خاطره‌ای از نصرت‌الله سپیدنامه، بازپرس شعبه 10 دادسرای امور جنایی تهران

قرار مرگبار در پارک

یکی از پرونده‌های جنایی که درباره آن تحقیق کردم، از سه نظر برایم جالب و قابل تامل بود. اول این که قاتل بعد از قرار صوری اینترنتی با کسی که خودش را دختر جوانی معرفی کرده، به محل حادثه رفته و آنجا با سه پسر مست درگیری خونینی را رقم زده بود. دوم این که قاتل بعد از جنایت موتورسیکلتش را در محل حادثه جا گذاشته بود و خیلی سریع از این طریق شناسایی و دستگیر شد. سومین مورد نقش سرباز فداکار و وظیفه شناسی بود که بعد از مشکوک شدن به متهم در خیابان به تعقیبش پرداخته بود.
کد خبر: ۷۱۰۴۱۳

ساعت 3 و 30 دقیقه بامداد بود و من در محل کارم مشغول مطالعه پرونده‌ای بودم که تلفن همراه قتل زنگ خورد. آن سوی خط مردی خودش را مامور کلانتری سنایی معرفی و عنوان کرد پسر جوانی در یک درگیری در پارک ساعی کشته شده است. وقتی به پارک رسیدم، جسد مقتول ـ بهرام ـ را در حالی مشاهده کردم که با ضربه چاقو به گردنش، تسلیم مرگ شده بود. کمی آن طرف‌تر دو دوست مقتول با چشمانی گریان به جسد دوستشان خیره شده بودند. نخستین بررسی‌های صحنه حادثه نشان داد قاتل بعد از درگیری و زخمی کردن مقتول، با جا گذاشتن موتورسیکلتش از محل گریخته است. بنابراین از بابت شناسایی متهم خاطر جمع شدم و دستور دادم ماموران با استعلام شماره پلاک موتورسیکلت، هویت و محل زندگی متهم را شناسایی کنند. در گام بعدی تحقیقاتم را از دوستان مقتول پیگیری کردم. یکی از دوستان بهرام گفت:‌ «چند ساعت قبل همراه بهنام و بهرام در خانه‌مان مشروب خوردیم و بعد برای تفریح به پارک آمدیم. پسر جوانی با موتورش وارد پارک شد و بعد از این که موتورش را قفل کرد، شروع به قدم زدن کرد. وقتی از جلوی ما عبور کرد، عصبانی بود و با هم چشم در چشم شدیم. همین موضوع باعث مشاجره لفظی ما شد و درگیری بالا گرفت. پسر جوان ناگهان از جیبش چاقویی درآورد و ضربه‌ای به گردن بهرام زد و بعد هم بدون این که موتورش را بردارد، از محل فرار کرد.»

همزمان با تحقیقات اولیه، محل زندگی متهم حوالی میدان خراسان شناسایی و چند ساعت بعد از حادثه زمانی که او قصد داشت وارد خانه‌شان شود، دستگیر شد. متهم که انتظار نداشت به این زودی دستگیر شود، در بازجویی با اظهار پشیمانی به قتل پسر جوان اعتراف کرد.

وی در توضیح ماجرا گفت: «نیمه شب در حال وبگردی در اینترنت بودم که از طریق چت با فردی که خودش را پریسا معرفی کرد، آشنا شدم. بعد از ساعتی که از طریق چت با هم حرف زدیم، به او پیشنهاد دادم تا در پارک ساعی همدیگر را ملاقات کنیم. پریسا قبول کرد و مشخصات ظاهری‌اش را به من داد و قرار شد ساعتی بعد یکدیگر را در پارک ببینیم. سپس با موتورسیکلتم به پارک ساعی رفتم. ابتدا از نگهبان پارک پرسیدم زنی با این مشخصات به پارک آمده یا نه؟ نگهبان که تعجب کرده بود گفت معمولا در این ساعت از شب زن یا دختری به پارک نمی‌آید، اما من امیدوار بودم او بیاید. به همین دلیل در پارک منتظرش بودم که با سه پسر جوان روبه‌رو شدم. آنها حال خوبی نداشتند و معلوم بود مست هستند. در حالی ‌که در پارک پرسه می‌زدم، آنها به من فحاشی کردند و با هم درگیر شدیم. آنها مرا با مشت و لگد زدند و من هم برای این که آنها را بترسانم، چاقویی را که در جیبم بود، درآوردم که یکی از آنها دستم را گرفت. در حالی که درگیر بودیم، سعی کردم دستم را رها کنم که ناگهان ضربه‌ای به گردن یکی از آنها خورد.»

متهم به قتل ادامه داد: «وقتی پیراهن آن جوان خونی شد، از ترس فرار کردم. نزدیکی تقاطع خیابان ولیعصر با خیابان شهید بهشتی، با سرباز وظیفه درجه‌داری که در حال گشتزنی بود، روبه‌رو شدم. او تا مرا دید به من دستور ایست داد و من از ترس فرار کردم و سرباز وظیفه به تعقیبم پرداخت. هر چقدر سرعتم را بیشتر می‌کردم، او دست‌بردار نبود تا این که به من رسید.

وقتی می‌خواست مرا بگیرد، با چاقو او را تهدید کردم و بعد از یک درگیری کوتاه، توانستم از دست او فرار کنم. البته سرباز وظیفه به تعقیبم ادامه داد تا این که خودم را به تاکسی رساندم. در ماشین را قفل کردم و با تهدید چاقو، راننده را مجبور به حرکت کردم. متوجه شدم سرباز وظیفه با ماشین سمند گذری دوباره مرا تعقیب می‌کند. این تعقیب و گریز ادامه داشت که ناگهان در نزدیکی خیابان طالقانی، راننده سمند جلوی ماشین ما پیچید و راننده تاکسی مجبور به توقف شد. به محض این که ماشین متوقف شد، راننده تاکسی از ترس در ماشین را باز کرد و پیاده شد. در این لحظه بسرعت خودم را پشت فرمان رساندم و حرکت کردم. سرباز وظیفه قصد داشت جلوی مرا بگیرد و حتی به ماشین آویزان شد، اما من حرکت کردم و او مجبور شد ماشین را رها کند. من با سرعت سرسام‌آوری حرکت می‌کردم که متوجه شدم سرباز وظیفه با ماشین سمند و راننده تاکسی با ماشین پژوی گذری دیگری در تعقیبم هستند. این تعقیب و گریز حدود نیم ساعت طول کشید تا توانستم از دست آنها فرار کنم. سپس ماشین را در کوچه‌ای حوالی میدان امام حسین(ع) رها و به طرف خانه‌مان حرکت کردم. وقتی وارد کوچه‌مان شدم، متوجه نور چراغ چشمک زن ماشین پلیس شدم که جلوی خانه ما بود. بلافاصله برگشتم و بعد از ساعتی قدم زدن داخل کوچه به پارکی نزدیک خانه‌مان رفتم و کمی استراحت کردم. ساعت 8 و 30 دقیقه صبح بود و از خستگی دیگر نای راه رفتن نداشتم. تصمیم گرفتم به خانه‌مان بروم. وقتی وارد کوچه شدم، دیدم ماشین پلیس از کوچه رفته است. به همین دلیل با خیال راحت در را باز کردم، اما هنوز در را نبسته بودم که مأمور پلیسی به دستم دستبند زد.»

در این حادثه متهم بعد از فرار خیلی زود دستگیر شد، اما جالب بود که خودش فکر نمی‌کرد یک قرار صوری چتی باعث شود او دست به قتل بزند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها