خیانت مرد جوان، زندگی مشترک را نابود کرد

زخم بی‌وفایی بر تن زندگی

خیانت، زخمی‌ برجای می‌گذارد که شاید هرگز درمان نشود. المیرا، وقتی خنجر خیانت را در قلبش احساس کرد که هنوز یک‌سال بیشتر از ازدواجش نمی‌گذشت. زندگی مشترک هنوز برایش تازگی داشت و برای زیباترشدن آن تلاش می‌کرد.
کد خبر: ۶۶۶۲۳۶

المیرا هیچ‌وقت آن روز تلخ را فراموش نمی‌کند؛ روزی که وارد خانه شد و زنی جوان را دید. انگار دنیا بر سرش آوار شده ‌بود. او مدت‌هاست از خودش می‌پرسد در زندگی‌اش چه خطایی کرده که چنین تاوان سنگینی را می‌پردازد. المیرا و شوهرش ناصر برای طلاق توافقی به دادگاه خانواده شماره دو تهران آمده‌اند تا با جدایی به چند ماه کشمکش خود پایان دهند.

پرده اول؛ روایت المیرا

من و ناصر همدیگر را نمی‌شناختیم. یکی از دوستان مادرم معرف ناصر بود و گفت پسر خوبی است و سال‌هاست خانواده او را می‌شناسد. من کارمند یک شرکت خصوصی بودم. درآمد متوسطی داشتم. ماشین هم خریده ‌بودم و تحصیلات دانشگاهی هم داشتم. برای یک دختر در آستانه ازدواج، موقعیت خوبی بود. آشنای مادرم گفت ناصر مهندس یک شرکت بزرگ است و وضع مالی خوبی هم دارد. قرار شد مثل هر دختر دم‌بختی که برایش خواستگار می‌آید، ناصر هم به خواستگاری من بیاید. جلسه اول فقط مختص آشنایی دو خانواده ‌بود. مادر و خواهر ناصر به خانه ما آمدند و با من و خانواده‌ام آشنا شدند. مادر ناصر مرا پسندیده ‌بود و یک هفته بعد هم با پسرش برای خواستگاری آمد. ناصر جوان خوش‌قیافه و مؤدبی بود. در همان جلسه اول به دل من نشست و قرار شد چند هفته‌ای با هم در تماس باشیم تا بیشتر همدیگر را بشناسیم. یک ماه بعد نامزد شدیم بعد هم مراسم عقد برگزار شد. بعد از عقد و بیشتر شدن روابط من با خانواده شوهرم بود که اختلافاتی بین من و مادرشوهرم به وجود آمد. او می‌گفت زن باید درآمدش را به شوهرش بدهد و شما هردو باید با هم زندگی‌تان ‌را بسازید، اما توافق ما این نبود. من به ناصر گفته ‌بودم از او پولی نمی‌خواهم و فقط هزینه خانه را بدهد و من خودم خرجی خودم را درمی‌آورم و از درآمدم هم چیزی به او نمی‌دهم. ناصر هم قبول کرده ‌بود. با این‌که مادرشوهرم با من بدرفتاری می‌کرد و اختلافاتی با هم داشتیم، اما من به ناصر علاقه‌ داشتم و فکر می‌کردم بعد از عروسی همه چیز بهتر می‌شود. هنوز یک‌سال از آشنایی ما نگذشته‌ بود که مراسم عروسی را برگزار کردیم. مراسم همان‌طور که من می‌خواستم برگزار شد و همه چیز خیلی خوب پیش رفت. فکر می‌کردم ناصر هم به من علاقه‌مند است و ما زندگی خوبی داریم. ناصر خانه‌ای در غرب تهران خرید. خانه ما خیلی کوچک، اما گرم و دلنشین بود و هردوی ما خیلی آن را دوست داشتیم و مثل زوجی خوشبخت زندگی می‌کردیم. در ماه‌هایی که با ناصر زندگی کردم طعم واقعی خوشبختی را چشیدم. ناصر به دلیل عروسی و خرید خانه بدهی زیادی داشت. با این‌که با او قرار گذاشته‌ بودم از حقوقم چیزی ندهم، اما تصمیم گرفتم به شوهرم کمک کنم. با پس‌اندازی که داشتم، بخش عمده‌ای از بدهی‌های ناصر پرداخت شد. کمی از آن باقی مانده‌ بود که سعی می‌کردیم آن را هم بپردازیم و زندگی آرام‌تری داشته‌ باشیم. ناصر می‌دانست من شب‌ها دیر به خانه می‌آیم. بیشتر روزها ساعت 8 شب به بعد به خانه می‌رفتم. هروقت با ناصر تماس می‌گرفتم، می‌گفت او هم تازه از محل کارش خارج شده و به سمت خانه حرکت کرده‌ است. باور می‌کردم و تصورم این بود که چون او محل کارش به خانه نزدیک‌تر است، زودتر می‌رسد. رفتار ناصر مثل یک مرد نمونه‌ بود. او هرشب غذا درست می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. به من می‌گفت تو خسته‌ای و باید استراحت کنی. هر روز علاقه‌ام به شوهرم بیشتر می‌شد. فکر می‌کردم او واقعا به فکر من است تا این‌که یک روز بر حسب اتفاق زودتر از همیشه به خانه، رسیدم. با ناصر تماس نگرفتم و با خودم گفتم به خانه می‌روم، شام خوشمزه‌ای درست می‌کنم و منتظرش می‌شوم تا یک شب عالی را باهم بگذرانیم و پرداخت این همه بدهی را جشن بگیریم. وقتی وارد خانه شدم، اول در پارکینگ دیدم ماشین ناصر هم هست. خیلی تعجب کردم. وارد خانه که شدم، زنی جوان را دیدم که کنار شوهرم نشسته‌ بود. انگار خانه روی سرم‌ آوار شد. ناصر به جای این‌که خجالت بکشد، از من خواست از خانه بیرون بروم و با عصبانیت گفت چرا حالا آمده‌ای؟ در تمام روزهایی که من برای پرداخت بدهی‌های شوهرم تلاش می‌کردم او با زنان خوشگذرانی می‌کرد. زندگی‌ای که در ابتدای آن خنجر خیانت بر سینه‌ام فرو کند، هیچ‌وقت سرانجامی نخواهد داشت و باید تمام شود.

پرده دوم؛ روایت ناصر

اگر من خیانت کردم و اگر از تنهایی به سمت زن دیگری رفتم، به دلیل رفتارهای المیرا بود. او هیچ‌وقت در زندگی مرا یار خودش ندید. تا قبل از این‌که باهم عقد کنیم، رفتارش خیلی خوب بود و من هم نسبت به او احساس خوبی داشتم. اما وقتی عقد کردیم همه چیز تغییر کرد.

او حاضر نبود به معنای واقعی ‌کلمه شریک زندگی من باشد. وقتی صحبت از بدهی‌های من شد، گفت به او ربطی ندارد و در واقع المیرا فقط شریک خوشی‌های من بود هرچند بعد از عروسی‌مان گفت حاضر است در پرداخت بدهی‌ها کمکم کند و من هم از این حرفش خیلی خوشحال شدم، اما وقتی خواست سه‌دانگ خانه را به نامش کنم، فهمیدم هنوز هم در مورد او اشتباه می‌کنم و مادرم درست می‌گوید که او به درد زندگی مشترک نمی‌خورد. بدهی‌هایی که داشتم، خیلی به من فشار می‌آورد. به همین دلیل هم قبول کردم سه‌دانگ خانه را به نامش بکنم و او هم در پرداخت بدهی کمک کند.

کم‌کم از او فاصله گرفتم و از این‌که بتوانم زندگی خوبی داشته ‌باشم، کاملا ناامید شدم. المیرا زن زیبای زندگی من، باطن زیبایی نداشت و این موضوع خیلی آزارم می‌داد. بشدت تنها بودم و با کسی هم نمی‌توانستم صحبت کنم برای این‌که این تنهایی را تحمل کنم، با زن دیگری آشنا شدم. بیشتر روزها المیرا خانه نبود. من تنها بودم و وقتم را با آن زن می‌گذراندم. راستش من هم بدم نمی‌آمد از المیرا جدا شوم. منتظر بودم بدهی‌ها تمام شود، خانه را بفروشم و پول المیرا را بدهم و بعد هم بروم. در این مدت می‌خواستم با او زندگی بی‌دردسری درست کنم، به همین دلیل تا آمدنش همه چیز را آماده می‌کردم و آن زن را به خانه‌اش می‌فرستادم. خودم غذا درست می‌کردم، المیرا شام می‌خورد و بعد هم به اتاق می‌رفت تا بخوابد. من هم تنها می‌نشستم و تلویزیون تماشا می‌کردم. وقتی المیرا سرزده به خانه آمد و من و آن زن را دید راستش خودم هم شرمنده ‌شدم. راهی که برای پرکردن تنهایی‌ام انتخاب کرده‌ بودم، درست نبود. نباید به زنم خیانت می‌کردم آن موقع بود که زشتی کارم را فهمیدم و خیلی ناراحت شدم، اما این خیانت فقط یک مقصر نداشت، المیرا هیچ‌وقت حاضر نشد اشتباهات خودش را گردن بگیرد. او هیچ‌وقت به من نگفت چرا آنقدر مادی به زندگی نگاه می‌کند و نفهمید اگر گامی در زندگی مشترک‌مان برمی‌دارد نباید آن را چماقی بر سر من بکند. او مرا مثل خدمتکار خانه‌اش می‌دانست اگر یک شب می‌آمد و غذا آماده نبود، به من می‌گفت تو که زودتر می‌رسی چرا غذا پختن را دیر شروع می‌کنی و چرا تنبل هستی؟‌ هیچ‌وقت برای انجام کارهای خانه از من تشکر نمی‌کرد. کمکم نمی‌کرد. او به چشم یک شریک اقتصادی به من نگاه می‌کرد، اما من شریک زندگی می‌خواستم؛ کسی که به لحاظ عاطفی هم بتوانم به او تکیه کنم و یارم باشد. ما جدا می‌شویم، چون همیشه المیرا روی زندگی و احساسات من قیمت گذاشته و من به دلیل خیانت از او عذرخواهی می‌کنم، اما او به من یک‌سال از عمرم را بدهکار است.

سولماز خیاطی

تبلیغ خیانت

نظر کارشناس

عاطفه کشاورزی - مشاور خانواده

مسائلی که ناصر درباره اقتصادی نگاه کردن همسرش به زندگی، نداشتن احساس همدردی و امثال آن مطرح می‌کند، در جای خود قابل تامل است، اما هیچ‌کدام از اینها به تنهایی نمی‌تواند دلیل خیانت باشد. اگر خیانت اتفاق نمی‌افتاد، می‌شد رفتارهای نادرست این زن و شوهر را با چند جلسه مشاوره تغییر داد، اما خیانت موضوع را کاملا عوض کرده است. خیلی از مردان و زنان هستند که در شرایط مشابه با ناصر قرار دارند و از رنج‌های مشابهی ناراحت هستند، اما خیانت نمی‌کنند. خیانت در واقع رفتاری است که تنها به یک دلیل انجام نمی‌شود و علل مختلفی دارد، عللی که بسیار ریشه‌دار هستند. چنین افرادی احتمال دارد در دوران کودکی شاهد خیانت والدین خود بوده باشند. خلأ‌های عاطفی که از دوران کودکی با فرد همراه است، در این زمینه نقش دارد. تربیت نادرست را نیز نباید از نظر دور داشت. عوامل فرهنگی، خانوادگی و محیطی در کنار تبلیغات می‌تواند موجب این رفتارها شود. متاسفانه این روزها شاهد هستیم خیانت از طریق سریال‌های ماهواره‌ای تبلیغ می‌شود و سعی دارد قبح این عمل را در ذهن مخاطب از بین ببرد. این اتفاق تلخی است و باید برای آن چاره‌ای اندیشید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها