این پارگی همان آستانه سرریز شدن اشک است. یک مرز ناپیدایی که وقتی صورتت خیس میشود تازه میفهمی بند پاره شده و دیگر باید خودت را رها کنی و بسپاری به این حسوحالی که خیلی عجیب و گنگ و تعریفناپذیر است. گریه حالت بیفکری است. حالتی که جایگزین همه ذهنیات و هوش و حواس فکری شما میشود. همه را با خالی کردن خودتان جایگزین میکنید.
گریه میکنی تا موقعیت را رفرش کنی. مثل این میماند که روی دلت کلیک راست کنی و رفرش را بزنی و توی فاصله این رفرش کردن همه عملیات دودویی و منطقی را موقتا متوقف کنی. از جهان ذهن حسابگرت میبُری و خودت را میسپاری به خلسه گریه. به همان بیوزنی شیرین تسلیم شدن. سلولهای خاکستریات را مرخص میکنی و مینشینی و میگویی بیشتر از این نمیکشم، نمیتوانم، خودداری و خودخوری جواب نمیدهد؛ میزنی زیر گریه و تمام. در برابر تصویر ترحمبرانگیز و ناتوان خودت بیشتر از این مقاومت نمیکنی و ترس را میگذاری کنار. گریه کردن در هر موقعیتی برگشتن به بدویت خود است. اقرار میکنی همه ابزارهای کنترلیات، همه خودساختنها و احاطهات روی احساساتت، همه آن رشد و بلوغ ذرهبهذره شخصیتی، در برابر بار سنگین احساساتت جواب نمیدهد. برمیگردی به طفولیت کنترلناپذیر وجودت. شاید برای همین است که ته گریه میرسد به یک سرخوشی کودکانه. یک رها شدن شیرین از مسئولیت. جاری شدن و رهایی بیمقصد. هرچه هست این ول دادن بند دل بعضی وقتها تنها راهحل است. حالا چه بهدور از جمع و در پستوی تنهایی نشسته باشی چه با ریتم همگریههای جمع همغصهات هماهنگ شده باشی؛ فرقی نمیکند. بعضی وقتها بیهوا و باهوا باید زد زیرش! گریه را میگویم.
رضا جمیلی
گریه بر هر درد بی درمان دواست
اگر فکر میکنید فقط خنده است که بر هر درد بیدرمان دواست، سخت در اشتباه هستید، اگر از آن دسته از دیوانگان باشید که گریه کردن برایتان از جابهجا کردن تریلی هجده چرخ با یک طناب و دندان، سختتر باشد، قبول میفرمایید که گریه نکردن مثل نخندیدن هزار درد و بلا میآورد.
نمیدانم در مرامنامه دیوانگان گریه کردن باید جزو کارهای آسان باشد یا سخت، اما به حال من به همه کسانی که راحت گریه میکنند و گریه باعث سبک شدن آلام و رنجهایشان میشود، عمیقا حسرت میخورم.
حسرت میخورم چون گریه کردن برای من کار بسیار سختی است نه اینکه خدای نکرده موجود قسیالقلبی باشم، خیر، حس و حال گریه به من دست میدهد، اما دریغ از آن پروسه که چشمها اشکریزان شود و شانهای تکان بخورد و دماغی قرمز شود.
فقط حس و حالش میماند، مثل وقتی که عطسهتان میگیرد و همه مویرگهای بینی به خارش و واکنش میافتند و شما هم سر را به چپ و راست میچرخانید و با دست ضربههای آرامی به سینه میزنید و چشمها را بسته و دهان را نیمه باز نگه میدارید اما آن عطسه میپرد و دست شما کوتاه میشود.
حتما با این تصویری که شرح دادم،برایتان قابل درک شد که وقتی یک عطسه کوچک سرکارمان میگذارد، گریه نکردن چطور میتواند از کار بیکارمان کند.
پس اگر حتی به قول معروف «اشکتان دم مشک چشمتان» است، باز بهتر از این است که «سخت گریه» باشید و هر بار بعد از گریه کردن حس ضعف و بیچارگی به شما دست بدهد و دست شما هم نباشد که این روند را تغییر دهید. گریه بر خیلی از دردهای بیدرمان دواست.
مستوره برادران نصیری
یک عکس از اشک های فرشتهای مجنون
تصویری که از دیوانگان دارید چیست؟ بگذارید برایتان تکرارش کنم هرچند که تلخ و کریه است. یک سالن ساده و سفید با لباسهایی سفید و چروک. شاید دستهای برخی از آنها با دنباله بلند آستینها، به هم گره خوردهاند تا ناگهان دست از پا خطا نکنند و خوی خطرناک خود را افشا نکنند. چهرههایی کجوکوله با فریادها و نجواها، یا با خود حرف میزنند یا جیغهایی گوشخراش و نامفهوم میکشند.خاطرهای مبهم تعریف میکنند و بر صورتشان زخمهای تازهای از ناخنهای خشک خودشان نشسته.
موها ژولیده، دندانها یکی درمیان افتاده و گوشها چیزی نمیشنود. احساس خطر میکنید، میدانم. از دیوانهها میترسید. با خود فکر میکنید که نباید لحظهای بیشتر آنجا بمانید، فضا چنان سنگین و غریب است که حتی دلسوزی نمیکنید. نمی خواهید به این تصویر فکر کنید، دلسوزی نیاز به اندکی مکث و نزدیکی بیشتر دارد، حداقل باید کمتر از اینها از جهان نشکستنی و امن شما دور باشد، تا همدل شوید با دیوانه.
نمیخواهم تصویر شما را به چالش بکشم چون دروغ نیست. دیوانهها دقیقاً همین شکلیاند؛ با این تفاوت که نه در بیرون بلکه در درون چنین آشفتهاند. حال بیایید تا تصویر دیگری که خود از یک دیوانه دیدهام را به شما بدهم. دیوانهای که در کنجی نشسته، در کنجی از اتاق،آراسته اما نه شیک پوش، ساده اما نه آشنا ... مثل یک کودک غیرزمینی که برای فرشته بودن تنها دو بال ناقابل کم دارد. چیزی که او را متفاوت می کند، معصوم میکند و دیوانگی اش را حسرت، گوله های بلورین اشکی است که از چشمش میریزد. اشکهایی چنان شفاف که جهانی را میتوان به یک قطرهاش فروخت.
اشکها بر صورت سفید فرشته میلغزد، به دیوانهها مینگرد، اشک ها بر بدنش میچرخد، هضم میشود و میرود تا ابدیت. او چیزی را در درون آرام شما دیده و در یک لحظه دیوانه شده. آن چیز همان تصویر کریه و ندیدنی است که تصور شما از دیوانگی است. همان چیزی که از آن فرار می کنید اما در درونتان شبیهاش میشوید.
اما مرا تصویر همان فرشته با اشکی که میریخت دیوانه کرد. برای حسرت یک لحظه که چون او ساکت در گوشهای از آن سالن امن و سفید تیمارستان بنشینم و به حال چیزی که همه جهان است گولههای بلورینی از چشم بر پوست صورتم و تا ابدیت روان شود.
علیرضا نراقی
میرود آب دیدهام که مپرس
از میان همه آدمها شاید فقط دیوانهها، آن هم از نوع مونثشان باشند که «بیدلیل» گریه میکنند. بعد آن وقت شما آدمهای بیرحم از راه میرسید و به آنها میگویید: «چته؟» یک لحظه هم با خودتان فکر نمیکنید شاید توی تاریخ بشر هیچ پاسخی برای این پرسش بهوجود نیامده باشد.
من از شما خواهش میکنم کمی به خودتان بیایید. وقتی کسی گریه میکند، لازم نیست حتما دلیلی برای این کار داشته باشد. خود من چند روز پیش توی صندلی جلوی تاکسی، میان لباسهای رنگیام و میان نگاه کردن به باران زیبای پاییزی، زدم زیر گریه. آنوقت با خودم فکر کردم اگر راننده از من میپرسید: «چیزی شده دخترم؟» باید به او چه بگویم. فکر کردم شاید بگویم «برای ماجرای اسیدپاشی غصه میخورم.» شاید هم بگویم: «چیزی نیست حاجآقا. یکی از عزیزانم توی بیمارستان بستری شده.»
هرکدام را که زودتر از دهانم میپرید، تحویل میدادم. ولی راننده بیرمقتر از این حرفها بود و گذاشت توی حال خودم باشم.
ما دیوانههای مونث، اندوههایی داریم که خودمان هم نمیدانیم اصولا چیست. فقط میدانیم که توی دلمان وجود دارند. شما که آنقدر متمدن هستید، لابد خیالش را هم نمیکنید که از ما بخواهید بخشی از وجودمان را سانسور کنیم یا مثلا بخواهید ما و اندوه کوچک توی دلمان را با داروهای ضدافسردگی سرکوب کنید.
اصلا «کو محتسبی که مست گیرد؟» نخیر. نمیتوانید ما را توی دام منطق خشک بیابانیتان گرفتار کنید. گاهی دلمان میخواهد اشک بریزیم. شرجی شویم.
الناز اسکندری