در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرده اول؛ روایت سیمین
ناصر دیگر نمیتواند در زندگی من باشد. او به مادرم توهین کرده و مردی که این طور حرمت خانوادهام را میشکند، لیاقت همسری مرا ندارد. وقتی با ناصر ازدواج کردم، به او گفتم نسبت به خانوادهام حساس هستم و از وی خواستم در هر شرایطی به من و خانوادهام توهین نکند و به آنها احترام بگذارد. این تنها شرط من برای زندگی با ناصر بود و تصمیم داشتم یک زندگی خوب برای او بسازم. من و ناصر فقط شش ماه زندگی آرامی داشتیم و بعد از آن رفتار ناصر چنان تغییر کرد که دیگر نتوانستم تحملش کنم. مشکلی که بین من و ناصر وجود دارد، این است که او به مادرم حسادت میکند و مرتب به من میگوید نباید به خانه مادرم بروم. ظاهر زندگیمان خوب است و هرکسی میشنود میخواهیم جدا شویم، باورش نمیشود. من تنها دختر خانواده هستم و پدر و مادرم به من خیلی وابستهاند. این وابستگی از وقتی بیشتر شد که برادرم خارج از کشور رفت و آنجا زندگی مستقلی را شروع کرد. وقتی هم ناصر به خواستگاری من آمد، به او گفتم میخواهم نزدیک مادرم زندگی کنم و آرامش آنها خیلی برایم مهم است، ناصر هم قبول کرد. مادرم پیشنهاد کرد طبقه پایین خانه او زندگی کنیم و همه وسایل خانه را هم خودش خرید. تا اینجای کار مشکلی نبود. ما شش ماه در خانه مادرم زندگی کردیم، اما نیش و کنایههای خانواده ناصر شروع شد و آنها مرتب به همسرم میگفتند داماد سرخانه شدهای و تحقیرش میکردند. وقتی دیدم تحمل این شرایط برای شوهرم سخت است، با مادرم صحبت کردم و تصمیم گرفتیم از آنجا برویم. یک کوچه پایینتر از خانه مادرم آپارتمانی را اجاره کردیم؛ با این که اجاره سنگین بود، اما تحمل میکردم چون نمیخواستم شوهرم اذیت شود. با این حال باز هم زندگی آرامی نداشتیم و مادرشوهرم مدام میگفت تو صرفهجویی نمیکنی و هرچه پسرم درمیآورد، خرج خودت میکنی و پسرم سختی میکشد. دلش میخواست در خانه او زندگی کنیم، اما من زیر بار نمیرفتم. مدتی بعد که اختلاف بین ما زیاد شد پدرم خانهاش را فروخت و دو خانه خرید که یکی از آنها را به نام من کرد و گفت میتوانید آنجا زندگی کنید، اما ناصر قبول نکرد. او میگفت خانوادهات میخواهند با من مثل یک برده رفتار کنند. میخواهند مرا در دام خودشان بیندازند و در زندگی ما دخالت کنند. حرفهای ناصر برایم مهم نبود. من پدر و مادرم را دوست داشتم و بودن در کنار آنها همیشه آرامم میکرد. صبح که شوهرم از خانه بیرون میرفت، به منزل مادرم میرفتم و قبل از برگشتن ناصر من هم برمیگشتم. بعضی روزها برای اینکه نفهمد خانه نبودم، به او نمیگفتم. ناصر خودش میخواست من اینطور مخفیکاری کنم. هر بار میفهمید به خانه مادرم رفتهام، با من دعوا میکرد، من هم برای اینکه درگیری پیش نیاید، پنهانکاری میکردم. بعد از مدتی شوهرم دیگر اجازه نمیداد به خانه مادرم بروم و در خانه را روی من قفل میکرد.
از آن به بعد مادرم به دیدن من میآمد. خانواده من خیلی تلاش کردند زندگی من و ناصر درست شود، اما هرچه میگذشت، ناصر بیشتر روی واقعی خود را نشان میداد. او به مادر و پدرم فحاشی و آنها را به دروغگویی و دخالت در زندگی ما متهم میکرد. گاهی هم میگفت، خانوادهات بیفرهنگ هستند و لیاقت ندارند من دامادشان باشم. ناصر خودش پیشنهاد جدایی داد و خواست این زندگی تمام شود و من هم قبول کردم. دیگر حاضر نیستم رفتارهایش را تحمل کنم و هرگز به خانهاش برنمیگردم.
پرده دوم؛ روایت ناصر
من زنم را دوست داشتم، خانوادهاش او را از من گرفتند. سیمین همه زندگی من است، میدانم بعد از این جدایی خیلی ناراحت میشوم، ولی چه کنم که نمیتوانم به این وضع ادامه دهم. میدانستم سیمین تک دختر است و به پدر و مادرش وابسته، اما فکر نمیکردم آنقدر در برابر آنها ضعیف باشد که اجازه دهد در زندگی ما دخالت کنند. من حتی پذیرفتم در خانه مادرزنم زندگی کنم و با اینکه حرفهای سنگینی میشنیدم، اما خوشحالی سیمین برایم خیلی مهم بود. استقلال من به طور کامل از بین رفته بود. حتی زنم شبها در خانه پدرش میخوابید. تصمیم گرفتیم خانهمان را جدا کنیم. فکر میکردم اگر از خانه پدرزنم بروم، همه چیز درست میشود، اما بدتر شد. زنم صبح همراه من از خانه بیرون میرفت و چند دقیقه قبل از من برمیگشت، وقتی میآمدم خانه نامرتب بود، ظرفهای شب قبل شسته نشده بود و غذایی هم برای خوردن نداشتیم. یکی دو ساعت بعد مادرزنم با غذا میآمد. در این سه سال من هیچوقت دستپخت زنم را نخوردم، حتی وقتی مهمان به خانه ما میآمد، مادرزنم برایمان غذا درست میکرد.
روزهای تعطیل باید اصرار میکردم تا به دیدن مادرم برویم. وقتی برمیگشتیم، اگر به خانه مادرزنم نمیرفتیم در خانه دعوا به راه میافتاد. از اینکه همیشه در تنش باشم بدم میآمد، مادرم هم سر این موضوع ناراحت میشد. من سعی میکردم جلوی دخالتهای او را بگیرم، اما وقتی میدید من آنقدر ناراحت هستم، طاقت نمیآورد و گاهی حرفهایی به سیمین میزد که بحق بود اما ناراحتش میکرد. سعی کردم همیشه بهترینها را برای سیمین تهیه کنم و خودم را در برابر تحقیرهایی که از طرف خانوادهاش تحمل میکردم، قوی کنم و آنها را جدی نگیرم اما دیگر نمیتوانم و نمیخواهم به زندگی پر از تنشی که داشتیم و داریم ادامه دهم. ما توافق کردیم جدا شویم البته این جدایی ضربه سنگینی به ما میزند. اما حالا که بچه نداریم، جدا شویم بهتر از این است که بعد از بچهدار شدن جدا شویم و زندگی یک بچه هم این میان خراب شود. چون من اطمینان دارم اگر سیمین رفتارش را عوض نکند، حداقل من نمیتوانم تحمل کنم. شاید مرد دیگری بتواند شوهر خوبی برایش باشد همانطور که من میدانم زنی هم پیدا میشود که رفتار مرا دوست داشته باشد و برایم زندگی آرامی درست کند. سیمین مردی را برای زندگی میخواهد که غلام حلقه بهگوش پدر و مادرش باشد، حتی از نظر او با سیمین هم بداخلاقی یا به او خیانت هم بکند، اشکالی ندارد. من چنین مردی نیستم و نخواهم بود.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
فرزندی و همسری، 2 وظیفه همزمان
عاطفه کشاورزی / مشاور خانواده
ازدواج به معنی این است که دو انسان با گذشته متفاوت ،فرهنگ و باورها و سلایق مختلف کنار یکدیگر زندگی کنند و بتوانند به خوشبختی برسند. تفاهم هرگز به این معنی نیست که دو نفر یک طرز فکر داشته باشند، بلکه باید طرز فکر یکدیگر را درک کنند و به آن احترام بگذارند. بنابراین زن و مرد باید بعد از شروع زندگی مشترک خیلی از رفتارهای گذشتهشان را اصلاح کنند. در واقع هر یک، گامی به سوی دیگر بردارد اینکه یکی از طرفین بخواهد بر موضع سابق خود باقی بماند و همانند دوران تجرد رفتار کند، قطعا زندگی مشترک به نتیجه نخواهد رسید.
سیمین قبل از ازدواج به دلیل شرایطی که در خانه پدری داشته، از جمله تکدختر بودن بشدت به والدینش وابسته بوده و پدر و مادر او هم وابستگی خاصی به دخترشان داشتند. این موضوع قابل فهم است، اما سیمین باید این را هم متوجه میشد که بعد از ازدواج دیگر فقط نقش فرزندی را ندارد و باید در نقش همسری هم وظایفش را ایفا کند، اما حاضر نشد از مواضع قبلیاش عقبنشینی کند. در سوی مقابل ناصر نیز همین رفتار را تکرار کرده و به جای اینکه وابستگیها را درنظر بگیرد، در برابر آن مقاومت کرده او نیز اصرار داشته زندگیشان آنطور که میل اوست پیش برود، همین هم باعث شد دو نفر نتوانند به نقطه مشترک برسند. این دو خیلی راحت با چند جلسه مشاوره میتوانستند اشکالات زندگیشان را برطرف کنند که این کار را هم نکردند تا اینکه به نقطه بحرانی رسیدند؛ البته هنوز هم برای حفظ زندگی مشترک این زوج دیر نیست، بشرط آنکه والدین دو طرف هم رفتارهایشان را اصلاح کنند و بپذیرند دختر و پسر آنها گرچه فرزندشان است، همسر شخصی دیگر محسوب میشود، بنابراین باید استقلال فکری داشته باشد تا بتواند در آن نقش هم موفق باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: