خانه بر و بچه‌ها

تعویض جا

طعم خوش بودنت را به یاد می‌آورم وقتی آرام از کنار لحظه‌هایم گذشتی، وقتی دستی برای تنهایی‌ام تکان دادی و نگاهم کردی... همسفر باد بودم؛ خسته از هجوم بی‌امان روزمرّگیها. تا تو آمدی و من، تازه فهمیدم در پس تکرار شدن‌هایم «تو» را کم داشته‌ام...
کد خبر: ۶۷۳۰۱۳

«تو» که آمدی، طعم گس غصه‌هایم از یادم رفت، تردید از نوشته‌هایم خط خورد و «تو» مثل یک خورشید میان سطرهایم درخشیدی. روزها که از پی هم گذشتند، تازه فهمیدم انگار برای بودنم دنبال بهانه می‌گشتم و تو بهانۀ همۀ بودن‌هایم شدی...

هیچ نگو؛ بگذار یک بار هم که شده چشمهایمان جای لبهایمان سخن بگویند؛ شاید بشکند سردی این همه فاصله...

آرتینا

رساله در مزیت علم و آگاهی

«بازنده یا برنده» از نظر من خیلی فرق نداره. مهم «مبارزه» است. اگر با تمام توان جنگیدی و باختی لااقل دردت فقط «نتوانستن» خواهد بود اما گر دست روی دست گذاشتی تا آرمانهایت با تیغ بی‌ارادگی جان دهند بسیار بیشتر خواهد بود. گاهی لازم است در آیینه «قضاوت محیط» خود را ببینی تا ببینی از بیرون چقدر شبیه خودت هستی! گاهی لازم است در دنیای امروزه که گوشها وقت ندارند، یاد گرفت با صد کلمه حرف زد گرچه «شمه‌ای ز بیانش به هزار رساله برآید». و اگر دردهای عفونی گریبانگیرت شده، بدان وادی انسانیت در پیش است.

زهرا محمدی از خرم‌آباد

ابوالمعالی گوید: به قول حسامی «گوشت را بیاور نزدیک یه چی بگویم دیگران نشنوند»! اما به قول خودم «...چراغ راه آینده‌ات شود»!! من یه چیزی که به خودم یاد دادم اینه که تا خوب از چیزی اطلاع پیدا نکرده‌م معمولا سعی می‌کنم نظری ندم! چرا؟ چون... (الان شاکی شدی؟ منُ باش که دارم چراغ راه می‌دم دستت! واقعا که... اصاً برای استفاده عموم می‌گم... عَموم نه...! دِ! عُموم! همگان!) چون در این صورت نظر آدم می‌شه انشای تکراری علم بهتر است یا ثروت! مثلا همین امید... دردش بی‌ارادگی نیس که! یه دور دیگه متنش رو بخون؛ از دردی انسانی‌تر و بمراتب بلندمرتبه‌تر گفته بود.

سود و زیان

یه نوع از تغییر رفتار هستش که عادی شدن نام داره (تجربیها می‌دونن چی می‌گم). طی این فرآیند، فرد به محرکهائی که دائمی هستن و نه سودی دارن نه زیانی، عادی می‌شه! یعنی هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌ده. مثل یه پرنده که اولش از مترسک می‌ترسه ولی بعدش واسه‌ش عادی می‌شه.

حالا اینا رو گفتم که چی؟ به نظرم لازمه ما آدمها هم گاهی اوقات در مقابل کسانی که نه سودی دارن برامون و نه زیانی و فقط با حرفا و کاراشون اعصابمون رو خط خطی و روزمون رو خراب می‌کنن عادی بشیم. به همین راحتی! موافقین؟

چهل‌گیس

آسانسورا طبق طبق

گاهی با خودم فکر می‌کنم که چرا برای بعضی از آدمها، لطف مکرر، می‌شه حق مسلم. اون‌قدر سطح توقعاتشون می‌ره بالا (البته با آسانسور، که مبادا یه‌وقت خسته بشه!) که تصور می‌کنند دیگران دارن انجام وظیفه می‌کنند و بس. اگر هم روزی بنا به هر دلیلی همون دیگران نتونستن یا اصلاً نخواستن قدمی براشون بردارند، اون‌وقت می‌شن آدم بَده! به نظرتون واقعاً چرا؟

مژگان 84

هر روز، روز شماست

بیگانه‌ای بودی، مهربان و دوست‌داشتنی. حسی در وجودم دمیدی، هوشیارم ساختی و به من آموختی آنچه را که نمی‌دانستم و آنچه را که نمی‌دانستم چرا باید بدانم! به من پاسخ گفتی آنچه را که برایم مجهول بود و تصحیح کردی معلوم‌های ذهنم را... با یادآوری چهره‌ات لبخند بر لبم می‌نشست و با هر کلامت آنچه که در رؤیا داشتم به حقیقت می‌پیوست[...] در برابرت سر تعظیم فرود آورده و بر دستانت بوسه می‌زنم، دستانی که گواهند بر سختی‌هایت[...] تو همچنان جاودان خواهی ماند حتی اگر روزی به نامت نباشد.

اشرف‌السادات فرزانگان از ساری

مامان خانومِ حدیث خانوم! خیلی ممنون که شمام به جمع دوستان بچه‌تون پیوستین! اگه بدونید مامان‌بزرگم چقد ذوق کرد! وردنه به دست اومد بالا سرم گفت: می‌ذاریش وسط صفحه‌هاااا... حالا هر چی من می‌گفتم مناسبتش گذشته خب... این تهِ وردنه رو آروم می‌زد کف دستش و چش نازک می‌کرد و یه وری می‌گفت: می‌ذاریش وسط صفحه‌هاااا!!!

دوش حمام زیر چتر باران

رگبار بهاری غافلگیرکننده است. چتر یاسی‌رنگ من همان‌قدر که بین من و قطرات باران فاصله می‌اندازد، همان قدر هم من و تو را به هم نزدیک می‌کند: دوش به دوش هم زیر یک چتر... به هوای نجابت چشمانت، بی‌خیال طراوت باران و «شعر سهراب» می‌شوم.

حدیث مطالبی

قضاوت بیدرمان

دردی در میان رگهایم رخنه کرده است. دنیای عجیبی‌ست. غرق در میان آدمهایی که هیچ کدام دیوار بلندی نیستند، عذاب بزرگی شده. من تاول‌زدۀ این بی‌فردایی‌ها شدم.

میگرن روحی گرفته‌ام. باور کن سخت است. نمی‌نالم... فقط می‌نویسم! می‌بینی این‌که تو زنده باشی اما دیگری زندگی‌ات را بسراید، این‌که تو قدم بزنی و جای پاهایت را عبور دیگری پاک کند و تو بی‌هیچ نشانی گذر کنی...

من نمی‌گویم... خودت قضاوت کن. آمدن و نیامدنت، بودن یا نبودنت، تعادل روحی‌ام را بر هم می‌زنند. غده‌ای شدی. یک غدۀ ناخوش‌خیم که با فراموشی هم درمان نمی‌شود.نمی‌دانم این درد مزمن کِی درمان می‌شود.

منیره مرادی فرسا از همدان

نامه‌ای به یک نفر

از اوضاع حقیر خواسته باشید، هنوز هم دربه‌در هستیم، یک آواره و سایه‌اش، یک خیابان گز کنِ خسته؛ کسی که حافظۀ بلندمدتش یک ساعت، و حافظۀ کوتاه‌مدتی ندارد. اهدافمان از «تغییر اوضاع جامعه و جهان» به «نمردن از گرسنگی» نزول کرده. هنوز هایدگر را نفهمیده، موهای فِرِمان در حال ریختن است. دیسک کمر و لرزش دست و اعصاب ضعیف و کلافه از همه چیز؛ این هم یک جورش است! شاید مقدمات مرگ دارد شروع می‌شود! وقتی انسان میان رجاله‌ها افتاد و با آنها هماهنگی در چاپلوسی و کاسه‌لیسی و «هر آن چیزی که تو خواهی» نداشت، گناهکار است و داخل آدم شمرده نمی‌شود.

از اوضاع امید خواسته باشید، هنوز لِنگمان در هواست! زمانی مدعای دانستنِ تاریخ و سیرِ عقلانی در آن را داشتیم، حال تاریخ تولدمان هم یادمان بماند پیشکش است.

امید بچه بیست و چند ساله از کرج

خود پلیسِ فتا بینی

دیشب دفتر آرزوهایم را ورق می‌زدم تا شاید بتوانم همین‌جا بمانم. چه جالب بود که تمام صفحات از من رمز عبور می‌خواستند! نمی‌دانستم خودم ارتباطم را مسدود کردم.

پیک راستان

نوک دماغ

(از آن‌جایی که شما نوشته بروبچه‌ها رو با تأخیر چاپ می‌کنی، من هم به جهت انتقام سال نو رو با تأخیر به شما تبریک می‌گم و امیدوارم سال 93 بهترین سال زندگی شما و بروبچه‌ها باشه!)

بعضی‌ها اون‌قدر دوزاریشون کجه که اگه با غلطک هم از روش رد بشی صاف نمی‌شه!

بهش می‌گم: «مشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که عطار بگوید، تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت». فرداش با لباس پاره‌پوره و بوی گند عرق اومده پیشم می‌گه (با لحن فامیل دور): «الان چه جوری هستم؟»

میرهادی تمدنی 25 ساله از رشت

تو هم با لحن بچۀ فامیل دور بخون: چی شدههههه؟!! (بَرَهههه!)

تشابه عاشق و سرباز

سلام. میدان درود... آخ‌آخ... اشتباه شد! باز با صبحگاه مشترک قاطی کردم! فی‌الواقع دیگه کم‌کم داره می‌شه آمپاس. به قول دوستان 18 ماه خدمت: دیگه کشش نداره. شیفت نگهبانی و دیگر هیچ. اشعاری هم با دخل و تصرف به ذهنم رسید: من یک سربازم/ روزگارم بد نیست/ سهمیه‌ای دارم/ خرده هوشی/ سر سوزن ذوقی/ و دژبانی که/ در همین نزدیکی‌ست/ لای این شب‌بوها/ پای آن کاج بلند/ برو/ افسردگی زد بالا... (با ناله و فغان بخون:) تو ای سرهنگ کجایی که رخ نمی‌نمایی/ از آن تشویقیِ پنهان، دری نمی‌گشایی/ مه و ستاره درد من می‌دانند/ که همچو من پی تو سرگردانند.

رضا فلاحتی، فرزند حاج‌آقای فلاحتی

پع! همه وقتی عاشق می‌شن این‌طور حرفا می‌زنن... تو توی سربازی این طور شدی؟! (بلا به دووور... می‌ترسم فردا سربازیت که تموم شد و نوبت عاشقیت رسید کلا اوور دوز کنی بیفتی یه گوشه!خلااااصصصص!)

ایستگاه

گاه و بیگاه نگاهی به ساعتشاان می‌اندازند و بعد با ابروهای توی هم رفته، لبهایشان را به هم فشار می‌دهند که مثلا دیرشان شده! غریبه‌ها را می‌گویم. نه خاطره‌ای دلشان را می‌لرزاند و نه می‌دانند دلتنگی یعنی چه! شاید... شاید هنوز تو را ندیده‌اند. شاید از رنگ چشمهای تو بیخبرند[...] شاید نمی‌دانند تماشای پلکهای خسته تو می‌ارزد به همه قشنگی‌های دنیا! شاید هیچ‌کدامشان خمیازه‌های آفتاب غروب را روی پوست روشن تو ندیده‌اند. اصلا خودت بگو، آخر کدام مقصد، کجای جهان، دیدنی‌تر از چشمهای توست؟

پچ‌پچ‌کنان از پشت پنجره نگاهم می‌کنند و من پیروزمندانه لبخند می‌زنم... هیچ غریبه‌ای نمی‌داند که تو، همیشه یک اتوبوس دیرتر می‌رسی!

اسما از ایلام

نابودی

باران که می‌بارد احساسم آتشفشانی می‌شود. دلتنگی شبیه به یک اژده‌های هفت‌سر حمله و [بعد هم] پای امیدم را نابود می‌کند. کاش توان مقابله داشتم اما نمی‌دانی مقابله با احساسی که آتشفشان شده و آمادۀ فوران، چقدر دشوار است! نمی‌دانی خاطره‌هایی که روزی برایم خود زندگی بودند چطور ذوب می‌کنند ذره ذرۀ وجودم را.

رضوان

یه جای باحال

نوشته‌های شیوا رو خیلی دوس دارم؛ یه جور تخیل و واقعیت رو با هم دارن. نوشته‌های امید هم همین‌جور: رک و صریح و عالی. با این‌که پیمان همیشه وسط یه اتفاقی رو می‌نویسه که از اول و آخرش خبر نداریم اما بی‌آلایشی حرفاش واقعا آدم رو جذب می‌کنه. به مونا هم افتخار می‌کنم که همشهریم این‌قدر قلم خوبی داره. احسان هم که نوشته‌هاش حرف نداره؛[...]. خیلی اسمهای دیگه هم تو دلم هست؛ مث جوجه‌تیغی، زهرا خانومای فرخی و محمدی، عاطفه، پریسا و... که برای گفتن همه‌شون به بیش از دویست کلمه نیازه.

چقد خوبه که این‌جا می‌شه آدما رو دوس داشت بدون نیت بدی. همدردی کرد بدون هیچ منتی. حتی می‌شه انتقاد کرد یا نظر کسی رو شنید بدون دلخوری و ناراحتی[...]

النا 18

الووو... واتسون عزیز...؟

تک‌زنگ بین ما ایرانی‌ها کاربردهای متفاوتی داره که ما با توجه به سابقه طرف و هوش ذاتی‌مون براحتی قادر به تشخیص اون هستیم:

تک‌زنگ بعد از فرستادن اس‌ام‌اس: بخونش بابا! یه ساعته معطلم!

تک‌زنگ بعد از خوندن اس‌ام‌اس: خوندم ولی شارژ ندارم که جواب بدم!

تک‌زنگ بی‌مقدمه: بهم زنگ بزن، شارژ ندارم، کار واجب دارم!

تک زنگ بعد از تک‌زنگ: منم به یادتم ولی شارژ ندارم!

زنگ ممتد: عجب آهنگ پیشوازی داری! جون مادرت گوشیتو برندار بذار گوش کنم!

زهرا فرخی 33 ساله از همدان

یه زنگ هم داریم که هی می‌زنیم قطع می‌کنیم! بعد طرف یا کنجکاو می‌شه یا شاکی، زنگ می‌زنه ببینه قضیه چیه، بازم قطع می‌کنیم! بهش می‌گن تکزنگ‌های پیاپیِ مردم‌آزارانه!!!

ظاهرِ بینی

1-من که بهت گفته بودم عمل زیبایی رو، عمل زیبایی نمی‌دونم. من که پیش‌بینی کرده بودم اگه دماغت رو عمل کنی رابطه‌مون به این صورت درمیاد اما این خودبزرگ‌بینی آخر کار دستت داد. برای آدمهای ظاهربین شاید ظاهرِ بینی اهمیت داشته باشه اما برای من که به زیبایی اندیشه بیشتر اهمیت می‌دم این جهان‌بینی هیچ ارزشی نداره.

2-امشب نیمرخ تو مثل هلال ماه بود. درست لحظه‌ای که نگاهت به من افتاد این ماه کامل شد. بی‌منظور نبود اگه بهت گفتم: تا حالا کجا بودی؟ من توی آسمونا دنبالت می‌گشتم!

3-مدتها بود که دیگه از تو سراغ چشمات رو نمی‌گرفتم. تو به سایۀ من تبدیل شده بودی و من دیگه دنبال سایه‌بون نمی‌گشتم. تا این‌که شب از راه رسید و دنیام رو به سایه برداشت. این‌جا بود که دوباره متوجه روی ماه تو شدم.

پیمان مجیدی معین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها