ردپاها و خواب، مامور جوان را به چاهی رساند که یک مادر و فرزند در آن گرفتار شده بودند

خواب، نجات برای مادر و نوزاد

طی سال‌های خدمتم پرونده‌های زیادی را رسیدگی کردم، اما پرونده ناپدید شدن زن جوان و کودکش یکی از پرونده‌هایی است که خاطره‌اش با گذشت هشت سال هیچ‌گاه از ذهنم پاک نشده است.
کد خبر: ۷۴۲۹۷۳

برف دی ماه شهر را سفیدپوش کرده بود. از خانه بیرون آمدم و به سمت اداره حرکت کردم. از شدت سرما صورتم کبود شده بود، به هر زحمتی بود بعد از 20 دقیقه به اداره رسیدم و کار را شروع کردم. همان‌طور که درحال بررسی پرونده‌ها بودم از همکارانم شنیدم که تیمی برای ماموریت راهی مشهد هستند و من ناخودآگاه دلم خواست در این تیم باشم تا به پابوس امام رضا(ع) بروم. در دل خدا خدا می‌کردم که رئیس مرا صدا بزند و بگوید: «احمد جو باید برای انجام ماموریت به مشهد بروی.»

غرق در افکار خودم بودم که با ورود مرد جوانی به داخل اتاق رشته افکارم پاره شد. نگرانی در چهره‌اش بخوبی دیده می‌شد، از ظاهرش می‌شد فهمید کشاورز است. همان‌طور که با دست از مرد جوان می‌خواستم تا روی صندلی‌ مقابل میزم بنشیند به او گفتم: «می توانم کمکتان کنم؟»

او همان‌طور که ایستاده بود، گفت: همسر و پسر هشت ماهه‌ام از دیروز تا الان گم شده‌اند. دیروز همسرم سر مزار پدر و مادرش رفت اما دیگر بازنگشت. کمکم کنید تا آنها را پیدا کنم، مطمئنم که اتفاقی برایشان افتاده، قرار بود امروز با همسر و پسرم برای اولین بار به مشهد برویم و مریم سرمزار پدر و مادرش رفته بود تا از آنها خداحافظی کند.

با شکایت مرد جوان، تحقیقات را آغاز کردیم، اما هیچ کسی از زن جوان و نوزادش خبر نداشت. این فرضیه مطرح شد که زن جوان با فردی در ارتباط است، اما با بررسی‌های ما این فرضیه نیز رنگ باخت. از طرفی در ادامه بررسی‌ها فرضیه همسرکشی نیز رنگ باخت. چرا که در تحقیقات مشخص شد که زوج جوان باهم هیچ مشکلی ندارند.

پیدا نشدن سرنخی از مریم و بچه‌اش این احتمال را مطرح کرد که او به قتل رسیده است، چرا که او حتی کیف پولش را همراه خود نبرده بود، پس با این حساب نمی‌توانست مسافت دوری رفته باشد.

تحقیقات آن روز ما به نتیجه‌ای نرسید و قبل از ترک اداره از مرد جوان به نام فرهاد خواستم تا فردا صبح که روز تولد امام رضا(ع) است به اداره بیاید تا همراه هم به جستجو ادامه دهیم.

آنقدر فکرم مشغول این پرونده بود که حتی در خانه هم به زن جوان و بچه‌اش فکر می‌کردم، روز بعد تعطیل بودم ولی به دلیل حساسیت پرونده می‌خواستم سرکار بروم. شب را خوابیدم و خواب‌های عجیبی دیدم، می‌دیدم داخل یک چاه تاریک در حال تعقیب دو متهم زن و مرد هستم و بالاخره با هزار بدبختی که بود آنها را دستگیر کردم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم حالت عجیبی داشتم به هر حال از خانه بیرون زدم، با خودم می‌گفتم که در این برف کجا را باید بگردیم؟ غرق در افکارم بودم که خودم را‌ مقابل اداره دیدم، مرد جوان در حالی که از شدت نگرانی قدم می‌زد، با دیدن من به سمتم آمد و بدون سلام و احوالپرسی گفت: «جناب سروان از شما خواهش می‌کنم کمکم کنی تا زن و بچه‌ام را پیدا کنم. از زمانی که آنها ناپدید شده‌اند لحظه‌ای خواب به چشمانم نیامده است.»

به او گفتم: «آرام باش و سعی کن با یادآوری جزئیات به من کمک کنی.» با هم به راه افتادیم و از او خواستم مسیری که زن و بچه‌اش از آنجا عبور کرده‌اند را به من نشان بدهد. در طول مسیر از چند نفری سراغ مریم را گرفتیم، ولی هیچ کس از او اطلاعی نداشت. من که هنوز خواب دیشب را به یاد داشتم از مرد جوان پرسیدم آیا در این منطقه قنات یا چاهی وجود دارد؟

فرهاد لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «در این اطراف تعدادی چاه است، می‌توانم آنجا را به شما نشان دهم.»

با شنیدن پاسخ مثبت، حس می‌کردم در مسیر درستی قرار گرفته‌ام، به سمت چاه‌ها به راه افتادیم. همه جا با برف سفید شده بود و در آن سفیدی ردپاهایی وجود داشت که نظرم را جلب کرد، نمی‌شد تصور کرد ابتدای صبح کسی در آن منطقه که هیچ رفت و آمدی نمی‌شود پیاده‌روی کرده است.

ردپاها را دنبال کردم تا به چاه قدیمی رسیدم، همانجا ایستادم و گوش‌هایم را تیز کردم، بسختی می‌شد صدای آه و ناله ضعیفی را شنید. خیلی خوشحال شدم و از همان بالای چاه فریاد زدم: کسی آنجاست؟ من پلیس هستم و برای نجات شما آمده‌ام.

صدای آرامی به گوش رسید، صدای ضعیف و بی‌جان زنی بود که کمک می‌خواست او گفت: من و بچه‌ام داخل چاه افتاده‌ایم، بچه‌ام سالم است.

با شنیدن این کلمات انگار دنیا را به من داده بودند، سرم را ناخودآگاه به سمت آسمان بردم و از خدا تشکر کردم. به فرهاد گفتم برو اهالی را برای کمک خبر کن. دقایقی بعد که روستاییان با طناب آمدند به داخل چاه 15متری رفتیم و زن و نوزادش را نجات دادیم و هر دو را سریع به بیمارستان منتقل کردیم.

آنها وضع خوبی نداشتند دکتر می‌گفت: «مادر جوان سه روز است که غذا نخورده و باید تحت مراقبت ویژه باشد.»

ساعتی بعد او حالش بهتر شد، سراغش رفتم تا تحقیقات را از او شروع کنم، می‌دانستم وقت مناسبی برای تحقیق نیست، اما لحظات حکم طلا را برای ما داشت و اگر این حادثه عمدی رخ داده بود، احتمال فرار عامل یا عاملانش وجود داشت.

زن جوان در حالی که صورتش از شدت سرما و یخبندان کبود شده بود، شروع به بازگو کردن حادثه تلخی کرد که برای او و فرزندش رخ داده بود. او گفت: «قرار بود با شوهرم به زیارت امام رضا(ع) برویم، برای نخستین بار بود که به مشهد می‌رفتم، به همین دلیل برای خداحافظی از پدر و مادرم سرمزارشان رفتم و هنگام بازگشت مردی با قداره، راهم را سد کرد و مرا با تهدید و کتک به داخل خرابه‌ای که آن اطراف قرار داشت، کشاند. النگوهای بدلی‌ام را از دستم گرفت، خیلی ترسیده بودم و توان داد و فریاد و کمک‌خواهی نداشتم و فقط بچه‌ام را محکم بغل گرفته بودم که اتفاقی برایش نیفتد.»

در همین هنگام پسرم شروع به گریه کرد. مرد از شدت عصبانیت بچه را به گوشه‌ای پرتاب کرد، جلوی چشمانم نخاله و تخته‌هایی که آنجا بودند رویش ریخت. سریع به سوی بچه‌ام دویدم و در کمال ناباوری دیدم پسرم سالم است، او را در آغوش کشیدم.

مدام التماس می‌کردم و از او می‌خواستم مرا رها کند، اما او بی‌توجه به گریه‌ها و التماس‌هایم، مرا همراه پسرم به داخل چاه انداخت، وقتی در حال سقوط بودم به شاخه بزرگی که در وسط چاه بود، گیر کردم و سپس به انتهای چاه افتادم، به همین دلیل آسیب آنچنانی ندیدم.

مرد بی‌رحم پس از اطمینان از این‌که من مرده‌ام رفت و من ماندم و نوزاد هشت ماهه و خدا... شب اول سرد بود و صدای باد مرا می‌ترساند، اما شیر داشتم و پسرم را سیر کردم. ولی روز دوم شیری نداشتم تا بچه‌ام را سیر کنم و فکر این‌که هردویمان در این چاه خواهیم مرد، خیلی آزارم می‌داد.

از همه چیز ناامید شدم و به امام رضا‌(ع) متوسل شدم و گفتم ای امام ما می‌خواستیم برای زیارتت بیاییم چرا این‌طور شد، من نمی‌خواهم بدون زیارت تو و دیدن همسرم از دنیا بروم و کلی گریه کردم. آن شب را من و بچه‌ام با گریه خوابیدیم، صبح برف شروع به باریدن کرد، خوشحال بودم که هر دو زنده‌ایم، برف‌ها را برمی‌داشتم و داخل دهانم می‌گذاشتم و پس از آب شدن و گرم شدن به پسرم می‌دادم تا آخرین فرصت زنده ماندنش از دست نرود. ساعتی نگذشته بود که صدای پای فردی را شنیدم از خوشحالی فریاد زدم که کمک کمک، بالای چاه شخصی ایستاد و از آن بالا روی سرم خاک و سنگ ریخت، اما بازهم شاخه‌های درخت به دادم رسید و سپری شد تا سنگ‌ها به من و پسرم آسیبی نرساند. تنها فکری که آن زمان به فکرم خطور کرد، سکوت بود، بعد از سکوت من، فرد ناشناس به خیال این‌که مرا کشته است آنجا را ترک کرد و بعد از ساعاتی شما مرا پیدا کردید.

با شنیدن حرف‌های مریم، پس از هماهنگی با پزشک معالج او را سوار آمبولانس کردم و به محل مورد نظر برگشتیم. از او خواستم تا خرابه را نشانم دهد، وقتی به مقابل آنجا رسیدیم یادم آمد دو سال پیش دزدی را دستگیر کرده بودم که اموال سرقتی را در آنجا پنهان کرده بود، اسم آن دزد شاهرخ بود، با این احتمال که شاهرخ همان متهم مورد نظر ما باشد تحقیقات برای دستگیری او را ادامه دادم و دو روز بعد شاهرخ دستگیر شد.

باتوجه به شناسایی شاهرخ توسط زن جوان، او به آزار و اذیت زن جوان و پرتاب کردن او به داخل چاه اعتراف کرد. اما چیزی که این وسط هنوز حل نشده بود ردپاهای فردی بود که اقدام به انداختن سنگ به داخل چاه کرده بود. از طرفی خود متهم نیز منکر بازگشت دوباره به محل حادثه بود.

برای بازرسی به خانه شاهرخ رفتم و آنجا با مادرش مواجه شدم، در نگاه اول می‌شد فهمید که چرا شاهرخ به راه خلاف کشیده شده است. هنگامی که داخل خانه متهم بودیم، از مادر او بازجویی کردم و این حس به من دست داد که زن میانسال از ماجرا با خبر بوده است. اظهارت ضد و نقیضش مرا مشکوک‌تر از قبل کرد، ناخودآگاه نگاهم به کفش‌هایش که گلی بود، افتاد و وقتی کف آن را با عکس‌هایی که از ردپاها انداخته بودم مطابقت دادم دریافتم او همان فردی است که قصد داشته با ریختن سنگ و خاک، زن جوان و نوزادش را به قتل برساند.

مادر شاهرخ وقتی فهمید همه چیز را می‌دانم اعتراف کرد برای این‌که پسرش به دام پلیس نیفتد بالای چاه رفته و پس از اطمینان از زنده بودن زن جوان رویشان سنگ ریخته تا برای همیشه بمیرند و راز این جنایت تا آخر پنهان بماند.

کشف این پرونده برایم بسیار جذاب بود، ولی چند نکته همیشه ذهنم را مشغول می‌کند، زیارتی که نصیبم نشد، خوابی که دیدم و ردپاهایی که منجر به نجات مادر و فرزند شد.

خاطره‌ای از ستوان یکم موسی احمدجو

تنظیم: علیرضا افشار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها