برایم جالب بود که آثارتان در حوزههای مختلف است. در دورهای به زندگی و آثار بزرگان دین پرداختهاید. برخی از آثارتان در حوزه ادبیات کودک است. از سوی دیگر، ترجمه آثار نویسندگان و شاعران فلسطینی بخشی از ترجمههای شما را تشکیل میدهد. آثار نویسندگان ایتالیایی مانند امبرتو اکو و لئو لئونی و... را ترجمه کردهاید. البته پیش از اینکه درباره آثارتان صحبت کنیم، اگر امکان دارد از خودتان بگویید. ظاهرا زندگی پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشتهاید، تجربه زندگی در شهرهای مختلف ایران و اروپا...
نیای پدریام اهل اراک بود. من در اراک زاده شدم. اما چون پدرم پزشک راهآهن بود هر سهچهار سالی را در یک شهر به سر بردیم. برای همین دقیقا نمیتوانم بگویم اهل کجا هستم. دوران مدرسه را در مشهد، اهواز، خرمشهر و قم گذراندم و بعد هم سالها در تهران زندگی کردم. این موضوع شاید از بخت بلند من بود. در مشهد این بخت را داشتم که در خدمت استاد محمدتقی شریعتی، پدر دکتر علی شریعتی باشم. بعد در سفری که دکتر شریعتی از پاریس برای فوت مادرش به مشهد آمده بود، او را ملاقات کردم. در اهواز و خرمشهر این بخت بلند را داشتم که گرمی و صمیمیت خوزستانیها را حس کنم. در قم به دبیرستان رفتم و همکلاس مرحوم احمدآقای خمینی بودم. از قضا دبیرستانم را به پیشنهاد جلال آلاحمد انتخاب کردم. به من گفت: «به دبیرستانی برو که دکتر مصفا در آنجا باشد.» زندهیاد ابوالفضل مصفا، برادر مظاهر مصفا، همکلاس و دوست جلال بود. به دبیرستان حکیم نظامی رفتم. خوشبختانه در مدتی که در خرمشهر بودم این فرصت را یافتم که در خدمت جلال باشم تا به قول خودش تن خستهاش را آرام کند. بعد هم برای تحصیل در دانشگاه به تهران آمدم.
از چه زمانی همکاریتان را با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آغاز کردید؟
از آذر 1350. زمانی انتشارات خودم را داشتم به نام موج. اولین کتاب موج، کتابی بود با عنوان «شعر مقاومت در فلسطین» که شادروان سیروس طاهباز آن را ترجمه کرده بود ولی با نام مستعار کورش مهربان چاپ شد که اخیرا هم نشر روزبهان میخواهد آن را بازنشر کند. البته در تجدید چاپ این مجموعه، شعر شاعران معاصر ایران درباره مقاومت فلسطین را به آن افزودهام.
نمیخواهم از بحث دور شویم ولی میتوانید اشاره کنید کدام شاعران؟
برای مثال شاید کمتر کسی بداند که یکی از زیباترین شعرهایی که در این زمینه سروده شده اثر سیمین بهبهانی است. همچنین از محمدعلی سپانلو، م. آزاد، اسماعیل شاهرودی، امیری فیروزکوهی که قصیده بلندی در این زمینه دارد. همچنین قیصر امینپور و سیدحسن حسینی که اقبال نداشتم این دو شاعر بزرگ را از نزدیک ببینم. حسینی شعری به زبان عربی در رثای شاعر معاصر فلسطین سمیح القاسم سروده است. اینها را افزودهام تا دیگران بدانند شاعران بزرگ ما چه ادای دینی به مسأله جهانی فلسطین کردهاند.
چه شد که کتاب غسان کنفانی را ترجمه کردید؟
آن زمان سفری داشتم به مصر و پس از آن بیروت. این کتاب دستم آمد. برایم جالب بود و آن را ترجمه کردم و کانون آن را منتشر کرد. البته به دلایلی اشاره نشد که نویسنده فلسطینی است.
سپس به پیشنهاد سیروس طاهباز و دکتر کمال خرازی، مدیر انتشارات کانون شدم.
قبل از انقلاب...؟!
بعد از انقلاب. قبل از انقلاب که مدتی هم زندان رفتم و مهمان آقایان ساواک بودم...
چرا..؟
به دلیل فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی مدتی در کمیته مشترک ضدخرابکاری بودم.
چه سالی بود؟
سال 1357 که به انقلاب خورد و ما آزاد شدیم.
در آن زمان به دلیل تعلق خاطری که به فلسطین داشتم، نمایشگاه بزرگی در موزه هنرهای معاصر با عنوان نمایشگاه تصویرگران جهان درباره فلسطین برگزار کردیم. آثار نقاشان جهان درباره فلسطین جمع شد و در این موزه به نمایش درآمد و سه چهره برگزیده هنرمند جهان عرب و فلسطین، مونا صعودی رئیس بخش هنری سازمان آزادیبخش فلسطین، مصطفی حلاج نقاش بزرگ و شهید ناجی علی کاریکاتوریست بزرگ فلسطینی را دعوت کردیم که به ایران آمدند.
با استقبالی که از این نمایشگاه شد، تشویق شدم تا کتابی ترجمه کنم به نام «قدس رویای ما» شامل نوشتهها و نقاشیهایی از کودکان فلسطینی که حق تالیف آن را نیز پرداخت کردیم و در کانون منتشر شد. در تجدید چاپ مقدمهای به آن افزودم و در آن برای نشان دادن تعلق خاطر ایرانیان به مسأله فلسطین به موضوعی اشاره کردم. در انجیل متی آمده پیش از آنکه مسیح زاده شود سه تن از ایرانیان از حرکت ستارگان درمییابند که مسیح در کدام شب زاده میشود. راه درازی را میپیمایند و در شب زادروز مسیح برای حضرت مریم سه هدیه میبرند؛ طلا، کندور و انجیر.
یعنی در انجیل متی کاملا اشاره میشود که این سه ایرانی هستند؟
در آنجا اشاره شده سه مجوس که ترجمهاش میشود ایرانی. همین الان هم که در ایام کریسمس زادگاه و زمان تولد مسیح را بازآفرینی میکنند، این سه نفر نیز حضور دارند که هدیه میآورند، البته گفته نمیشود ایرانی هستند. با وجود این، یک استاد ایرانشناس ایتالیایی به نام فرانکو امتو که عربی و فارسی را بخوبی میداند این مسأله را تائید کرده است. در سفرنامه مارکو پلو نیز اشاره میشود، او در ساوه سه مزار میبیند که اعتقاد داشت مزار این سه نفر بوده است. موزائیک این سه تن نیز در بیتاللحم وجود دارد. جالب است که خسرو پرویز زمانی که به فلسطین حمله میکند به این بنا آسیب نمیرساند. به هر حال این را در چاپ جدید افزودم.
برایم جالب است بدانم علاقه شما چه زمانی به مسأله فلسطین شکل گرفت؟ همان زمانی که در دانشگاه عربی میخواندید؟
من عربی را بیشتر به صورت محاوره یاد گرفتم آن هم زمانی که در اهواز و خرمشهر بودم. آنجا دوستان عرب داشتم و به رادیوهای عرب گوش میدادم. البته بیشتر مظلومیت ملت فلسطین بود. ستم و ظلمی که به مردم فلسطین میشد. از سوی دیگر خانواده ما تعلقات مذهبی داشتند که در این امر بیتأثیر نبود.
من از ادبیات فلسطین بیخبر بودم و زیاد نمیدانستم. در سفری از طرف کانون به نمایشگاه کتاب قاهره رفتم. کتابهای کانون را که به زبان عربی ترجمه شد برای نمایش به آنجا بردیم؛ کتابهایی از نیمایوشیج، ثمین باغچهبان و... آنجا با مسئول غرفه فلسطین، بشری ابوشرار آشنا شدم که غرفه آنها کنار غرفه ما بود. او خواهر ماجد ابوشرار، یکی از بزرگترین فرماندهان فلسطین بود که در رم به دست موصاد به شهادت رسید. یکی از زیباترین شعرهای محمود درویش نیز خطاب به اوست: «صبح بخیر ای ماجد؛ صباح الخیر یا ماجد.»
به هر حال آنجا او را ملاقات کردم و او کتاب قندیل کوچک را به من معرفی کرد. قصه شاهی بود که در آن زمان به امیر ترجمهاش کردم. شاه که دختری بیشتر نداشت برای جانشینی آن دختر شرطی میگذارد؛ اینکه خورشید را در سه روز به کاخ بیاورد. مردم که دختر را دوست داشتند جمع میشوند تا ببینند عاقبت چه میشود. بالاخره با هجوم این جمعیت که قندیلهای کوچکی داشتند دیوارهای کاخ فرو میریزد و سقف خراب میشود و خورشید به کاخ میآید. تم داستان آزادی است. جالب است که کتاب آن زمان منتشر شد و مورد استقبال هم قرار گفت. از همان زمان به دنبال ادبیات فلسطین رفتم. دیدم این ادبیات گنجینهای است فارغ از شعار که با جان آدمیزاد سخن میگوید.
جواد محقق، در مراسم جایزه ادبی جلال آلاحمد به عکس بزرگی که روی صحنه بود اشاره کرد و از شما نام برد که او را همراهی میکردید. جریان این عکس چه بود؟
این عکس در خرمشهر سال 1346 گرفته شده است. سال 43 در طرح کتاب خدمت و خیانت روشنفکران، جلال از من خواست در خدمتش باشم و پژوهشی درباره روشنفکران مذهبی برایش انجام دهم. از آن زمان با او در ارتباط بودم. سال 46 در خرمشهر شنیدم جلال را از دانشسرای عالی اخراج کردند. در نامهای برایش نوشتم: «اگر تهران سرد است و احساس ناراحتی میکنید، خرمشهر هم هوای گرمی دارد و هم مردم خونگرمی، به اینجا تشریف بیاورید.»
در پاسخ نامه جوابم داد: «از وقتی از مدرسه بیرونم راندهاند خیال سفر دارم، اما کی و کجا نمیدانم.»
باز اصرار کردم بیاید تا در نهایت با هوشنگ پورکریم که عکاس خبرهای بود، به خرمشهر آمدند و در هتل آناهیتا اقامت گزیدند. به دلیل اینکه حکومت وقت با او خوب و خوش نبود، قرار شد که سفرش پنهان بماند. ولی دهن به دهن گشت و شهر پر شد از اینکه جلال آلاحمد به خرمشهر آمده است. به نظرم خوشبختی بزرگی که نصیب جلال شد این بود که در زمان زندگی نیز سکه خودش را زد و در مجامع و میان روشنفکران محبوب بود. به هر حال، یک هفته در خرمشهر ماند و من در خدمتش بودم. این عکس معروفی که میبینید ما سه نفر هستیم در کنار اروند.
نفر سوم، هوشنگ پورکریم است؟ عکس را چه کسی گرفت؟
عکس را خود پورکریم گرفته، نفر سوم آقای کاظمی مدیر داخلی آن زمان هتل آناهیتای خرمشهر است.
اینجا مکان استراحت بلمرانها بود. آنجا چای مینوشیدند و غذا میخوردند. بلمرانی برای خوردن غذا آمده بود، ولی فردی که پشت دخل بود به او گفت چوب خطش پر شده. بلمران سرش را انداخت و رفت. جلال به صندوقدار اشاره کرد که با من. بلمران نشست و غذایش را خورد؛ نه او و نه فرد پشت دخل نمیدانستند که او جلال است. مرد که غذایش را خورد و دور شد، جلال پیش مرد پشت دخل رفت و گفت: « این بنده خدا اگه یک ماه بیاد اینجا غذا بخوره، چقدر میشه؟» مرد مبلغی را گفت. جلال به مرد گفت: «با این لحن با مردم صحبت نکن، این بنده خدا برای یک ماه مهمون من» و هزینه یکماه غذای بلمران را به او داد.
کمیل انتظاری / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم