیچ نداریم دیگر اینجا. انگار آدمها همه این را فهمیدند که دیگر گذرشان اینجا نیفتاد. بعد از 5 سال ، شما اولین شهری ای هستید که می بینیم. شرمنده که هیچ نداریم ، شرمنده».
کد خبر: ۷۶۳۷۳

صدها کیلومتر که دور شوی از تهران به استانی می رسی که قدیم سیستان بوده و حالا روی نقشه ها شده سیستان و بلوچستان. این استان بزرگ که خیلی ها فقط اسمش را شنیده اند ، شهری دارد به اسم زابل و از زابل هم که دورتر شوی به روستاهایی می رسی که هیچ ندارند بخورند: «اگه اشتباه نکنم 5 سال پیش بود از شهر آمدند که برایمان برق بیاورند. فریاد زدیم برق نمی خواهیم به ما کار بدهید. اینجا 100 نفر آدم هستند که گرسنه اند. برق به کارمان نمی آید. گفتند با برق کار می آید اما حالا 5سال است که نه کار آمده ، نه غذا. اینجا آرام آرام همه می میریم. پیر و جوان ، همه و همه...» بعید است نام «محمدآباد گلزار» را شنیده باشید. انگار هر چه راهها دورتر باشند ، نامها غریبه تر می شوند. محمدآباد گلزار هم یکی از این اسمهاست : «آنها که روزهای ماضی مردند دق کردند. از بس دنیا شد برایمان جهنم. ما همه شیعه هستیم. آنها دایم قرآن می خواندند برایمان و می گفتند درست می شود ، اما... آن سالها وقتی مردند آب نداشتیم روی خاکشان بریزیم ، هیچ نداشتیم ، هیچ...»


محمدآباد گلزار حدود 50کیلومتر با زابل فاصله دارد ، اما در همین 50کیلومتر دنیا رنگ می بازد تا فقر، خودش را به همه نشان دهد. انتهای جاده حدیمی ، بخشی به اسم «پشت آب» به چشم می خورد که محمدآباد گلزار ، آخرین روستای آن است . پشت آبی که در آن ، خبری از آب نیست : «هامون که آب داشت همه شاد بودیم. سر سفره مان همه چیز بود. از ماهی بگیر تا هر چه فکرش را بکنی. حبیب خدا که می آمد ، برایش گاو قربانی می کردیم ، اما حالا دیگر نمی شود این کار را کرد. چون در تمام روستا 5 راس گاو هم نیست». عباس سنچولی ، یکی از بزرگان ده این حرفها را می زند و دستش را بلند می کند سمت بیابان : «تو را به خدا ، تو که شهری هستی ببین ، ما که اینقدر دیدیم سوی چشم مان رفت.

آن موقع ها که هامون بود ، اینها همه سبز بود ، زمین بود، کشاورزی بود ، حالا اما...». هامون که رفت زندگی دامنش را از روی محمدآباد گلزار برداشت تا آفتاب سیستان مستقیم تر روی سر مردم بزند. مردمی که حالا سالهاست بی خیال دنیا شده اند. صبح تا شب می نشینند کنار خانه هایشان و به هامون فکر می کنند و به زندگی ای که هر دو گذشته و خشک شده است.

هامون را گرفتند ، لوله دادند

تا چشم کار می کند، کویر است و کویر است و کویر. سختی زندگی برای مردم روستا همین جاست : «اصلا باورمان نمی شود. غرق نعمت بودیم اینجا تا هامون خشک شد. هامون زدگی ما بود که خشک شد.» با امسال 8 سالی می شود که خشکسالی بی سابقه ای گلوی سیستان را گرفته . هر چند، سال گذشته اندکی باران آمد؛ اما به هیچ جا نرسید که نرسید. هامون که خشک می شود روزگار غمگین و غمگین تر می شود تا زندگی در «پشت آب» به رویا تبدیل شود: «هامون که بخار شد ما حتی آب هم نداشتیم بخوریم. شما شهری ها نمی دانید تشنگی یعنی چه. پسر خود من که آمده بود شهر، می گفت که شما اصلا سختی نمی دانید، بیکاری نمی دانید، تشنگی نمی دانید. ما اما فهمیدیم. اگر به ما تا چند سال پیش ، آب نمی رساندند و شیر لوله کشی توی روستا نمی فرستادند تا حالا مرده بودیم ؛ اما چه فایده؛ مردهامان آب کشاورزی ندارند. می میریم ، حالا کمی دیرتر.» خدیجه سنچولی اینها را می گوید و دوباره رو به من می کند: «خاله جان ! ما اینجا سواد نداریم که روزنامه بدانیم. آب لوله کشی خوب است اما کشاورزی خیلی بهتر است ! بگو به ما آب کشاورزی بدهند، بعد ما کلی از محصولمان را می دهیم به خودشان. این طوری زنده می مانیم». ماه اول که آب لوله کشی به محمدآباد می آید ، مردم شیر را به قصد سرازیر کردن به زمینها باز می کنند اما نه تنها کفاف نمی دهد که وقتی قبض آب را آخرماه دریافت می کنند ، زندگی پیش چشمشان تیره و تار می شود: «ما نمی دانستیم جایی که خودش به همه جا آب می داده ، حالا باید برای آن پول بدهد، وقتی فهمیدیم ، همه با هم در روستا گریه می کردیم. پول جیب همه مان به قبض آب نمی رسید. کار که نباشد سکه هم نیست».

با این وضعیت ، کشاورزی در روستا از بین می رود تا پلکهای مردم سنگین شود و دایم بخوابند. چاه زدن هم دیگر جواب نمی دهد تا دنیا به آخر برسد: «قدیم اینجا اگر کمتر از متری می کندیم به آب زلال می رسیدیم ، آب شیرین شیرین. حالا اما هیچ نیست. چند سال پیش جوانان روستا گفتند تا می توانیم چاه را می بریم پایین تر تا به آب برسیم. یک ماه کندند. روز و شب . خیلی کندند ، خیلی اما آخرش چه؛ به آب تلخ و شور و سیاه رسیدند که به هیچ دردی نمی خورد. جوانان چند روز از خانه بیرون نیامدند. می گفتند شرمنده ایم که دیگر آب نیست اما به آنها که ربطی نداشت. تقدیر بود دیگر».

روستای بیمار

آب که می رود، به جایش مریضی می آید؛ همه جا کثیف می شود تا تخم بیماری پراکنده شود: «ما که نمی دانیم اسم این مرضها چیست. یکدفعه دیدیم بچه ها و زنهایمان می میرند. بعدا فهمیدیم اینها سرخک و سیاه سرفه است. یکی از روستایی ها هم می گفت شنیده ام اینجا طاعون هم داریم. ما که معنی این اسمها را نمی دانیم اما بالاخره از جمعیت ما کم می شد». محمدآبادی ها ، مریضها را درمان هم نمی کردند: «نه این که دلمان نمی خواست ، نمی توانستیم . دوا درمان پول می خواهد که ما نداریم. دکتر هم که به ما سر نمی زند. چاره ای نداریم». پسر خدیجه ، کارت بهداشتش را از کیفش درمی آورد: «چند روز پیش کف پایم پاره شد، خودم را رساندم شفاخانه ، کارت را نشان دادم ، گفتند زمانش گذشته. ما که هیچ تاریخی روی آن ندیدیم ، اما از ما قبول نمی کنند. لابد می ترسند نزدیک ما بیایند ، خدای ناکرده مریض شوند».

روستا ؛ در حسرت پزشک

این روستا و چند روستای اطراف ، خانه بهداشت ندارند. به گفته ساکنان ، هرچند روستا با فاصله های تقریبی 10 کیلومتر یک خانه بهداشت دارد که آن هم زیاد به کار نمی آید: «می گویند آنها که در خانه بهداشت طبیبند، دکتر نیستند! چند باری که رفتیم آنجا ، گفتند نمی دانیم این درد چیست ، بروید از دکتر بپرسید. بنده خداها خیلی هم اصرار کردند اما ما پول نان شب را هم نداریم چه برسد به دکتر». رمضان راهداری که از جوانان روستاست ، اینها را می گوید و ادامه می دهد: «چند روز پیش دل پسر رئیس شورا درد گرفت ، چند روزی بود حالش بد بود، به زور و از سر ناچاری و این که ترسیدیم بمیرد ، رساندیمش دکتر، گفت آپاندیسش ترکیده. گفتیم درستش کنید ، گفت باید بخوابانیدش بیمارستان ، 250هزار تومان هم خرجش است. رئیس. دار و ندارش را که فروخت ، نشد 250هزار تومان. بالاخره با بدبختی درست شد اما حالا هیچ ندارد». جای خالی پزشک در روستا خیلی زود به چشم می آید؛ از زایمان های سنتی آن پیداست : «هنوز اعتماد زنها به قابله زیادتر است ، البته بی دکتری هم جای خودش. هنوز کسی به خاطر بهداشت با زایمان نمرده اما زنهایمان ، مریضی های طولانی گرفته اند ؛ مریضی هایی که زیاد با مردن فرقی ندارند».

هر کدام از زنهای روستا چندین فرزند دارند. به قول محمد سنچولی که از گنبد آمده تا به عمویش سر بزند و او را راضی کند تا پیش او برود، تفریح زنها بچه داری است. آنها در سن پایین ازدواج می کنند و خیلی سریع بچه دار می شوند. «البته این چند ساله هر وقت می رویم خانه بهداشت روستاهای دور ، به زنها قرص جلوگیری می دهند تا اینقدر بچه نیاورند تا بعد بزرگ شوند و بیکار شوند. الان خیلی اوضاع بهتر است . 20 سال پیش هیچ کس زیر 15 بچه نداشت».

تعجیل برای تشکیل زندگی

با این که بیکاری امان مردم را بریده است ، اما هنوز خانواده ها می خواهند سریع ، جوانانشان را سر و سامان دهند. خدیجه سنچولی که از 6 پسرش ، 3 تای آنها ازدواج کرده اند در فکر سامان دادن 3 تای دیگر است : «می خواهم زود زن دارشان کنم که اهل شوند».- ولی وقتی بیکاری اینقدر زیاد است ، چرا می خواهید زود ازدواج کنند؛ پول از کجا می آورند؛ «حرفها می زنی خاله جان ! بهتر از این است که بی آبرویی بار بیاورند. جوان که سنش رسید، باید زن داشته باشد. مگر بی زن می شود زندگی کرد. پولش را بالاخره خدا می رساند. نگران آن نیستیم». یکی از پسرهای خاله جان که ازدواج نکرده ، آرام نزدیک می شود و می گوید: «اما من نمی خواهم زن بگیرم. می گویند پولش جور می شود. اما چه فایده دارد که یک خانه همین جا بسازیم اما چیزی نداشته باشیم بخوریم؛». با همه این حرفها، هنوز ازدواج های بی سروصدا سر می گیرد و بچه ها به دنیا می آیند تا بزرگ شوند و بی مدرسه ، زندگی کنند و بعد بیکاری....

علم توی سینه مادر است !

روستا، مدرسه ندارد. یعنی خیلی گفته اند برای ما بسازید؛ اما کی ساخته؛ پسرها باید کیلومترها از روستا دورتر شوند تا به مدرسه برسند و دخترها هم که معمولا اجازه درس خواندن ندارند: «اگر مدرسه نزدیک بود یک چیزی ، اما ما که نمی توانیم دختر را بفرستیم وسط بیابان درس بخواند، قدیمی های ما می گفتند دختر باید بماند پیش مادرش و کار یاد بگیرد. راست می گفتند علم در سینه مادرهاست». اما نسل جدید دختران روستا، می خواهند درس بخوانند. مثلا عفت راهداری می خواهد برود سراغ درس و مدرسه اما نمی شود: «دخترها نباید از روستا دور شوند.» مشکل دخترها کم کم دارد به پسرها هم می رسد. آن موقع که آبادانی بود ، خیلی چیزها را می شد تحمل کرد ، اما حالا: «بالاخره هر چقدر هم مدرسه مجانی باشد اما ما باید پول رفت و آمد را داشته باشیم به بچه هایمان بدهیم. هر روز که آنها نمی توانند 30کیلومتر پیاده بروند.»- یعنی پول رفت و آمد را هم ندارید؛ «سوالها می کنی آقاجان. رفت و آمد می شود روزی 200تومان . تمام پول زندگی من الان 500تومان هم نیست.» مردان روستا معمولا همه همین حرف را می زنند، همین می شود که پسرها روزانه کیلومترها راه می روند تا به مدرسه برسند و بعد، چند سال که گذشت نیمه کاره درس را رها می کنند تا کنار پدران و برادرانشان به انتظار آینده بنشینند.

خانه های بی پناهی

بچه ها بعد از فراغت از تحصیل ، گاهی سراغ محکم کردن خانه ها هم می روند. خانه های روستا خشتی است و در سیستانی که بادهای 120روزه اش هر سال زندگی را پیش چشم همه نادیدنی می کند ، این کار خیلی مهم است . «همین پارسال خیلی از خانه ها خراب شد. خانه خشتی که قوت ندارد. می خواهیم با آهن و سنگ بسازیم اما فعلا که پول نیست». خراب شدن خانه ها هم نتیجه بی آبی است . اگر آب باشد با هر بادی گرد و غبار بلند نمی شود که به جان خانه ها بیفتد تا مردم را بی پناه کند.

زندگی در پناه آرزو

حالا می خواهیم نگاهمان را از هامون خشک شده برداریم و برگردیم. هامونی که با بخار شدنش ، زندگی های زیادی را هم بخار کرد تا به قول بخشدار «پشت آب» آمار بیکاری در محمدآباد گلزار به صد درصد برسد. پرمنفعت ترین کار روستا این روزها کارگری است. رئیس و 2عضو شورا به شهر می روند تا کارگری کنند: «اما چه کاری؛ از هر 20روز که می رویم ، یک روز کار گیرمان می آید. این که کار نیست. بدبختی است». احمد پابرجای ، عضو شورای روستا وقتی این حرفها را می زند روستایی ها هم سرتکان می دهند ، بالاخره یکی از آنها می گوید: «حالا می پرسید چرا بیکاریم؛ ما همه کار کرده ایم ، اما نشد و دیگر کارگری هم نمی شود کرد. اینقدر افغانی زیاد شده که کارگری هم به ما نمی رسد.»
- خب آخرش چی؛
«نمی دانیم. دیگر حتی نمی خواهیم فکر کنیم ، نان خشک و آب را می خوریم و شب ، روز می شود. می دانید اینجا مردم چطور مرغ می خورند؛ گوشت که نیست ، مرغ را هم هر 2 ماه یکبار 10 نفر جمع می شوند و می خورند.» خیلی ها ماههاست که این 2 ماهها را دیده اند که می آید و می رود و خبری از آن مرغها نیست . اما دورها را نگاه می کنند و فکر می کنند به گذشته که «آب بوده و هامون بوده» و آرزو می کنند کاش روزی هامون پرآب شود.

جای همیشه خالی دولت


کمک دولت به روستاهای پشت آب ، از جمله محمدآباد گلزار به دادن ماهی 10کیلو آرد به هر فرد محدود می شود و مسلم است در چنین شرایطی ، مردم کلی گله دارند.

یکی از پیرمردهای روستا می گوید: «همه می دانند که مشکل ما آب است و اگر آب باشد ، زندگی ما دگرگون می شود ، پس کاش به جای این کمکها به ما بیل مکانیکی بدهند تا ما حداقل بستر آب کشاورزی را فراهم کنیم.
تازه بی مزد و اجر هم نمی گذاریم بماند غذا و جای راننده اش را می دهیم!» اما همین هم برای محمدآبادی ها وجود ندارد.
تا مردمی که از تلویزیون و امکانات رفاهی محروم هستند ، کم کم از زندگی هم محروم شوند.
اما میرشکا ر ، فرماندار زابل عقیده دیگری دارد: «متاسفانه استان به طور کلی محروم است و رساندن همین ماهی 10کیلو آرد به افراد هم برای ما خیلی سخت بود.»
فرماندار که رفع مشکل این افراد را منوط به انجام کارهای زیربنایی می داند ، می گوید: «این کارها در حال انجام است اما همه می دانند که یک روز جواب نمی دهد.
استان ما ، 8 سال خشکسالی را تحمل کرد و حالا دارد تاوانش را می دهد.» تاوانی که معلوم نیست پایانش چه زمانی سر می رسد.



نوید آقایی
aghaee@jamejamonline.ir
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها