در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کرکره مغازهها پایین کشیده میشود و همه غریبهاند و ترسناک، هول و ولا بیشتر است و صداها مرموزتر و شهر سنگینتر؛ و اینها یعنی اینکه شب شده است و ما داریم خیلی ناشیانه توصیفش میکنیم. یعنی اینکه هنوز شب را نشناختهایم. یعنی هنوز وقتی که سایه آن میافتد بر سر روز ترس برمان میدارد. یعنی هنوز دست شب را که دراز کرده سمتمان نگرفتیم. پساش زدهایم. یعنی هنوز حیران شب نشدهایم. نگذاشتیم یک دل سیر برایمان حرف بزند و آواز بخواند. یعنی تاریکی و سیاهی را کنار نزدهایم از روی چهره بشاش و فروتناش. یعنی دل به دلش ندادهایم. با شب طرح دوستی بریزید، گول ظاهر مرموز و پیکر پهن و چشمان باریک نافذش را نخورید، صدای چکمه لژدارش را که شنیدید از ترس نروید زیر پتو و خودتان را نسپارید به خواب و رویا، هیبت سیاهش با بارانی سیاه و کلاه لبهدارش را که دیدید توی بغل خواب دست به دامان روز و روشنایی نشوید. از سایه بلندش نترسید، فقط کافی است بگذارید این بابا لنگدراز شب کمی نزدیکتر بیاید. باید صبر کنید تا همقد شما شود، آن وقت میشود دوست جانیتان. آن وقت روزها را میسپارید به دست باد، تا دوست سیاهتان سر برسد. همین که سر میرسد مینشیند روی صندلی. کلاهش را گیر میدهد روی زانوش. دستی توی موهای پریشانش میکشد و عینک بیفریمش را به چشم میزند. بعد هی تکان میخورد و تکان میخورد. میخواند و میخواند. بعد هی نزدیکترش که بشوی، میبینی گرم است و مهربان. محاسناش بلند و مرتب است و با آنکه نمیخندد اما خطوط چهرهاش ملایم و مهربان است. اولش سکوت عمیقش میگیردت، بعد کمکم میبینی صداها واضحتر شده است. همه چیز را میشنوی. حتی آنها که توی روشنایی نمیشنویشان. صدای خشخش برگها، جاروی رفتگر پیر، ناله گربه، مشمای زبالههای سطل آشغال که مردی به همشان میزند، صدای قدمهای عابر توی کوچه، حتی صدای فکر کردن خودت را. اصلا آدم شبها از خودش جلو میزند. دست خودش را میخواند و هی فکر میکند. بیدغدغه و حرف و حدیث. بیهیچ نگرانی و آشوبی، چرا که شب بیوزن است. شاید گم شوی اما سرآخر همیشه پیدا میشوی. میخواهم بگویم با شبها دوست شوید. نگذارید روز با روشنایی فخرفروشانهاش گولتان بزند. توی روشنایی همه چیز یک جور دیگری میشود که نیست. توی روشنایی همه تظاهر میکنند. روشنایی روز سوزنده است و تابش مستقیمش چشم آدم را میزند. روشنایی روز منت میگذارد بر سر آدم. بعد با روشن کردن یک چیزهایی، یک چیزهای دیگر را از چشممان مخفی میکند. اما توی شب همه چیز عیان است. هیچکس توی شب آفتابی نمیشود. همه میروند توی لاک خودشان، چرا که شب فروتن است. ادای کسی را درنمیآورد. خودش را به کسی تحمیل نمیکند. مجبور نمیکند، خواب را از چشمها نمیدزدد. شب خداوندگار حضور گرم است. آنقدر آرام است و نترس که میگذارد یک دل سیر با خودت خلوت کنی.
مهراوه فردوسی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: