مجموعه شعر «افلاطونی که هندسه نمی‌دانست» سروده ابوالقاسم تقوایی است

منظم شدن موهای ژولیده اینشتین

بعد از این همه سال، نسبت به خیلی از هنرها و آوانگاردبازی‌هایشان حس دوگانه‌ای دارم و البته خیلی وقت‌ها درکشان نمی‌کنم.
کد خبر: ۷۱۰۸۲۸

در تعریف شخصی من، هنر چیزی است با گستره انتشار وسیع؛ چیزی که مردم عادی با سواد و تحصیلات و درک هنری معمولی هم با خواندن یا دیدنش با وسع خودشان به درکی برسند و با آن ارتباط برقرار کنند. به گمانم وقتی در بیش از 90 درصد موارد این اتفاق نمی‌افتد، پس حداقل جماعت هنرمند نباید از مخاطب کم و تیراژ پایین گله کنند.

معضل مخاطب کم حتی دامن شعر را هم به ‌عنوان مردمی‌ترین و فراگیرترین هنر این دیار که با گوشت و خون مردم هم عجین است، گرفته. خود من خیلی وقت‌ها بهتر و راحت‌تر با شعر نو یا سپید ارتباط برقرار می‌کنم. ولی فکر می‌کنم بد نیست شاعران نوگرا هم کمی از برج عاجشان پایین بیایند و به خاطر خدا یک قدم برای برقراری سیم ارتباط شعرشان با مخاطب بردارند تا مخاطب ده قدم به سمتشان بیاید؛ اتفاقی که اولین وظیفه و آرزوی هر هنرمندی است.

خوشبختانه این چیزی است که در اشعار ابوالقاسم تقوایی دیده می‌شود. شعر او روان است و فهمیده می‌شود و این کم‌چیزی نیست. مغلق و نامفهوم نیست و حتی در اولین برداشت هم می‌شود با آن ارتباط گرفت. گیرم مفاهیم پنهان یا شاعرانگی تنیده در لابه‌لای موسیقی کلماتش می‌ماند برای مراحل بعدی. همین سادگی و روانی است که وقتی من شاعر هم از لابه‌لای خطوط بیرون می‌زند، اظهار فضل تلقی نمی‌شود و اتفاقا به کارش نوعی تشخص می‌بخشد.

حتی در شعری مثل «جدول» که در آن برای بیان حرفش، از کارکردهای پست مدرنیستی تصویر مدد جسته یا در شعر طولانی «وقتی...» یا این شعر: «با عصای پدربزرگ‌/‌ از دریا می‌گذشتم‌/‌ بزرگ شدم‌/‌ ابوالقاسم‌/‌ در رودخانه‌‌ای به عمق یک میلی‌متر‌/‌ غرق.»

یا جاهایی که از روستای آبا و اجدادی‌اش یزدل می‌گوید یا معلم‌های مدرسه‌اش را به اسم می‌آورد که بعضی‌شان را ما هم می‌شناسیم «Love را‌/‌ با چاقوی کل‌/‌ روی نیمکت می‌کندیم‌/‌ و تنها چیزی که گوش نمی‌کردیم‌/‌ حرف‌های آقای بهاردوست‌/‌ ـ معلم کلاس دوم راهنمایی ـ بود/ ...».

کتاب سه دفتر دارد به نام‌های «افلاطونی که هندسه نمی‌دانست»، «روایت‌ها» و «برای بعدها». تقریبا در بیشتر شعرهای کتاب، روایتی موجز و مینی‌مالیستی هست و در شعرهای دفتر دوم پررنگ‌تر و بیشتر. یادم هست آقای شاعر در سال‌های دور تلاش‌هایی کرد برای نوشتن داستان. فارغ از این‌که چرا خودش داستان نوشتن را ادامه نداد، من کمی خوشحالم که او به شعرش چسبید. آخر کسی که می‌تواند شعر بگوید، نمی‌نشیند داستان بنویسد! با این حال چه کسی می‌تواند منکر بشود این شعر که اتفاقا در دفتر سوم کتاب آمده و نه در بخش «روایت‌ها»، یک داستان کوتاه کوتاه عالی و به‌یادماندنی نیست: «شانه آرایش‌گر‌/‌ در موهای ژولیده مشتری گیر کرد‌/‌ ـ آقای هایزنبرگ!‌/ ‌ ـ آقای اینشتین!»

این یعنی او حالا دارد این میل و رویکرد را که در غزل‌هایش هم دیده می‌شد، با خیال راحت‌تری در اشعار سپیدش ادامه می‌دهد.

تقوایی غیر از نگاه مینی‌مالیستی و ایجاز، طنز ویژه تلخ و سیاهی هم دارد که در کتاب قبلی‌اش «شعرهای گاوی» (1388) پررنگ‌تر بود و بیشتر به چشم می‌آمد. طنزی که از عناوین سه کتاب آخر او هم پیداست. نگاه کنید به این شعر: «کشاورز عرقش را پاک کرد‌/‌ و بر کردو‌/‌ ولو شد‌/‌ خیابان جدید‌/‌ حال هندوانه‌ها را‌/‌ خراب کرده بود.»

به هرحال «افلاطونی که هندسه نمی‌دانست»، چهارمین و تا جایی که من می‌دانم آخرین مجموعه شعر ابوالقاسم تقوایی است بعد از «کبریتی اوستایی» (1387) «کشیدن گاری شاهانه» (1388) و «شعرهای گاوی» (1388). دیگر می‌ماند پرسش‌هایی مثل این‌ که چرا کتاب‌هایش را یا به ‌صورت ناشر-مؤلف چاپ می‌کند یا با ناشران شهرستانی، آن ‌هم ناشران رشتی و مشهدی؟! این که چرا سایت شخصی‌اش چند وقتی است در دسترس نیست یا این ‌که آیا قرار نیست دیگر غزلی از او بخوانیم؟ عجالتا تا مجالی برای پرسیدن این پرسش‌ها پیش بیاید، دوست دارم یکی از غزل‌های اجتماعی‌اش را از مجموعه اولش کبریتی اوستایی با هم بخوانیم:

آیا هنوز بر لبت افسوس مانده است؟

دشنه بگیر! دخمه کابوس مانده است

عصیانِ آریایی رستم، غریب‌وار

در خشت‌های بی‌رمق توس مانده است

شاید که اشک دختر گرجی هنوز هم

بر خاک‌های غم‌زده روس مانده است

شاید هنوز گیوه خونین میرزا

جایی میان فومن و چالوس مانده است

شاید میان کلبه دهقان پیر هم

سوسوی کورِ شعله فانوس مانده است

آری دلیرمرد! بیفروز هیمه را

تکثیر سرخ آتش و ققنوس مانده است

جابر تواضعی ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها