در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
همان سالها بود که عکسش را نمیدانم کجا چاپ شده دیدم و با کسی مواجه شدم که نهفقط چشمهایش گیرایی و جذابیتی نداشت، که زیر چشمهایش گودی افتاده بود و لاغر بود و اسمش «فرانتس کافکا، نویسنده معروف اهل چک» بود. حس بدی بود، درست مثل وقتی که نشستهای فیلم میبینی، ذهن و فکرت سخت مشغولش میشود؛ با شخصیتها همدردی میکنی؛ خودت را جای آنها میگذاری و دل به آنها میبندی حتی؛ اما هنوز تیتراژ فیلم تمام نشده، پشت صحنهاش را نشانت میدهند. همه الکی! همه یکجور دیگرند؛ دشمنها دوست؛ دوست داشتنیها، بداخلاق! پشت صحنه را نشانت میدهند که بگویند ای آقا! ای خانوم! شماها چه سادهاید! اینها همهشان الکی است؛ نقش بازی کردهایم! و همینطور ساده، همینقدر راحت به یک آن، همه ساختههای ذهنی ما خراب میشود.
من در کار ذهن ماندهام. ماندهام چرا اصرار به باور دارد. چرا میخواهد همه عالم را باور کند؛ میخواهد مدینه فاضله بسازد برای خودش؟! چرا؟ چرا من مدام به خیالات و فلسفه رو آوردهام و از شعر گفتهام و عرفان، شده بهانه عزلتگزینیهای من؟ چرا به کوچکترین بارقهای، خورشیدی را به اوهام خودم دیدهام؟ چه بدانم! شاید چون «من نقش خام آرزوهای نهان را در نگاهم میدهم تصویر». شاید چون آدمی خسته شده؛ سفر میخواهد. پس به خیالاتی دور دلخوش میکند و از مرزهای واقعیت فرار میکند. اما به کجا؟ «به کجا پرد کبوتر که اسیر باز باشد؟» واقعیت، ماموران خودش را دارد؛ چشم که باز کنی پیرامونت را میگیرند؛ خیابان که بروی؛ توی صف نان که بایستی؛ پشت چراغ قرمز و در خانهات؛ میآیند و تو را دستگیر میکنند. برت میگردانند به سرزمین واقعیتهایی که تو از آنها خواسته و بیاختیار گریخته بودی.
از چهره لاغر کافکا فراری بودهای به رویایت؛ از پشت صحنه فیلمها به ادامه فیلمنامه در خیالت پناه آورده بودی؛ از شر زنجیریان شهر که آزادند و «در رویایشان هر شب زنی، در وحشت مرگ از جگر بر میکشد فریاد» مهاجرت کرده بودی به خیابانهای امن خیالت. اما ناگزیری. ناگزیری از بازگشت. مجبور به قبول همه واقعیتهایی؛ مجبور به پذیرش خار هستی برای گل.
آنامراد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: