در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حاصل اندیشیدن و تکاپوهای حیاتی آدمی، تنها روزانههای ناپایدار و برآورده شدن نیازهای مادی روزمره او نبوده است. آدمی افزون بر نقش و نگارههای آشکار زندگانی، راز و نیازهای ناپیدایی نیز در وجود خود پرورش داده است؛ این راز و نیازهای نهفته، همان چیزی است که میتواند «حکمت» حیاتی ما باشد؛ حکمتی که پرده رنگ در رنگ آفرینش را در برابر چشمهای ما خواندنی و فهمیدنی کرده است. رسیدن به «کلمه» و همنشینی با «کلام» هم حاصل همین حکمتاندوزی و معرفتآمیزی است. مگر نه این است که ما با «کلمه» به دنیا آمده، با «کلمه» بزرگ شده با «کلمه» زبانآور مانده و با «کلمه» از دنیا رفتهایم و تنها چیزی که در این میان از ما مانده، همین «کلمه» بوده است؟
کلمات در طول حیات ما با رازها نیازها و رمزهای زندگانی ما، رشد کرده، معنیهای متفاوت پیدا کرده و پا به پای ادراک انسانی ما، ماندگار شدهاند. آیا با خود اندیشیدید که شاعران و صاحبان کلام با کلمهها چه کردهاند؟ آیا به جهان پنهان کلمهها و جلوهگریهای ناپیدای معنی در جان کلمهها، چشم دوختهاید؟
تلاش ما در این فرصت مختصر، بازیابی و بازخوانی پرده رازها و پیامهای کلام شاعرانه است؛ رازهایی که از دیرگاه تاکنون در کلمهها، زنده مانده و به ما زندگی بخشیدهاند: «سخن در پرده میگویم، چو گل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست، حکم میر نوروزی».
اگر پیش از هر انگیزه و علاقه دیگری، روی خوش به «شعر» نشان دادهایم؛ در اول برای «لذت بردن» و تازه کردن روح، روان و جانمان بوده است و این یعنی: لذت دیداری، پیش از لذت پنداری. البته، انگیزهها و اندیشههای دیگر، پس از این فرآیند برای ما پیش آمده است. واژه «آینه» مصداق مناسبی برای این لذت رازیابی و حقیقتنمایی است:
«من که چنین عیب شمار توام / در بد و نیک، آینهدار توام / آینه چون نقش تو بنمود راست / خود شکن، آیینه شکستن خطاست.» چه کسی آینهدار ما آدمیان است؟ چه کسی بد و نیک ما را میسنجد و ما را در زندگی، هوشیار میکند؟ آیا روزگار نمیتواند ما را در تجربهاندوزیهایمان، آینهدار باشد؟ مگر آدمی خود را در گذشت روزگار، نمیتواند بشناسد، بسنجد و عیب و حسن خود را ببیند و خویشتن را بدرستی بسازد؟ پیامبران الهی، آینه جانان سرمدی و شاعران واقعی، همه آینهدار و آموزگار ما آدمیان بودهاند؛ آنان که جمع همه عالم بوده و دریاها را در حلقه گردابها، جستجو میکردهاند؛ آنان که ما را در برابر حقیقت هستی و وجود به فروتنی و فراگیری فرا خواندهاند پس، چرا در خود فرو رفته و خود باخته باشیم؟ «زیور آیینه دل روشنی باشد نه عکس / خانه تاریک را شمعی به از صد صورت است» آینه وجود و دل خود را در برابر آفتاب حقیقت قرار ده تا به تابش و روشنایی برسی و تاریکی از وجود تو بگریزد. دل را از هر چه غیر اوست، پاک کن، زیرا: «دل، سراپرده محبت اوست / دیده، آیینهدار طلعت اوست.»
روز و شب میآیند و میروند و ما میمانیم و آیینه زمان؛ ما میمانیم و روزگار حکمت و توان. ما میمانیم و جوهری که در جان کائنات، پنهان: «هنگام سپیده دم، خروس سحری/ دانی که چرا همی کند نوحهگری؟/ یعنی که نمودند در آیینه صبح/ کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری.» بیخبری، شیوه زندگی انسانهای واقعی نیست. غفلت از پروردگار و وجود و هستی، غفلت از شب و روز است. آنان که نیکاندیشاند؛ آنان که «گذشته» برایشان «عبرت» گذاشته و «امروز» به تمامی، حکمت و فردایشان، همه، نیک فرجامی است؛ آنان که «هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی میکنند.» و میدانند که «چهره امروز در آیینه فردا خوش است.» کدام آیینه؟ چرا فردا و نه امروز؟ آیینه شدن و آیینه ماندن، بیریا و صاف و روشن بودن است: «زین گلستان، درس دیدار که میخوانیم ما/ این قدر آیینه نتوان شد که حیرانیم ما». حیرانی، تحیر، شیدایی و شکیبایی، نتیجه همین دیدنها و دیدارها نیست؟ آیا آیینه نمیتواند چشم حقیقت وجود باشد؟ چه پناهگاهی، بهتر است از آیینه برای شاعر؟ چه تماشاگاهی بهتر از صفحه آیینه، برای رازها و نیازها؟
«رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم/ جز گرد تحیر، رقمی نیست در اینجا.» چه تحیری؟ تحیری که نتیجه تامل و تفکر عارفانه است؟ تحیری که حضور و نور است؟ تحیری که سوختن در پرتو خورشید ربوبیت است؟ با تحیری که نشان بیخبری و سرگردانی در عبودیت است؟ کدام؟ «دیده من بر چیزی آمد که وصف آن را زبان نیست.» چیزی مثل آتش در دل داشتن. چه کسی این آتش و آیینه را میشناسد؟ «آنچه در آیینه ببینم، نه منم/ تویی توست که سایهفکن است.» آیینه یکی است و صورتها، بسیار. فلکها و صدفهای گردون، همه یکی است و حکایت جهان کثرت؛ گوهر یکتایی بیش نیست؛ اما برای درک این یکتایی و یگانگی، باید بیناباشی؛ زیرا «خصم تو کور و توآیینه شرع/ کور آیینه شناسد، هیهات!». هیچ چیز مانند آیینه نمیتواند ما را به ما بشناساند. آیینه، زشتی و زیباییما را، بیافزایش و کاهش، مینمایاند، اما شاعری در قطعهای به نام «آیین آیینه» از گفتوگوی شانه و آیینه، اینگونه، نتیجه گرفته است: «از مهر دوستان ریاکار، خوشتر است/ دشنام دشمنی که چو آیینه، راستگوست» و شاعر دیگری که پس از سالها شاعری و نوشتن شعرهای کهنه و نو، در غزلی، اینگونه به خویشتن برگشته است: تا بازگشت ما همه، باشد به سوی تو/ ما از توییم و آینهپرداز روی تو.» آیینهسازی، نه. آیینهشناسی، آری. چرا آیینهها را نمیشناسیم؟ چرا خود را در آیینه نمیبینیم؟ چرا آیینههای ما، آیینه نیستند؟ «آینهت دانی چرا غماز نیست؟/ زان که زنگار از رخش، ممتاز نیست.» از آن که دل و درون ما، صاف و روشن نیست تا وجود ما بازتاب حقیقت ما باشد: «بیسینه روشن، رخ معنی ننماید/ آیینه همین است، عروسان چمن را».
اگر مانند شبنم، آیینهسازی و خودنمایی نکنی، اگر به معرفت نفس خود دست یابی و اگر «تامل در آیینه دل کنی» به یقین «صفایی بتدریج، حاصل کنی.» پس، مثل برگ گل، در آغوش آیینه بهار بمان تا خزان، آیینهدار آفتاب وجود تو شود. آیینه شو برای دیگران: «چون که مومن آینه مومن بود/ روی او زآلودگی، ایمن بود.» مومن بودن و آیینه شدن، نشان کمال آدمی است، ما برای همین، به دنیا آمدهایم و رمز و راز ما زیستن در آیینه است؛ آیینهای که در آن، جزیی و کلی، نیکی و بدی، یکسان هویدا میشود: «گفتم ای دل، آینه کلی بجو/ روبه دریا، کار برناید به جو.»
عبدالحسین موحد / پژوهشگر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: