گفت و گو با مرد متهم به قتل

اعترافاتم دروغ بود

رضا، مردی افغان است که متهم است در پی رابطه با دختری ایرانی، او را کشته است.این مرد دو هفته قبل به اتفاق همدستانش در شعبه 71 دادگاه کیفری ‌استان تهران محاکمه شد.متهم ماجرا را توضیح می‌دهد و البته قتل را انکار می‌کند.
کد خبر: ۷۱۰۴۰۰

متهم هستی همراه دو نفر از دوستانت دختری به نام رکسانا را به قتل رساندی،این اتهام را قبول داری؟

نه قبول ندارم. من این کار را نکردم. اصلا آن دختر را نمی‌شناسم.

چطور می‌توانی ادعا کنی آن دختر را نمی‌شناسی در حالی که پیش از قتل با او رابطه داشتی؟

این موضوع ربطی به من ندارد. من آن دختر را نمی‌شناسم. شاید دو نفر دیگر که در این پرونده متهم هستند، بدانند این دختر کیست، اما من نمی‌شناسم.

دو نفردیگر که در این پرونده متهم هستند، مگر از دوستان تو نیستند؟

بله دوست من هستند، من به اتفاق جمعه و سعید با هم از افغانستان به ایران آمدیم، اما من در جریان همه کارهای آنها نبودم. فقط یک جا با هم کار می‌کردیم.

آن طور که در پرونده آمده، خودروی مقتول مقابل خانه دوست تو پیدا شده ‌است، در حالی که شب قبل از حادثه شما با هم در آن خانه بودید؟

اتفاقی بوده، من در جریانش نبودم. ضمن این‌که قرار بود به اتفاق جمعه سری به سعید بزنیم، رفتیم و زود برگشتیم. اصلا آنجا نبودیم، شاید سعید با آن دختر رابطه داشت.

یک متهم دیگر در این پرونده وجود دارد که ایرانی است و اعتراف کرده رکسانا را برای ملاقات با شما به آن خانه آورده بود. او کسی است که به خانواده دختر جوان خبر داد، چه اتفاقی برای او افتاد.در این باره چه توضیحی داری؟

من قبول ندارم. او این حرف‌ها را از خودش زده‌ است.

اگر همه این شواهد دروغ است، چرا تلفن همراه رکسانا در میان وسایل تو بود؟

من و دوستم جمعه آن را از یک دستفروش خریدیم.

چرا آن دستفروش را به پلیس معرفی نکردید؟

دستفروش بود و جای مشخصی نداشت که بخواهیم او را معرفی کنیم

چرا همان زمان به پلیس نگفتید گوشی را از یک دستفروش خریده‌اید و قبول کردید آن را دزدیده اید؟

آن موقع ترسیدیم. به ما گفتند اعتراف کنید، ما هم قبول کردیم.

تعریف کن چه اعتراف کردی؟

من گفتم رکسانا را همراه جمعه به قتل رساندیم. برای این‌که با او رابطه داشته‌ باشیم، به خانه آوردیمش و بعد جمعه با او درگیر شد و من به کمک دوستم رفتم و خفه‌اش کردیم، اما واقعا این کارها را نکرده‌ بودم.

همین گفته‌های تو را جمعه نیز تعریف کرده در حالی که شما در زمان بازجویی کنار هم نبودید. اگر هر دو دروغ گفته‌اید، چرا گفته‌هایتان دقیقا مثل هم است؟

حتما به او هم گفته‌ بودند چه بگوید. من که خبر ندارم، ولی برای این‌که جرم‌مان سبک‌تر شود، قرار بود اتهام را با هم قبول کنیم.

سعید دوستتان که او هم در بازداشت است، در اعترافاتش گفته‌ بود تو عامل قتل رکسانا هستی و بعد اعترافش را پس گرفت، این همه تناقض‌گویی به چه دلیل است؟

برای این‌که ما واقعا رکسانا را نکشتیم. البته این‌که سعید علیه من اعتراف کرد به خاطر دعوایی بود که من و جمعه کرده‌ بودیم.جمعه تصمیم گرفت از من انتقام بگیرد و به سعید گفته‌ بود پول می‌دهم علیه رضا اعتراف کن، او هم قبول کرده ‌بود.

وسایل دیگری از مقتول در خانه شما پیدا شده است. در این خصوص چه حرفی داری؟

هیچ حرفی ندارم. شاید مربوط به دیگران باشد.

جسد را چه کردید؟

یکی از دلایلی که می‌گویم ما رکسانا را نکشتیم، همین است. هنوز جسدی از او پیدا نشده. ما اعتراف کردیم جسد را در سطل زباله انداخته‌ایم و ماشین حمل زباله هم آن را برده ‌است، اما جسد پیدا نشد و این نشان می‌دهد قتل رکسانا ربطی به ما ندارد.

در مورد این گفته شما تحقیقات زیادی شد و ماموران متوجه شدند درست در ساعتی که شما می‌گویید در محل قتل خودروی حمل زباله برای جمع‌آوری زباله حضور داشت و کارگرانی که نشانی‌شان را دادید هم وجود داشتند. صحت این اطلاعات نمی‌تواند اتفاقی باشد، احتمالا شما این کار را کرده‌اید.

نه قبول ندارم؛ ما این کار را نکردیم. حداقل در مورد خودم می‌توانم بگویم که قتل، کار من نبود.

چند سال است در ایران زندگی می‌کنی؟

هشت سال قبل به ایران آمدم و اجازه کار گرفتم. دو سال بود که کار می‌کردم که این اتفاق افتاد و زندانی شدم. از آن به بعد هم در زندان هستم.

خانواده‌ات به دیدنت می‌آیند؟

آنها در افغانستان هستند، کسی در ایران نیست که بخواهد به دیدن من بیاید. من هم نمی‌توانم به دیدنشان بروم. گاهی تلفنی با هم صحبت می‌کنیم ولی سال هاست آنها را ندیده‌ام.

همسر هم داری؟

نامزد دارم. دختر یکی از اقوام است. عاشق هم بودیم، در افغانستان نامزد کردم و به ایران آمدم. قراربود در ایران کار کنم روبه‌راه که شدم او هم بیاید و با هم ازدواج کنیم، اما من زندانی شدم.

آن دختر هنوز به پای تو نشسته‌ است؟

بله، خیلی مرا دوست دارد و می‌گوید عاشقم است و تا آخر عمرش هم شده به پای من می‌نشیند.

از این‌که به او خیانت و با زنی دیگر رابطه برقرارکردی، ناراحت نیست؟

این مسائل خیلی مهم نیست. او می‌داند با هر زنی رابطه داشته ‌باشم، قلبم پیش اوست. در افغانستان زنان از این موضوع خیلی ناراحت نمی‌شوند. آنها به پای شوهرشان می‌مانند. زن زندگی هستند. او هم منتظر من است، اگر بخواهد ازدواج کند، پدر و مادر من مخالفت می‌کنند و می‌داند این کار تبعات زیادی دارد.

اما ممکن است برای تو حکم قصاص صادر شود. اولیای‌دم درخواست قصاص کرده و گفته‌اند روی خواسته‌شان جدی هستند و گذشت نخواهند کرد.

من که گفتم قتل کار من نیست، اما اگربه قصاص محکوم شوم، از فامیل‌هایم می‌‌خواهم برای جلب رضایت بیایند و با اولیای‌دم صحبت کنند. ما پول زیادی نداریم اگر بخواهند هرچه داریم، می‌دهیم.

اگر رضایت بگیری چه برنامه‌ای برای زندگی‌ات داری؟

دیگر اجازه نمی‌دهند در ایران بمانم و باید به کشورم برگردم. آرزوی دیدن شب‌های هرات را دارم. من بچگی‌ام را آنجا گذراندم و بعد به کابل رفتم. به هرات برمی‌گردم، با نامزدم ازدواج و در کشور خودم کار می‌کنم. اگر کس و کارم اینجا بودند، وضع فرق می‌کرد و من این همه سال در زندان نمی‌ماندم. من زندگی سختی داشتم. در جنگ به دنیا آمدم و بزرگ شدم و نتوانستم درس بخوانم. پدرم همیشه درگیر کار کردن بود، ما مرتب از این شهربه آن شهر می‌رفتیم. وقتی بچه بودم مادرم فوت شد و پدرم زن دیگری گرفت. او با ما رفتار خوبی داشت و با این‌که زن بابا بود اما کاری به کار من و دو خواهرم نداشت. چند بچه هم او آورد و من خواهر و برادر زیاد دارم. اگر در افغانستان این اتفاق می‌افتاد، کار به دادگاه کشیده نمی‌شد و ما بین خودمان حلش می‌کردیم اما در ایران باید دولت وارد شود. من قوانین ایران را نمی‌دانستم و فکر می‌کردم ایران هم مثل افغانستان است، اما در ایران خیلی سخت می‌گیرند.

هم جرمان دیگرت را هم در زندان می‌بینی؟

یکی از آنها را می‌بینم. هم‌بند هستیم اما یکی دیگر در بند دیگری است. چون ما افغان هستیم و در زندان هم تعدادمان کم‌ است، سعی می‌کنیم همدیگر را پیدا کنیم تا تنها نباشیم. ما به همدیگر کمک می‌کنیم.

در زندان چه کارهایی انجام می‌دهی؟

در کلاس‌های سواد‌آموزی ثبت‌نام کردم. کار دستی هم می‌کنم، دمپایی می‌بافم. کاردستی‌های زیادی درست می‌کنم. بیشتر خودم را سرگرم می‌کنم.

در کلاس سوادآموزی چیزی هم یاد گرفته‌ای؟

فعلا چیز زیادی یاد نگرفته‌ام، می‌خواهم قرآن خواندن یاد بگیرم. چند جمله‌ای می‌نویسم و می‌خوانم. سوادم کمی که بهتر شد می‌توانم کلاس قرآن هم بروم. به خدا توکل کرده‌ام و به او امید دارم و می‌دانم کمکم می‌کند تا از این سختی نجات یابم و به کشور خودم برگردم. من نباید خیلی به دوستانم اعتماد می‌کردم، آنها مرا به دردسر انداختند و باعث شدند شش سال از عمرم را در زندان باشم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها