داستان زندگی مردی که به دلیل ازدواج نامناسب به زندان افتاد

اشتباهم را جبران کردم

«انتخاب همسر، مهم‌ترین انتخاب در زندگی هر آدمی است. اگر اشتباه کنی همه چیز را می‌بازی.» این را «هادی ـ س» می‌گوید. او مردی چهل و چهار ساله است که در بیست و یک سالگی ازدواج کرد و یک‌سال بعد به دلیل ناتوانی در پرداخت مهریه، به زندان افتاد. او می‌گوید: «از همان اول هم انتخاب غلطی داشتم.
کد خبر: ۶۶۸۸۹۳

در یک مانتوفروشی کار می‌کردم و همان‌جا با مریم آشنا شدم. او از مشتریان همیشگی ما بود. مرتب برای خرید مانتو می‌آمد. کاملا معلوم بود وضع مالی‌اش خوب است. بعد از مدتی به مریم علاقه‌مند شدم، البته جرات نداشتم در این باره حرفی بزنم تا این‌که تصمیم گرفتم با صاحب مغازه صحبت کنم. او گفت امکان ندارد جواب مثبت بگیری و بهتر است قضیه را فراموش کنی، اما من نتوانستم و در نهایت دل را به دریا زدم و با مریم صحبت کردم. او برخلاف انتظارم برخورد تندی نکرد و گفت باید فکر کند.

دو هفته طول کشید تا این‌که موافقت خودش را به صورت ضمنی اعلام کرد. در واقع گفت باید بیشتر با هم آشنا شویم. از آن به بعد رابطه ما شروع شد و فهمیدم اتفاقا مریم دختر پولداری نیست. او در یک آژانس هواپیمایی کار می‌کرد، اما بیشتر درآمدش را برای خرید مانتو و لباس می‌داد. می‌گفت خیلی خرید کردن را دوست دارد.»

هادی و مریم شش ماه بعد از آشنایی با هم ازدواج کردند، اما زندگی آن‌طور که مرد جوان انتظار داشت پیش نرفت. هادی می‌گوید: «از همان اول فهمیدم مریم زن زندگی نیست. بدون توجه به درآمد من، مدام خرید می‌کرد. سطح توقع‌اش خیلی بالا بود و من اصلا نمی‌توانستم از عهده‌اش بربیایم. چند بار سر این موضوع با هم دعوا کردیم و من گفتم که تو شرایط مرا از قبل می‌دانستی، مریم جواب داد تو هم می‌دانستی من دختر پرخرجی هستم، این مشکل خودت است و باید حلش کنی.» زندگی مشترک این زوج به یک‌سال هم نکشید و سرانجام مریم درخواست طلاق داد و مهریه‌اش را هم اجرا گذاشت.

هادی می‌گوید: «من پدرم را چند سال قبل از دست داده بودم. وقتی مرا برای مهریه به زندان انداختند، مادرم سعی کرد نجاتم بدهد، اما نتیجه‌ای نداشت و من دو سال در زندان ماندم تا این‌که بالاخره با تلاش مادرم با مریم به توافق رسیدیم. او نیمی از مهریه‌اش را گرفت و در عوض من با طلاق موافقت کردم. دو سال از بهترین سال‌های عمرم به دلیل انتخاب غلط به باد رفت. وقتی بیرون آمدم، دیگر انگیزه‌ای برای زندگی نداشتم. احساس می‌کردم همه چیز را باخته‌ام. باز هم همه زحمت‌ها به دوش مادرم افتاد. او بود که از من حمایت کرد. مرتب نصیحتم می‌کرد و می‌گفت زندگی تمام نشده و می‌توانم به موفقیت‌های زیادی برسم.»

هادی برای پیدا کردن شغل مناسب، تمام تلاش خود را به کار گرفت. او می‌گوید: «مغازه‌ای که قبلا در آن کار می‌کردم، پیتزافروشی شده بود و اصلا برای من شغلی نداشت، برای همین خیلی این در و آن در زدم تا این‌که بالاخره در یک تولیدی مانتو که صاحبش را از قبل می‌شناختم، مشغول شدم. کار من ثبت و تحویل سفارش‌ها بود و در محل کارم فرصت زیادی داشتم همین شد که با توصیه مادرم شروع به درس خواندن کردم. تصمیم گرفتم در کنکور شرکت کنم.»

هادی در دانشگاه قبول شد. او می‌گوید: «ادبیات فارسی خواندم. تا یک‌سال بعد از این‌که درسم تمام شد، هنوز در همان تولیدی کار می‌کردم، اما بعد از آن شروع کردم به تدریس خصوصی. اوایل شاگرد زیادی نداشتم، اما بعد از مدتی سرم شلوغ شد. درآمدم از کار قبلی بیشتر بود، اما این شغل هم دوام نداشت و بعد از مدتی از رونق افتاد. به همین دلیل باز هم دنبال کار گشتم و این بار در یک شرکت خصوصی بزرگ در بخش اداری مشغول شدم. تا سه سال قبل هم همان‌جا کار می‌کردم، اما در جریان تعدیل نیرو، عذرم را خواستند. سال‌هایی که آنجا بودم، توانستم یک پراید بخرم و الان مسافرکشی می‌کنم. در تلاشم تا شغل بهتری پیدا کنم.

زندگی من پر از فراز و فرود بوده اما از مادرم یاد گرفته‌‌ام خوب و بد می‌گذرد و آدم نباید امیدش را از دست بدهد. اگر آن ازدواج اشتباه در زندگی‌ام پیش نمی‌آمد و دو سال به زندان نمی‌افتادم، شاید بهتر پیشرفت می‌کردم، اما الان هم ناراضی نیستم. بزرگ‌ترین موفقیتم این بود که توانستم دانشگاه بروم هرچند این روزها لیسانس دیگر مثل سابق ارزش ندارد، اما من چیزهای زیادی در دوران دانشجویی یاد گرفتم که برایم مثل گنج است. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم تا حدی توانسته‌ام آن اشتباه را جبران کنم.»

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها