گمراهی بنی‌امیه و عداوت آنها با حقیقت، ریشه در گمراهی یک فرد دارد

داستان آن برادران دوقلو

ماجرای تولد آن دو کودک عجیب دهان به دهان میان مردم گشت، حتی تا امروز که مکتوب‌ها هنوز راوی آن هستند؛ ماجرای دوقلویی که یکی انگشت دست بر پیشانی دیگری نهاده بود و جداشدنی نبود. ناچار شدند انگشت هاشم را به دشواری از پیشانی عبد شمس جدا کنند.
کد خبر: ۷۲۴۰۱۶

جدا شد، اما با خونریزی فراوان و این ماجرا بیش از آنچه فکرش را می‌کردند، در ذهن‌ها ماند زیرا مردمان روان شدن این خون فراوان را به فال بد گرفتند؛ همان چیزی که بعدها تعبیر شد به جنگ و دشمنی میان فرزندان بنی‌هاشم و بنی‌امیه.

بنی‌امیه از نسل عبد شمس بودند. هاشم و عبد شمس و دو برادر دیگرشان، مطلب و نوفل، همگی فرزندان عبد مناف بودند که هر کدام در جایی از این زمین پهناور جان سپردند، هاشم در غزوه، عبد شمس در مکّه، نوفل در خاک عراق و مطّلب در خاک یمن.

نام اصلی هاشم، عمرو بود و لقبش علاء. او نیای دوم حضرت رسول بود و محبوب مردم. هاشم و عبدشمس با خاطره انگشت چسبیده بر پیشانی در ذهن مردم جا خوش کردند. زمان گذشت، آن هم به گونه‌ای که هاشم هر روز اعتبار بیشتری نزد مردم می‌یافت و عبدشمس گاه به گاه برای مقابله دست به اقداماتی شبیه او می‌زد.

هاشم مرد دوست‌داشتنی آشنا و غریبه سرزمین خود و زمامداری‌اش به نفع همگان بود زیرا در قدرت بخشی به بازرگانی مکیان و کاهش رنج قحطی‌هایشان کوشا بود. او برای افزایش تبادلات بازرگانی با امیر غسّان پیمان و قرارداد بست. هر بار که قحطی می‌شد دست و دل بازی فراوانش رنج سختی روزهای خالی از خوراک را از دل مردم برمی‌چید. البته برادران در برابر این نیکی فراوان بیکار ننشستند. عبد شمس با امیر حبشه و مطلب و نوفل، با امیر یمن و شاه ایران معاهده بستند تا کالاهای بازرگانی دو طرف، با کمال آزادی و اطمینان به کشور یکدیگر صادر شود.

نیکی‌های هاشم به بازرگانی و بخشش در قحطی‌ها محدود نبود، حتی مناجاتش نیز زیبا بود. هر بار که هلال ذی الحجه را می‏دید؛ بامدادان به سوی کعبه می‏آمد و به دیوار کعبه تکیه می‌کرد و این چنین خطبه می‌‏خواند: «گروه قریش! شما عاقل‏ترین و شریف‏ترین گروه عرب هستید. نژاد شما بهترین نژادهاست.

خدا شما را در کنار خانه خود جای داده و این فضیلت را برای شما از میان سایر فرزندان اسماعیل اختصاص داده است. هان، ای قوم من! زائران خانه خدا در این ماه، با شور عجیبی به سوی شما روی می‏آورند، آنان مهمانان خدایند، پذیرایی آنها بر عهده شماست. در میان آنها افراد تهیدست ـ که از نقاط دوردست می‏آیند ـ بسیار است.

سوگند به صاحب این خانه، اگر قدرت و توانایی داشتم که از مهمانان خدا پذیرایی کنم، هرگز از شما تقاضای کمک نمی‏کردم، ولی فعلا آنچه مقدورم هست و از راه حلال کسب کرده‏ام در این راه مصرف می‏کنم و شما را سوگند می‏دهم به احترام این خانه، مبادا کسی مالی را بذل کند که آن را از راه ستم به دست آورده یا در دادن و بذل آن دچار ریا یا اکراه و اجبار گردد. اگر کسی در مساعدت، رضایت خاطر نداشته باشد از انفاق خودداری کند.»

روزگار می‌گذشت و بر نیکی‌های هاشم افزوده می‌گشت تا امیه فرزند عبد شمس بزرگ شد و هر روز بیش از پیش به بزرگی و اعتبار عموی خود، هاشم پی می‌برد، آن هم با چاشنی حسادت. امیه بیکار ننشست و دست به مقابله زد. غافل از آن که تلاش‌های پوچ او و بدگویی‌ها و کارشکنی‌هایش همگی بر اعتبار هاشم می‌افزود. تا آنجا که روزی نزد هاشم رفت و گفت: نزد دانایان عرب (کاهن) رویم تا ببینیم کدام یک از ما را تحسین می‌کنند. هر که تحسین شد، زمام امور بر عهده او باشد.

عظمت هاشم مانع از نزاع با برادرزاده خود بود ولی اصرار امیه منجر به این دیدار شد آن هم با دو شرط. نخست آن که محکوم‌شونده در این بازی باید صد شتر سیاه‌چشم در روزهای حج قربانی کند و دیگر آن که شخص محکوم باید ده سال از مکه بیرون برود. هاشم و امیه نزد دانای عرب، کاهن عسفان رفتند.

کاهن تا هاشم را دید زبان به مدح او گشود. مدح همانا و موظف شدن امیه بر اجرای شرط‌های پیش از دیدار، همان. امیه از مکه رفت و ده سال در شام اقامت گزید. همین اقامت طولانی مدت موجب شد بعدها فضا برای امویان در شام مساعد شود و البته ریشه دشمنی دیرینه نهادینه گردد و جنایاتی بی‌سابقه از این نسل پدید آید؛ جنایاتی که شرم از یادآوری آن می‌آید، همچون تلاش برای ویرانی کعبه با پرتاب سنگ از منجنیق و آتش افروزی در کعبه.

پانوشت:

* روایت این داستان برگرفته از کتاب فروغ ابدیت نوشته آیت الله جعفر سبحانی است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها