در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گاهی تاوان سادگی چیزی است فراتر از یک عمر حسرت؛ و گاهی پشیمانی از بودنش پشیمان میشود. «یک» زندگی مرا ویران کرد.
رهرو از اصفهان
یادبود
باد و بوران میخورد بر پیکرم/ آتشی از غصه میبارد سرم/ با خشونت هر زمان این جامه را/ با دو دستم میشکافم، میدرم/ چون که اشکم را کسی یارا نبود/ پای عکست مینشینم لاجرم/ همچنان با دیدن چشمان تو/ ناز چشمت را دوباره میخرم/ میروم اما نمیدانم کجا؟/ هر کجا رفتم تو را هم میبرم/ زیر باران از تو میماند به جا/ بوی عطر آشنایت مادرم.
هانیه از اهواز
خودمساویبینی
چند وقتیه که تو مغازه یکی از دوستام کار میکنم. البته به اصرار دوستم که بخور و بخواب بسِتِه و چقدر تو تنبلی و از این حرفا. بعد از من یه فروشنده هم آوردن که وردستم باشه. یه روز یه مشتری بعد از کلی کجسلیقگی بالاخره لباس مورد علاقهش رو انتخاب کرد. وقتی اومد پای حساب، خواست تخفیف بگیره که وردستم هی باهاش کلکل کرد که نه، راه نداره و نمیشه و این حرفا. مشتری به من که ساکت نشسته بودم نگاه ملتمسانهای کرد و گفت اصلا شما بگو چقدر میشه؟ منم تا جایی که راه داشت بهش تخفیف دادم. دوباره وردست گفت: نه، نمیشه. بعد مشتری بهش گفت: شاه میبخشه شاهقلی نمیبخشه؟
وردستم یه نیگاه به من کرد و رو به مشتری گفت: اینم مث من شاهقلیه!
گفتم: من که ادعایی ندارم، عزیزم منم اینجا شاهقلیام!
الی از اراک
سایهوار
میخواهم بنویسم؛ بنویسم از دردهای سوختۀ قلبم، از نگاه سرد مردی که کنارم هست اما جز سایه از او چیزی نمیبینم. چقدر تنها هستم، چقدر آمال و آرزوهایم دور شدهاند از من. من از سختی زندگی، من از نگاههای سرد روزگار، من از دل شکستن این آدمها بریدهام. ای کاش این ضربان قلبم ثانیه به ثانیه تمام میشدند. ای کاش این سایه را هیچ وقت کنارم نمیدیدم. من از برش برش کردن قلبم، من از تکههای درد به اوج رسیدهام. اوجی که به پرتگاه میرسد.
شبهای برفی
سوال کنکوری رشته علوم انسانی
چرا بعضیا وقتی یه کار خوب، یه رفتار خوب، یه غذای خوشمزه، کلاً هر چیزی که فوقالعاده باشه [میبینن]، زورشون میاد تحسینش کنن و فقط میگن خب حالا انگار فیل هوا کرده. چرا این آدما واسه طعنه و سرکوفت زدن زبونشون 5 متره اما واسه تحسین کردن لال میشن؟
نسیم م. از بهبهان
بازمعنایی نشانهها
سکوت داریم تا سکوت. بعضیها فکر میکنن این سکوت و آرامش، نشانه رضایته. اما در واقع این سکوت، سرشار از ناگفتههاست. یه عده هم هستن که در همین سکوت، با پنبه سر میبُرن؛ که اصطلاحاً میگن با سیاستن. یه چیزایی تو زندگی حق هر آدمیه، بعد یکی به خودش اجازه میده اونا رو از حق خودشون محروم کنه و اونا هم مجبورن سکوت کنن و اگه حرفی بزنن صداشون اونقدر آرومه که یا به گوش نمیرسه یا اگه هم برسه، نشنیده به حساب میاد. مشکل اینه که گاهی باید در برابر اون آدما فریاد زد اما متأسفانه فریاد زدن رو یاد نگرفتیم.
حدیث مطالبی
زخم بستر
هوای تو مسموم است. شاید برای همین است که وقتی به تو میگویم نفسم، تا چند روزی حالم خوب نیست. گرفتهام... دل غصههایم درد میکند و جوشانده مادر تسکین نمیشود بر این درد ناشناخته. شاید هم حس من بیمار است. بغضهایم از بس به بستر اشک نشستهاند زخم بستر گرفتهاند و توانایی ریزش ندارند.
به حالم تأسف نخور. من همان دختری هستم که برای شیطنتهایم اسفند دود میکردند و چشمهایم را از خیانت میشستند که مبادا به حس نابالغ شمعدانیهای عاشق حسادت کنم. حال من خوب است. این تویی که آلودهای. برای دفع تو کافیست فقط یک ماسک بزنم. میبینی چه راحت میشود از «تو» گذشت؟
مریم فرامرزی تبار
رسانا
ما خیلی وقته تموم شدیم. خیلی وقته یک نقطۀ پایان، خطچینهامون رو نشون داده. خیلی وقته ما حتی تو نوشتههامون هم به هم نرسیدیم. از خیلی وقتها که بگذریم، همین حالاشم بدهکار همدیگهایم. همین حالاشم رو نیمکت خاطرهها جامون خالیه. خیلی وقته خیلی جاها خیلی کارا ما رو به هم ثابت کرده. ما رو تا ته اون بیرنگی آسمون و هزار رنگی آدماش پیوند زده. اگه امروز من رو نقطۀ نون اول نرسیدن واستادهم و تو رو نقطۀ نون دوم، تقصیر ما نیست، تقصیر سهممون از این دنیاست که اندازۀ یه رسیدن حتی تو نوشتهها نیست.
چشم سوم از قائمشهر
خواب فراموشی
1-نمیتونم به هر قیمتی دوستت داشته باشم، این تردید داره تو رو آب میکنه. بابت این خواب فراموشی که میدونم هر دومون دیدیم، بابت کابوسهای هر شبت ازت معذرت میخوام. امروز اینقدر بهانه برای دوست نداشتنت دارم که نیازی نیست تو خودت از من خواهش کنی. دیگه نمیخوام تو رو غمگین ببینم؛ حتی اگه به قیمت هرگز ندیدنت باشه. نگران هیچی نباش؛ قول میدم خوشبخت شم، قول میدم خوشبخت شی. یادم تو را فراموش.
2-از تو جدا شدم تا نگرانیهام به تو سرایت نکنه اما حالا همین جدایی من رو افسرده کرده. این روزا خیلی غمگینم. وقتی که خیلی غمگینم به خودم حق میدم تو هم کمی غمگین باشی. خودخواه نیستم؛ من نگران توام و تو نگران خودت نیستی. من و تو خیلی به هم میایم فقط قبلش لازمه یه کم به خودمون بیایم. این بار میخوام به جای غریبگی، یه بار دیگه نظریۀ نسبیت رو برات اثبات کنم. ما هنوزم با هم دوستیم، مگه نه؟
پیمان مجیدی معین
علائم راهنمایی و موفقیت
یک دسته از آدمهای زندگیمان آنانی هستند که دوستشان داریم و دوستمان دارند؛ نگرانشان میشویم و نگرانمان میشوند. دسته دیگر آنانی هستند که چشم دیدنمان را ندارند و ازشان ضربه میخوریم. دسته بعدی نه دوستند و نه دشمن؛ فقط هستند و دستۀ آخر پر از ابهامند؛ معلوم نمیکنند دوستند یا دشمن. دسته اول باید باشند چون انگیزۀ زندگیاند. دستۀ دوم هم باید باشند چون دشمن داشتن یعنی موفقیم. دستۀ سوم حاشیههای زندگیاند، باشند بهتر است... اما تا میتوانی از دستۀ چهارم بپرهیز؛ آدمهای بیهویت خطرناکند!
زهرا محمدی از خرمآباد
خیام میگه: یه دستۀ پنجم هم هستن که خطرشون از دستۀ چهارم هم بیشتره؛ اونا که سوار ماشین میشن ولی قبلش راه و رسم رانندگی توی کوچههای مخشون رو بلد نشدن! میگه: رفتی تو خط استدلالهای سفسطهآمیز دیگه؟ دشمن داشتن یعنی موفقیت؟ هوم؟
ترس موجه
آن روز که بین ماندن و رفتن باید یکی را انتخاب میکردم، غرورم بر قلبم چیره شد و راهیِ جادهای بظاهر آسفالت و صاف شدم. حالا با دیدن هر جاده خاکی یاد خاطراتم میافتم و هر بار تَرَکی بر چهرهام میافتد.
حالا با صورتی چروکیده و دلی شکسته ثانیههایم و دقیقههایم بر روی ساعت، بیحرکت و کمحرکت شده. میترسم آه دلم، غرورم را بگیرد و دیگر نه غروری داشته باشم و نه دلی.
مهران از تهران
نیازمندیها
1-هر گونه تفالۀ چای قهوهخانهها را با نرخ مناسب خریداریم (چایخانۀ بین راهی). تعدادی مگس برای پراندن نیازمندیم (جوانهای علاف). به تعدادی خواننده برای خواندن کتابهای درسی خود نیازمندیم (دانشجوی ترم اول). انواع سنگ برای انداختن جلوی پای مراجعان خریداریم (قسمت وام بانک). و این یکی که خیلی مهمه: به چند نفر برای چاپ کردن نوشتههای بروبچ با مزایای عالی نیازمندیم (نقد)!
2-(ببخش اگه دارم یه کم با لحن بد اِس میدم) سیکو داش! مه اعصاب مصاب نرمها. اگه ای بار چاپیدی، من میدونوم و اون همکارات و اون جام جم. خلاصه زدم به سیم آخر. الانه که از کرمانشاه بیام تهران خفه کنم تو رو. آخه من دیوونهم از دست تو. من که کپی نمیفرستم چرا همهش هستم تو لیست سیاه؟ ها؟ چرا؟ زود بگو ببینم زود!
صبا 15 ساله از کرمانشاه
اُهاُه... سِی کو ئی خوهیشگ چه ئوَشید! کُوَ ئی کوش مو براااا؟! (وای به حالت اگه کسی بیاد بگه قبلا به همچی آگهی نیازمندیای زنگ زده، استخدام شده، تازه الآنم در حال بازنشسته شدنه!)
توکه بخونیکافیه
چه غریب و بیهوده، به روح تپنده در قلبم وعدۀ لبخند تو را داده بودم. لبخندی عمیق و پرمعنا که پایانی بود برای دلتنگیها. لبخندی پیدا نبود! تنها چشمان بستۀ تو به روی من باز بود. باز دلم برای نوشتن از تو تنگ شد. باز قلبم را روانۀ کویت کردم؛ مثل همیشه. برای دستان بیپناه و رها شدۀ من، مرهمی جز خیال نبود. کسی به انتظار من نبود. بودن یا نبودن من از رنگ نگاه تو دورتر از تمام فاصلهها بود. باز، آمدم، باز، نوشتم، و مینویسم تا زمانی که هستم. کاش تو فقط بنگری و بخوانی.
اسما از اصفهان
باور
تو رفتی و ولی باور ندارم/ هوایی غیر تو در سر ندارم/ همین احساس زخمی مانده از من/ برای کشتنش خنجر ندارم/ شروعم خوب بود اما پس از تو/ نمیدانم چرا «آخر» ندارم/ زمین هر گوشهاش بیتو جهنم/ برای آسمان هم پر ندارم/ دلیل خیر بودی و پس از تو/ سرانجامی به غیر از شر ندارم/ و تسکینی برای زخمهایم/ به غیر از این دو چشم تر ندارم/ تو باور میکنی یا نه بماند.../ تو رفتی و ولی باور ندارم.
پری رحمانی از ماسال
هویت آلاسکایی
دست خودم نیست؛ هوس آلاسکا کردم با طعم گلاب. دلم میخواد تو کوچه لیلی و هفتسنگ بازی کنم؛ بعد از زن همسایه که داره کوچه رو آبپاشی میکنه بخوام که اجازه بده از شلنگ آب بخورم. دلم میخواد با ترکه و سریش بادبادک درست کنم، واسهش از چرخ خیاطی مامان یه فرفرۀ خوشرنگ بیارم و اونقد بدوم تا هواش کنم. هوس زیرزمینی کردم؛ یه زیرزمینی که خنک باشه و بوی ترشی لیته و مربای گل بده. دوست دارم آخر یه شب تابستونی که از مهمونی میایم خودم رو بزنم به خواب. پدرم بغلم کنه و همونطور که پیاده برمیگردیم خونه به حرفاشون گوش بدم. دلم آبنبات چوبی پرتغالی میخواد با تخمۀ توی قیف کاغذی. دلم میخواد غروب یه روز مرداد که قیل و قال گنجشکا آدم رو کر میکنه، توی پشت بوم، سگ ولگرد بخونم، سر بکشم توی کارتن کتابای کاهی که بوی کهنگی میدن، دلنوشتههای عمو رو روی ورق سفید آخر کتاب بخونم. همون که کنار اسم خودش، یک قلب کشیده و توش یه علامت سوال گذاشته. همون که... دست خودم نیست؛ دلم آلاسکا میخواد... دست خودم نیست.
شیوا
یه توصیه بیربط! چامسکی اومده دم خونهمون میگه به این که دستبهقلمش خوبه و احتمالاً فردا پسفردا روزی! لابد میخواد یه کتابی چیزی هم بده بیرون! بگو یاد بگیره بره دنبال مصالح هنر نویسندگی و با معنای تکتک کلمات آشنایی کاملتری پیدا کنه تا همچی خووووب از ته و توهشون مطلع باشه (دیگه نمیدونم چامسکی تهوتوه رو از کجای زبونش درآورده!). مرداد به معنای مرگ و کهنگیه. اگه پیشوند «اَ» رو که معنای «بی»، «بدون»، «نا»، «نه» و نفی به کلمه میده بیاری اول مرداد، میشه امرداد به معنای زندگی، جاودانگی، و در یک کلام: همون ماه پنجم سال حالا هم که اوایل اَمردادیم، برو خودت رو غرق کن توی کتابای زبانشناسی ببینم چه میکنی.
ماهیگیری
ماهی کوچکی در تنگ بلور بودم. تو راه دریا را نشانم دادی. حالا که غواص ماهری شدم، بیا و مرا از آب بگیر. میخواهم سرخی احساسم برای تو باشد. شاخهای خشک از تنۀ مردهای بودم، حالا که سرو تنومندی شدم بیا و پاهایم را از خاک بگیر. دلم میخواهد گرمای وجودم برای تو باشد، چون برای تو بزرگ شدم و عشق ورزیدم و ماندم... برای تو میبالم، بیا و تمام وجودم را بگیر.
2-باران میبارد و سردی دستهایش را ارزانی دلم میکند. باز هم هایهای گریه امان کوچه را بریده. تابوت به دست میروند، غم میخورند، و او مشتاق بر روی دستهایشان میگریزد از باران، از کوچه، از سردی دلهایشان.
منیره مرادی فرسا از همدان
تغییر
باران پشت پنجره خودکشی میکند و من فقط نگاه میکنم. میدانی؟ از وقتی رفتی باران هم طعم دیوانگی دارد، شمعدانی در باغچه خشکیده، پیچک وحشی باغ دیگر به پروپایم نمیپیچد... ببین، با رفتنت فقط من عوض نشدهام.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: