در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهرداد سارا: چه حس مبهمی، صبحگاهان ندا میدهد مرا برای دیدار و شامگاهان نوای جدائی سر میدهد. در این جادۀ پرابهام، این قلب عاشق من است که در قایق تنهائی خود با نسیم دلنواز او همسو میگردد تا شاید به دریای بیکران برسد.
زینب فخار 27 ساله از کاشمر: (جوابیه اندر احوالات شکایت) نوشتم شعر طنزی در فراغت/ فرستادم به ایمیلت چه راحت/ نمودم پاچهخواری را ضمیمه/ همان «قربان تو، جانم فدایت»/ نگاهی کردی و گفتی: «ببم جان/ بگو شعری همانند پیامک/ درازی از قد آن رود کارون/ گمانم کرده در شعرت سرایت»/ یقیناً پاچهخواریهای بنده/ نبوده قد مطلوب کفایت/ چه میشد در خور زور مخ ما/ نمایی اندکی ما را حمایت؟!
(من هنوز گرفتار اون پاچهخواریهای سرکارم! به همین دلیل فرمون جواب رو سپردم دست خیام که ایشون هم در یک حالت بسی سرخوشانهای فرمود:) نگو جانم که آن مخ؛ قدّ گردوست!/ بزن یک زور بیشتر حضرت دوست!
علیرضا ماهری: 1-هی/ دوروبرم میپلکد/ چشمان سیاهش/ اگر گذاشت/ نمازم را بخوانم. 2-به قاعده نیست/ هیچ چیز این شعر:/ تابستانها/ پوستین به تن دارد و/ زمستانها/ پیراهنی نازک!
امید بچه بیستوچن ساله از کرج: جناب رضا حاجمنافی، ضمن تشکر از نظر و توضیحات شما لازم دانستم با علم به محدودیت و خواستگاه این صفحه، چند خطی را برای روشن شدن موضوع بیان کنم. در بخشی از فلسفۀ «پدیدارشناسی» دو نوع وجودشناسی مطرح است: «وجود فینفسه» یا در خود، و «وجود لنفسه» یا برای خود. در اولی آگاهی وجود ندارد؛ انتخاب شرطِ «شدن» نیست، دیزاین مطرح نیست، چیزیست مانند یک سیب؛ هست آنچه هست. در دومی که مختص انسان است، تمام مؤلفههایی که در اولی نیست، هست. انسان به این جهان پرتاب شده و محکوم است به انتخاب. این جبر انتخاب او را از «بودن» به «شدن» میرساند و این «شدن» برای او «دلهره» به بار میآورد. دلهره عبارت است از احساس عدم ضرورت. ما از طریق دلهره، از آنچه نیستیم و نمیتوانیم بشویم آگاه میشویم و فقط بدین وسیله است که هستیم آنچه هستیم. در نوشتۀ «اصالت بشر»م روی نکتهای تأکید داشتم که مفهوم «عام» بودن را (که ظاهراً شما به آن معتقد هستی) از انسان سلب کردم و این نوع از وجود را تنها به کسانی دادم که در انتخابهایشان «ایمان بد» (رویکردهای منفی، عرفی، تقلیدی) ندارند. از نظر من «وجود حقیقی» تنها وجودیست «شعورمند»، نه صرفاً «بودن». در مورد این نکته هم که «اگر تنها تعقل اساس علوم انسانی بود اصحاب اسکولاستیک سالیان دراز به اصالت بشر رسیده بودند» هم باید متأسفانه بگویم که نه تنها تعقل اساس علوم انسانی است، بلکه اساس تمام شناختها هم هست. امروزه اگر علم جدید را با بخشی از فلسفۀ افلاطونی یا حتی با نظریات سوفیستهای بزرگی چون «هراکلیتوس» یا «پروتاگوراس» تطبیق دهی به نزدیکی «ایدههای» آنان با علم جدید پی میبری؛ به طوری که «هایزنبرگ» از کوانتومیستهای بزرگِ این عصر میگوید: فیزیک امروز به نظرات افلاطون (اصالت ذهن) بیش از حد نزدیک است.
اووووو...! دو-سه خط بیشتر گیر نداده بود بهتهااااا... (الآن اگه مسئولان بگن چه خبر بوده این همه، نه خب... واقعا من چه جوابی دارم بهشون بدم؟ هیم؟ بگم بالاخره یکی یه گیری داده بوده بهش جواب داده، قانع میشن؟ نه... خودت بگو... قانع میشن؟ حالا هی به لیست اسامی اون پری و پوریا و پروینی که قراره دستوپات رو بگیرن تو دهنت فلفل بریزن اضافه کن!)
هستی 93: خیلی سخته دلت پر از حرفایی باشه که میخوای بهش بگی ولی بدونی گوشی برای شنیدن، دلی برای دلسوزی و دستی برای یاری نداری. اگر لب باز کنی و حرفی بزنی بیشتر از اینکه آروم بشی سوزش دلت زیاد میشه. خیلی سخته!
لیلا دختری از کردستان: واقعاً میمونم از نوشتههای امید بچهای از کرج. خیلی نوشتههاش رو دوست دارم. همیشه چشام تو صفحۀ اول دنبال نوشتههاشه. خیلی جالب و عاقلانه و قشنگ مینویسه اما گاهی واقعاً فکرم بدجور درگیر میمونه. نمونهش تبریک به شیوۀ تسلیت. نتونستم هضمش کنم که درباره زندگی خودشه یا جزء افکاریه که مینویسه؟
فاطمه ح. از قم: 1-دیازپام هم پیش تو روسیاه شده. خیال تو آرامشبخشترین داروی من است. 2-حساسیت من نه فصلی است نه غذایی، نه با آنتیهیستامین و سیتیریزین خوب میشود نه با دگزا. من به دوری تو حساسم. دوای درد من تویی.
بییییخیاااااللللل بااااو! تهِتهِ آلرژی بودهاااا! (بفرما! یه کاری کردی ابوالمعالی هم بیاد بگه: چنانک تو پیش همیروی، ترسم هیچ قرصی افاقه مینکناد خواهرم! تمّت و نقطه سر خط و خلااااصصص!)
نرگس عباسی از اراک: 1-روی شیشۀ بخارگرفتۀ قلبم نوشتم: نیستم. تنهاتر از جغد پیر قصهای هستم که قهرمانش تاریکی شب بود و بس. تو قلبم را خواندی و تبسم کردی؛ تبسمی زجرآورتر از تبسم تاریکی شب. او جغد را برای همیشه درون خود محو کرد. میدانی فرق تو با من چیست؟ من مطرود مطرودم و نیستم اما تو همیشه هستی. 2-بیخیال اشکهایم، من بینفستر از آنی هستم که آه بکشم. میگویم مگر آدم آهنی هم احساس دارد؟ نگو بیخیالی که باورم نمیشود. واژهها هم در مقابل سکوتت بیمعنا هستند. انگار دنیا همین را میخواست: یک سکوت تا بینهایت، بدون هیچ تلنگری، راکد برای همیشه، گمشده در خلأ، بیهیچ پایانی.
آخر راه: از نصیحت کردن و شماتت خوشم نمیآید. دلم میخواست آنقدر توان داشتم که تمام خواستههای امید و امیدها را جامه عمل بپوشانم تا وجود این نازنین و نازنینهای دیگر سرشار از انرژی مثبت شود و ببالند و ما هم خوشحال باشیم.
(ای واااای... کارم دراومد! من مییییدوووونمممم... الان نشسته و داره سه کیلومتر جواب مینویسه!)
زهرا 77 از مراغه: همیشه فکر میکردم ماه پشت ابر باقی نمیماند اما عجیب است که این روزها توده ابر فریب ماه، صداقتش را پشتش پنهان کرده و اجازه نمیدهد حقیقت روشن کند تاریکی تمام دروغها را. در عجبم... درازای ابر فریب چقدر است؟
ژیژی از کرج: اکنون که به دیروز مینگرم به خودم میگویم چرا از لحظهلحظۀ دقایق سپریشده جا ماندم؟ چرا فقط تماشاگر دویدن عقربهها بودم که با سرعت نور از پیش چشمانم گذشتند و دیگر هرگز باز نگشتند؟ من بازنده شدم. به همین راحتی! اما امروز میخواهم پابهپای همۀ ثانیههایی که در گذرند بدوم. دیروز شاید پای رفتنم نبود اما امروز میروم تا از فردا هم جلو بزنم. من برنده خواهم شد و نبض تپندۀ زمان را به دست خواهم گرفت.
سجاد آزادبخت از کوهدشت: عاشقان باید بگیرند درس عشق از مادران/ تا بیاموزند رموز عشق از این دلبران/ یاد مادر تا ابد آتش به جانم میزند/ ای دریغ و صد دریغ از رفتن این اختران/ گرچه این اشعار کوتاه است و یادش بس بزرگ/ کی توان گفتن ثنای عشق پاک مادران.
مهران از تهران: میدانی که سخت است نوشتن، و سختتر از آن نوشتن آن چیزی که خواستنیست اما توانستنش ناممکن. میدانی چه آسان است نوشتن از هر چیزی که ناممکن است، از جنس چیزهایی که خوب درکش نمیکنیم. از چیزهایی که سخت آزار میدهد. میکوبد ولی تلطیفکنندۀ جان است. چه خوب است که در گفتار مکتوب همیشه ناتوانی شرط بزرگ نوشتن است.
شهلا از مراغه: کاش روخوانی بلد بودی تا مجبور نبودم برای حرف زدن با تو دنبال کلمات گمشدهای باشم که در چهرهام پیداست. کاش بلد بودی خواندن را تا نوشتن برایم سختتر نمیشد. چهره مشوشم با گودی چشمهای همیشه بارانیام را ببین که نشان از حرفهای نگفتهای است که در دل دارم.
این بار این منم که با خودخواهیام نمینویسمشان. تو تمرین کن تا از لحظهای که مرا خواهی دید روخوانی کنی نوشتههای به تصویرکشیده را.
نادیا از تهران: پشت پنجره نشستهام و به خیابان چشم دوختهام تا شاید بیاید اما یکدفعه آسمان شروع به گریه کردن میکند. انگار او هم مثل من دلش گرفته است و منتظر یک تلنگر بوده تا ببارد... اما چه میشه کرد! لااقل او آنقدر شهامت دارد که گریه کند ولی غرورمان حتی اجازۀ گفتن دوستت دارم را به ما نمیدهد.
زهرا شکری از قم: انگار یادمون رفته بعضی کارها چقدر زشتن. انگار یادمون رفته بعضی برنامهها رو برای آموزش ما ساختن. امروز دو نفر تو اتوبوس سر اینکه کی پوست شکلات رو از پنجره بندازه بیرون بحث میکردن! از ته دلم خواستم مثل کارتون زیزیگولو آشغالش برگرده بچسبه به خودش... ولی حیف که بعضی آرزوها رو فقط باید تو کارتونای بچگی دید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: