در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سر تا پایم را برانداز میکند و میگوید: «زندگی من به چه درد شما میخورد؟» «فکر میکنید زندگی من باعث تنبیه کسی میشود؟» شانههایم را بالا میاندازم و میگویم: «مطمئن هستم که خیلیها با شنیدن این سرگذشت به فکر فرو میروند و شاید هم از راهی که میخواهند بروند، صرفنظر کنند.» این بار او است که شانههایش را بالا میاندازد و میگوید: اگر اینطور است حرفی ندارم. حالا زندگی پر پیچ و خمش را در گفتوگویی کوتاه با ما بیان میکند.
چند سال داری؟
17 سالم است، میتوانید به من بگویید مملی، چون بچههای کانون هم مرا به این اسم صدا میکنند.
درس هم خواندهای؟
تا پنجم دبستان درس خواندم.
خب چرا ادامه تحصیل ندادی؟
سکوت میکند، انگار دارد چیزی را مرور میکند و بعد از مکثی کوتاه میگوید: ما در حاشیه تهران زندگی میکردیم، دو خواهر بزرگتر از خودم داشتم. پدرم نجاری داشت و زندگیمان بد نبود. کلاس اول ابتدایی بودم که پدر و مادرم برای شرکت در یک مراسم راهی شهرستان شدند که ای کاش نمیرفتند. چشمهایش قرمز میشود و اشک در گوشه چشمهایش جمع میشود. با بغض ادامه میدهد: یادم میآید غروب بود و من مشقهایم را مینوشتم. تلفن خانه به صدا درامد و خواهرم گوشی را جواب داد و ناگهان خشکش زد و گوشی تلفن از دستش افتاد.
دقایقی سر جایش خشکش زد و یکدفعه زد زیر گریه که پدر و مادرمان از دنیا رفتهاند، بچه بودم و چیزی را درک نمیکردم تا این که چند سالی را با بدبختی و کمک این و آن زندگیمان را ادامه دادیم و پس از ازدواج خواهرم به خانه خالهام رفتم.
بعد چه اتفاقی افتاد؟
پنجم را خواندم و دیگر نخواستم مدرسه بروم، حتی اصرارهای خواهرانم هم نتوانست مرا منصرف کند. میدانید خانه پدر و مادرم نبود که براحتی بتوانم درس بخوانم برای همین از مدرسه فراری شدم و آخر سر هم ترک تحصیل کردم. بعد از ترکتحصیل چند سالی در مکانیکی مشغول به کار شدم، ولی نگاههای شوهرخالهام را نمیتوانستم تحمل کنم. شوهر خالهام همیشه مرا به عنوان یک اضافی میدید و فکر میکرد خالهام همه پولهای او را خرج من میکند.
به چه جرمی بازداشت شدی؟
به خاطر کیفقاپی دو سال قبل دستگیر شدم و به خاطر سنم، افتادم کانون اصلاح و تربیت.
چه شد دنبال دزدی و کار خلاف رفتی؟
من تا چهارده سالگی حتی یک چوبکبریت هم ندزدیده بودم و از دزدی بدم میآمد، ولی نمیدانم چطور شد دزدی کردم. غروبها با بچههای محل سر کوچه میایستادیم و با هم بگو بخند میکردیم، یکی از بچهها با موتور میآمد و چند ماه بعد خودرو خرید. خرید ماشین مثل یک بمب بین ما صدا کرد. یک روز یکی از دوستانم به من گفت: «تو هم کار میکنی بچههای دیگر هم کار میکنند، ببین آنها یکشبه پولدار میشوند و تو با این همه کار به کجا رسیدی؟» خیلی کنجکاو شدم که بچهمحلمان این همه پول را چطور در این چند ماه به دست آورده که فهمیدم کیفقاپی میکند. چند هفتهای از این ماجرا گذشت و دوست صمیمیام به نام «سعید» سراغم آمد و به من پیشنهاد داد چند بار در سرقتها کمکش کنم. من هم که دیده بودم بچهمحلمان چند ماهه صاحب ماشین شده، پیشنهادش را پذیرفتم. با هم کار میکردیم و هر پولی را که به دست میآوردم تقسیم میکردیم. بعد از چند بار سرقت برای این که دستگیر نشوم از حاشیه شهر به تهران آمدیم و من وظیفه داشتم کیف زنهایی را که از کنار خیابان عبور میکردند، بقاپم و در چند کیفقاپی اول دو میلیون تومان به دست آوردیم.
چند وقت یکبار کیفقاپی میکردید؟
دو یا سه روز میآمدیم تهران و کیف میزدیم، بعد از چند ماه در کارمان حرفهای شدیم و دیگر عذاب وجدانی که روزهای اول داشتیم هم رنگ باخت و کمکم به خودمان مغرور شدیم که پلیس هم نمیتواند ما را بگیرد. در منجلاب سرقت طوری گیر کرده بودیم که حتی یک بار هم به ترک آن فکر نکردیم تا این که دستگیر شدیم.
چطور دستگیر شدی؟
آن روز دلشوره عجیبی داشتم و نمیخواستم برای دزدی بروم، ولی با اصرار سعید رفتم. او از من خواست کیف زن جوانی را بقاپم، دستانم میلرزید وقتی دسته کیف را گرفتم آن زن مقاومت کرد و تعادل موتور به هم خورد و زمین خوردیم. سریع بلند شدیم تا فرار کنیم که مردم دور ما جمع شدند و اجازه فرار ندادند و در چشم برهم زدنی ما را دستگیر کرد.
چند فقره سرقت داشتی؟
آمارش از دستمان خارج شده بود، ولی در دادسرا 62 شاکی ما را شناسایی کردند و به سه سال زندان محکوم شدیم که همدستم روانه زندان شد و من هم به خاطر سنم به کانون اصلاح و تربیت منتقل شدم.
خواهرانت وقتی فهمیدند تو دزدی میکردی چه برخوردی داشتند؟
یادم نمیرود روزی که خواهر بزرگترم به آگاهی آمد، از خجالت سرم را بالا نیاوردم. او جلو آمد و یک سیلی محکم به صورتم زد. با صدای غمآلودش میگفت چرا دست به این کار زدهام. چرا آبروی پدر و مادرمان را بردهام و... من هم گریه میکردم و دوست داشتم بغلش کنم، ولی شرمندگی اجازه نمیداد. وقتی خواهرم کمی آرامتر شد قول داد هر کاری از دستش برمیآید انجام دهد. ولی آن یکی خواهرم حتی یک بار هم برای دیدنم نیامد.
کی آزاد میشوی؟
چند ماه دیگر، ولی باید چند میلیونی رد مال کنم، توانستم از تعدادی از مالباختههایم رضایت بگیرم، اما بعضیها هم رضایت ندادند و مالشان را خواستند. به آنها حق میدهم، من پولشان را سرقت کردهام، البته خواهرم پنج میلیون تومان جور کرده، ولی باید پنج میلیون تومان دیگر جور کنم. با این اوضاع نمیدانم این پول را چطور آماده کنم، مدام به این موضوع فکر میکنم، الان هم در این فکر بودم.
روزهایت را چگونه میگذرانی؟
هر روز تکراری شده و برای آزادی لحظهشماری میکنم، ولی فکر این که آیا پول جور میشود یا نه خیلی آزارم میدهد.
اگر آزاد بشوی دوباره سمت خلاف میروی؟
وقتی چهره خواهرم و گریههایش را به خاطر میآوردم از خودم خجالت میکشم و به دزدی و خلاف فکر نمیکنم و اگر آزاد شوم دوباره سر کار میروم و خودم را به خواهرم ثابت کرده و اشتباهات گذشتهام را با روزی حلال جبران میکنم.
به نظرت اشتباهت کجا بود؟
طمع کردم، اگر به همان حقوق شاگرد مکانیکی راضی بودم و وسوسه نمیشدم و با دوستم به سرقت نمیرفتم، خیلی جلوتر از الانم بودم. شرمنده خانواده نمیشدم، گاهی که به خانه خواهرم زنگ میزنم و دقایقی را با دختر سه سالهاش حرف میزنم بغض گلویم را فشار میدهد و خیلی ناراحت میشوم که چرا بیرون نیستم تا خواهرزادهام را در آغوش بگیریم، از کارهایی که در گذشته انجام دادهام سخت پشیمانم و ای کاش به حرفهای بزرگترهایم گوش میکردم.
علیرضا افشار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: