در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه مدتی است در زندان هستی؟
نزدیک به هشت سال، در واقع هفت سال است که حکم قصاص دارم و یک سال هم منتظر محاکمه بودم. واقعا به من سخت گذشت.
اتهام قتل به تو وارد شده و مجرم هم شناخته شدهای، این اتهام را قبول داری؟
بله قبول دارم. از ابتدای بازداشت هم واقعیت را گفتم. هیچ وقت انکار نکردم و خدا را شکر مزد صداقتم را هم گرفتم.
با مقتول از قبل دوست بودی؟
دوست خیلی صمیمی بودیم. از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و در یک محل زندگی میکردیم. زمان حادثه حالت عادی نداشتم و بر سر یک اختلاف کوچک با امید درگیر شدم.
درگیری به چه دلیل بود؟
دعوا از خانه ما شروع شد. با هم در خانه مادربزرگ من بودیم، آنجا با هم مشروب خوردیم. بعد مست شدیم و من با امید دعوا کردم. درگیری بالا گرفت، اما تمام شد و امید هم رفت.
چطور درگیری تمام شد؟
چند نفر بودیم. وقتی من و امید به جان هم افتادیم، بچهها ما را جدا کردند و این طوری دعوا تمام شد. البته بچهها امید را از خانه ما بردند. من خیلی از دستش ناراحت بودم.
دومین درگیری کجا و چطور آغاز شد؟
امید در مغازهاش بود. چون مرا با شیشه زده و زخمیام کرده بود، هنوز از دستش عصبانی بودم. اصلا از او توقع نداشتم ضمن این که چون مست بودم، روی رفتار خودم کنترل نداشتم، به مغازهاش رفتم و دوباره درگیری را شروع کردم.
و این بار تو ضربه را زدی؟
بله این بار ضارب من بودم. به او گفتم حق نداشتی مرا بزنی و حالا باید تاوانش را بدهی. یک ضربه هم بیشتر نزدم. قصدم این نبود بکشمش. میخواستم زخمی شود و همان کاری که با من کرده بود، با خودش بکنم.
وقتی ضربه را وارد کردی، متوجه شدی دوستت وضع خوبی ندارد؟
خون زیادی از بدنش رفت. یکدفعه این اتفاق افتاد. انگار هرچه خون در بدنش بود، خارج شد. من هم از ترس فرار کردم. هیچ وقت فکر نمیکردم او بمیرد. واقعا ترسیده بودم.نمیتوانم آن لحظه را توصیف کنم.
چه کسی امید را به بیمارستان رساند؟
برادرش کمکش کرد. افراد دیگری هم بودند. آنها با اورژانس تماس گرفتند و بعد هم او را به بیمارستان رساندند.
چه زمانی متوجه شدی دوستت فوت شده است؟
در خانه بودم که یکی از بچهها با من تماس گرفت و گفت امید مرده است. انگار آب سرد روی سرم خالی کردند، خیلی ناراحت شدم. دلم میخواست در همان لحظه بمیرم.
چطور دستگیر شدی؟
در خانه بودم که ماموران آمدند و مرا بازداشت کردند. فرار نکردم؛ چون خودم هم میخواستم بازداشت شوم و تاوان کارم را پس بدهم. از کاری که کرده بودم خیلی ناراحت بودم و عذاب میکشیدم.
همه چیز را درباره نحوه ارتکاب قتل گفتی، اما از انگیزهات حرفی نزدی. درگیری شما به چه دلیل بود؟
دعوا به دلیل این بود که مست بودیم. در واقع انگیزه اصلی همین بود. یک جرو بحث کوچک بین ما به وجود آمد. امید وقتی مست میشد، عربده میکشید و پرخاشگری میکرد. وقتی مشروب خوردیم؛ دوباره همان حالت به او دست داد. با این حال چون من هم مست بودم، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با هم درگیر شدیم. او با شیشه شکسته مرا زد و زخمی کرد. من هم به سمت او حمله کردم و این طور بود که درگیری ما بالا گرفت.
چطور توانستی از اولیای دم رضایت بگیری؟
بعد از بازداشت واقعیت را گفتم و قتل را گردن گرفتم. خواهش کردم مرا ببخشند. پدر و مادر امید قبول نکردند، آنها گفتند هیچ وقت امکان بخشش وجود ندارد. داغدار بودند و من هم زیاد اصرار نکردم. وقتی در دادگاه همدیگر را دیدیم، به پایشان افتادم و التماس و گریه کردم. گفتم اشتباه کردهام و من هم به اندازه آنها ناراحتم و هنوز عزادار دوستم هستم، اما باز هم قبول نکردند. مادر مقتول با من گریه میکرد و خیلی ناراحت بود.آن روز التماسهایم به جایی نرسید. بعد از آن از مادرم خواهش کردم برای جلب رضایت برود. آنها خیلی تلاش کردند. مادرم تقریبا هر روز سراغ اولیای دم میرفت و کلی گریه و التماس میکرد.
در این مدت ناامید هم شدی؟
بله، یک بار به مادرم گفتم دیگر نمیخواهد بروی. اگر سرنوشت من این است که اعدام شوم باید تسلیم سرنوشت شوم، اما مادرم قبول نکرد. گفت هرخطایی هم کرده باشی، من برای رضایت میروم و آنقدر التماس میکنم تا رضایت بگیرم. مادرم گفت خداوند هزاران مرتبه از مادر مهربانتر است. او هم تو را میبخشد و آرامش را به اولیایدم باز میگرداند تا رضایت بدهند. خدا را شکر که همین طور شد.
در این مدت چه میکردی؟
در زندان که کار خاصی نمیشود کرد، اما سعی میکردم وقتم را بدرستی پر کنم و بیشتر ورزش میکردم. برای خودم و مقتول خیلی دعا میکردم و قرآن میخواندم. البته این را هم بگویم با این که خیلی سخت است در زندان زندگی کنی، اما برای من خوبیهایی هم داشت. فهمیدم یک اشتباه میتواند چطور زندگی آدمها را خراب کند. برای یک لحظه خوشی و دور شدن از سختیها، مشروب میخوردم. با این که خودم میدانستم وقتی مشروب میخورم چه حالی میشوم، اما باز هم این کار را میکردم. همین هم باعث شد دوستم را بکشم و تا پایان عمرم هم عذاب وجدان داشته باشم. اشتباهات زیادی کردم که همهاش ناشی از همین مشروب خوردن بود. خدا را شکر پدر و مادر مقتول مرا بخشیدند و گفتند که واقعا مرا بخشیدهاند. خیالم راحت شد با این که میدانم داغ دل آنها همیشه تازه است.
چه تضمینی وجود دارد که دیگر دست به قتل نزنی؟
خیلی پشیمان و ناراحتم. پدر و مادرم برای نجات من، خیلی سختی کشیدند و همه پساندازی را که برای سالهای پیری داشتند، از دست دادند. امیدوارم بتوانم بعد از بیرون آمدن از زندان، زحماتشان را جبران کنم. قول میدهم از این به بعد زندگی خوبی داشتهباشم.دیگر دعوا نمیکنم و مشروب نمیخورم. واقعا تنبیه شدهام، یعنی فهمیدهام با یک حرکت اشتباه چقدر راحت میشود زندگی را از دست داد. حالا قدر زندگیام را میدانم.
فکر میکنی در زندگی چه کارهایی را نباید میکردی واز اشتباهات تاثیرگذار در زندگیات بودهاست؟
بزرگترین اشتباهم، خوردن مشروب بود. آدم در حالت مستی هیچ ارادهای از خودش ندارد و به خاطر مشروب، پول و رفاقت و خانواده و زندگیاش را فدا میکند.
اشتباه دیگرم این بود که وقتی امید رفت و من دنبالش رفتم، صبر نکردم آرامتر شوم و بعد با او صحبت کنم. در حالت عصبانیت دست به کاری زدم که خانواده خودم و خانواده امید را بدبخت کردم.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: