میراث دار پنج شهید دفاع مقدس:

با دستان خودم ۵ شهیدم را به خاک سپردم

مریم کارگر عزیزی شاید یکی از تنها زنانی باشد که مادر، خواهر، فرزند و همسر شهید است، و با این وجود هر روز خدا را شکر می‌کند و به قول خودش سختی‌ها و دردی که من کشیده ام هزاران بار کمتر از دردی است که بر حضرت زینب(س) در کربلا گذشت.
کد خبر: ۷۲۵۵۶۱
با دستان خودم ۵ شهیدم را به خاک سپردم

همیشه از تنها بودن و تنهایی که صحبت می‌شود ذهنم می‌رسد به مادران شهدا، همان شهدایی که رفتند تا ما امروز پابرجا باشیم رفتند تا امروز پرچم سه رنگ ایران بر فراز آسمان بدرخشد اما فراموش کردیم تنهایی مادران شهدا را، فراموش کردیم که مادران شهدا سالهاست غم از دست دادن فرزندانشان را در سینه دارند ما فراموش کردیم مادرانی را که رفتند اما سنگ قبر فرزندانشان را در آغوش نکشیدند و سالها منتظر ماندند تا شاید روزی قاصدکی خبری از فرزند شهیدشان برایشان بیاورد.

همه می‌دانیم هیچ دردی بالاتر از تنهایی و از دست دادن عزیزان نیست اینکه هر روز برایت خبری از شهادت یکی از مردان خانه بیاورند کمر هر آدمی را خم می‌کند اینکه هر روز در انتظار باشی و خبری نشود سخت است اما در گوشه کنار کشورمان نظیر این افراد بسیارند اسوه‌هایی از صبر و بردباری و امروز در گوشه‌ای از شهر مشهد مقدس میهمان مادر شهیدی بودم که همانند دیگر مادران شهدای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس مردان خود را که قرار بود سایه سرش باشند، قرار بود عصای دستش باشند را یکی پس از دیگری فدای اسلام و وطن کرده است.

آری، حاجیه خانم مریم کارگر عزیزی که این روزها به قول خودش حال خوبی ندارد و به مرور زمان دارد دچار فراموشی می‌شود یکی از همین مادران است زنی که جنگ تحمیلی تمام مردان زندگیش را یکی پس از دیگری از او گرفت و خم به ابرو نیاورد.

حاجیه خانم مریم کارگر عزیزی شاید یکی از تنها زنانی باشد که مادر، خواهر، فرزند و همسر شهید است،‌ و با این وجود هر روز خدا را شکر می‌کند و به قول خودش سختی‌ها و دردی که من کشیده‌ام هزاران بار کمتر از دردی است که بر حضرت زینب در کربلا گذشت.

وی می‌گوید: در تمام این سالها با تنهایی جنگیدم و فرزندانم را بزرگ کردم من با دستان خود پنج مرد و شهید زندگیم را به خاک سپردم و در تمام این سالها به برکت خون آنها توانستم به تنهایی 6 فرزندم را بزرگ کنم.

کارگر عزیز در حالی که عکس پنج شهیدش را در آغوش کشیده می‌افزاید: پدرم و مادرم بسیار مومن و انقلابی بودند به طوری که همیشه یک پای ثابت تظاهرات علیه رژیم پهلوی بودند با شروع جنگ پدرم که کشاورز بود به همراه سه برادرم حسین و مهدی و ابراهیم به جبهه رفتند پدرم همیشه می‌گفت این انقلاب مال ماست و باید از آن دفاع کنیم.

مادرم همیشه آرزو داشت مادر شهید باشد و از اینکه چنین لیاقتی پیدا نکرده بود ناراحت بود تا آنجا که یک بار در مراسم تشییع شهدا در حرم امام رضا(ع) گفته بود چرا من لیاقت ندارم مادر شهید باشم و درست پس از چند هفته یکی از برادرانم به نام مهدی که 16 سال بیشتر نداشت در منطقه مهران به شهادت رسید و اولین شهید خانواده کارگر عزیز لقب گرفت.

همزمان با شهادت مهدی پدرم نیز مجروح شده بود و در بیمارستان به سرمی‌برد البته خبر شهادت مهدی را ابتدا فقط همسایه‌ها خبر داشتند چرا که پیکر مهدی را به درخواست پدرم در بیمارستان امام رضا(ع) نگه داشته بودند تا خودش بهبود پیدا کند و بعد به ما خبر بدهد.

پدرم با جراحتی که چشمانش را نابینا کرده بود به خانه برگشت نزدیک شب بود که از خانه خودمان که دیوار به دیوار خانه آنها بود به دیدن پدر رفتم البته پدر پیغام داده بود که به مریم بگویید دامادی برادرش است البته آن روزها صحبت از برگزاری مجلس دامادی ابراهیم هم بود و من هم تصور می‌کردم موضوع دامادی ابراهیم جدی شده است اما به خانه که رسیدم پدرم بدون آن‌که خم به ابرو بیاورد خبر شهادت مهدی را داد و آنجا بود که تازه فهمیدم شهادت اتفاق نیست شهادت راهی است که با اصابت گلوله و ریختن خون تازه شروع می‌شود.

شهادت مهدی راهی جدید پیش پای خانواده ما باز کرد و دومین شهید خانواده، یعنی همسرم محمدعلی نیز خیلی زود از کنار ما رفت و به مهدی پیوست. رفتن محمد علی به جنگ هم خیلی یک مرتبه شد یک شب آمد و گفت حلالم کن و رضایت بده تا به جبهه بروم حسابی جا خوردم هنوز در شوک شهادت مهدی بودم ما با همان حال ازش در خواست کردم و گفتم قسم بخور اگر شهید شدی در ثواب شهادتت شریک باشم. بین من و محمد علی همین حرف رد و بدل شد و اینکه بعد از شهادت او من می مانم و بزرگ کردن 7 بچه قد و نیم قد، محمد علی از من خواست هیچ وقت دست جلوی کسی دراز نکنم.

حتی این را هم به من گفت که اگر من شهید شوم تو روزی صد بار شهید خواهی شد و این اتمام حجت‌ها را قبل از رفتنش با من کرد و همین طور شد او یک بار شهید شد و من صدبار ....

از سال 64تا سال 78که استخوان‌هایش به میهن بازگشت دیگر او را ندیدم و کلی حرف نگفته بینمان ماند تا روزی که دوباره همدیگر را ببینیم و این طور شد که من ماندم و خدا و 7 فرزند که آخرینشان 6 ماه بیشتر نداشت.

قطعا پدر این وقت‌ها اولین کسی است که به ذهن هر دختری می‌رسد اما پدر نمی‌توانست تکیه‌گاه من باشد چرا که به دلیل نابینایی و جراحت جنگ خودش نیازمند مراقبت بود پس تنها تکیه‌گاهم خدابود و خدا بود و خدا ...

حقوق مختصری که از محل کار همسرم دریافت می کردم تمام سرمایه ام بود خانه ای را هم که در آن زندگی می کردیم به نام همسرم بود و نمی توانستم بفروشم، با همان مستمری اندک خرج تحصیل فرزندانم را دادم، عروس و دامادشان کردم و برای دخترانم جهیزیه فراهم کردم و حتی خانه مان را ساختم اما طبق قولی که به محمد علی داده بودم در تمام این سالها دست جلوی کسی دراز نکردم.

همه را که سر و سامان دادم تنها ماند قربانعلی پسر بزرگ خانواده که به دلیل به دنیا آمدنش در روز عید قربان نامش را قربانعلی گذاشته بودیم و دردانه من که او را قربانی راه حق کرده بودم.

به خاطر دارم همسرم یک بار به من گفت، قربانعلی برای تو نمی‎‌ماند، هیچ وقت فکرم دنبال حرف شوهرم نبود تا شبی که قربانعلی با رضایت نامه جبهه سراغم آمد، آن شب فهمیدم که قربانعلی هم اگر برود، دیگر برگشتی در کار نخواهد بود اطرافیانم همه می‌گفتند اگر شهید شود دیگر کسی را نداری تنهای تنها و بی پشت و پناه می‌شوی به همین خاطر برای رضایت تردید داشتم.

اما پیام امام خمینی دلم را برای رضایت محکم کرد در آن زمان امام خمینی(ره) فرمان دادند هرکسی می تواند اسلحه به دست بگیرد، خودش را به جبهه برساند و من نخواستم حرف امام زمین بماند به همین دلیل با تمام تردید و بی‌رغبتی که داشتم رضایت نامه قربانعلی را امضا کردم تا اینکه او نیز در سال 66 درعملیات نصر یک در جبهه مریوان به شهادت رسید.

در تمام این سالها دردهای زیادی را تجربه کردم هر چند که گفتنشان دردی را دوا نمی‌کند و دردهای من در مقابل دردی که حضرت زینب در کربلا کشید بسیار ناچیز است در تمام این سال‌ها اقتدای من به حضرت زینب بود ایشان همه عزیزانشان را در راه خدا دادند و با این وجود فکرشان به کاروانی بود که باید به مقصد می رساندند من نیز در سال‌های جنگ شوهر، فرزند و دو برادرم شهید شدند و پدر جانبازم نیز بعد از سالها تحمل درد، به لقاء ا... پیوست و با تمام اینها تمام فکرم به قولی بود که به همسرم داده بودم و 7 فرزندی که باید تکیه گاهشان می‌بودم و آنها را پرو بال می‌دادم.

هنگامی که پیکر قربانعلی را آوردند، پلاک او اشتباهی شده بود وقتی به بنیاد شهید و سپاه مراجعه کردم، گفتند: نه! شهید خودتان است مانده بودم چکار کنم تا اینکه همان اینجاست هنوز هم برایم نامعلوم است که او که بود و قبر فرزندم را از کجا شناخته بود در عالم خواب یک آجر روی همان قبر نشان کردم تا گم نکنم، ساعت 6 صبح هنوز گرگ و میش هوا بود که به بهشت رضا(ع) رفتم وارد مزار شهدا شدم و بالای سر همان قبری که در خواب نشان کرده بودم، رفتم در کمال ناباوری آجری را که در خواب نشان کرده بودم، بالای قبر پیدا کردم و بلافاصله به بنیاد شهید اطلاع دادم و گفتم این محل دفن شهید من است و از آن زمان دلبستگی بیشتری به قربانعلی پیدا کردم و فهمیدم او شاهد و ناظر کارها و اعمال من است و مرا تنها نگذاشته است.(تسنیم)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها