چمدانت را ببند راه تو رامی‌خواند...

اغلب آدم‌ها قبل از سفر برنامه‌ریزی می‌کنند. از چند روز قبل، یک هفته قبل، یک ماه قبل و گاهی حتی یک سال قبل. این وسط هستند آنهایی که یکشبه قصد سفر می‌کنند، و گاهی حتی درست یک ساعت قبل یا شاید چیزی کمتر از یک ساعت. همان‌هایی که به قول بعضی‌ها راحتند، دلخوشند، پرهیجانند و به قول بعضی‌های دیگر سرخوشند، بی‌فکرند، حساب و کتاب سرشان نمی‌شود، بی‌کله‌اند و... راستش برای انگ زدن به آدم‌ها همیشه صفت‌های بیشتری هست، برای این‌که بگویی، فلانی آن طوری که من هستم نیست، انگار دامنه لغات کش می‌آید.
کد خبر: ۷۱۰۶۷۱

از نظر من اما گاهی بی‌گدار به آب زدن بی‌کلگی نیست. آن آدم‌هایی که بی‌برنامه دل به جاده می‌زنند نه زیادی سرخوشند و نه بی‌کله. آن آدم‌ها دوست دارند که سهمشان از زندگی چیزی بالاتر از ثانیه‌هایی که شمرده می‌شود و وقت‌هایی که به حساب می‌آید، باشد. آن آدم‌ها عادت ندارند، وقتی زندگی زیاد جایشان را تنگ کرد، آنها هم، جا را برای بقیه تنگ کنند. آن آدم‌ها اهل پرخاش نیستند، اهل این‌که خستگی‌های روزمره را سر این و آن آوار کنند... به جای غصه خوردن و کم آوردن، به جای انتظار کشیدن و دم بر نیاوردن، به جای بداخلاق شدن و بدخلقی کردن، یک تابلوی تعطیل می‌زنند جلوی شیشه ذهنشان و چمدان کوچکشان را می‌بندند و یا علی...

گاهی دل زدن به جاده حتی به قصد فرار از روزهای تکراری، آدم‌های تلخ، دشواری‌ها و ترس‌ها و... کم کردن مسئولیت نیست، بی‌خیال شدن و پاک کردن صورت مساله نیست، گاهی این سفرهای نابهنگام یک فرصت است، فرصت از نو شروع کردن، برگشتن به زندگی، برگشتن به این واقعیت روشن که کمی آن طرف‌تر از شهر و شلوغی‌هایش آرامش هست، محبت هست، طبیعت زیبا هست. این طور وقت‌ها انگار زیبایی‌های سفر هم بهتر درک می‌شود. جاده برای آنهایی که یکدفعه‌ای تصمیم به سفر می‌گیرند، هیجان بیشتری دارد، وقتی وسط دنیای خستگی‌ها، از روزمرگی‌ها دل می‌کنی، لطف پستی و بلندی‌های راه بیشتر است. وقتی درست یک ساعتی از گرفتاری‌ها و دل‌گرفتگی‌ها به سفر پناه می‌بری، انگار که آرامش کوه و دشت و دریا واقعی‌تر است، انگار چشمانت بهتر می‌بیند و گوش‌هایت بهتر می‌شنود. آن‌وقت که توی شهر بعدی هتلی برایت رزرو نیست، خیلی آسان‌تر می‌توانی پای زیباترین درخت کنار جاده چادر بزنی، بدون استرس، بدون نگرانی. آن‌وقت که کسی انتظار آمدنت را نمی‌کشد، خیلی ساده می‌توانی مهمان آدم‌های بین‌راه شوی. مهمان آدم‌های گرم و صمیمی‌ای که هر بار در سفر‌های برنامه‌ریزی شده، با آنها روبه‌رو شدی، به این بهانه که مقصدت معلوم است و کسی انتظارت را می‌کشد، دعوتشان را نپذیرفتی و با لبخندی گفتی، «ان‌شالله سفر بعد...» و بعد از آن دیگر هیچ سفر بعدی تکرار نشد که تو از قبل برایش جا و مکانت را معین نکرده باشی و باز حسرت خوابیدن در چادر سیاه عشایر، حسرت خوردن یک چای دودزده جنگلی، حسرت چیدن اولین گل چای بر دلت ماند...

نمی‌دانم، شاید این طور ناغافل سفر کردن‌ها، مثل همان لحظه‌ای باشد که بعد از پشت سر گذاشتن یک روز داغ و پراسترس توی چله تابستان یک آن تصمیم بگیری سرت را توی حوض آب خانه بکنی تا خوب خنک شود، همان موقع که همه فریاد می‌زنند «نه، نکن، می‌چایی، ...» و کسی نمی‌داند تو آن‌قدر آشوبی که فقط سرمای آب است که به دلت می‌چسبد و دیگر هیچ!

مریم تجلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها