کار و زندگی

روزگاری در یک شهر شلوغ مردی همراه خانواده اش زندگی می‌کرد. مرد بسیار پرکار بود؛ او هر روز نان مورد نیاز مردم را به خانه‌های آنها می‌برد و از این راه زندگی همسر و سه فرزندش را تامین می‌کرد.
کد خبر: ۶۵۱۸۰۶

مرد هر روز عصر پس از انجام کار روزانه در کلاس درس حاضر می‌شد تا به این وسیله توانایی‌های خود را افزایش دهد؛ به این امید که روزی بتواند شغل بهتری پیدا کند و حقوق بهتری داشته باشد. بجز روزهای تعطیل، بندرت پیش می‌آمد که پدر بتواند با خانواده سر یک سفره بنشیند و در کنار همسر و فرزندان غذا بخورد. او سخت کار می‌کرد و درس می‌خواند، زیرا دوست داشت زندگی بهتری برای خانواده فراهم کند.

هر زمان که بچه‌ها شکایت می‌کردند که چرا برای آنها وقت نمی‌گذارد، پدر دلیل و استدلال می‌آورد هر کاری که می‌کند فقط برای آنهاست و همیشه قول می‌داد در آینده بیشتر در کنار آنها باشد.

بالاخره زمان اعلام نتایج امتحانات پدر فرا رسید. او که امتحانات را بخوبی گذرانده بود خیلی زود در یک شرکت، شغلی به عنوان سرپرست عالی رتبه با حقوق و مزایای مناسب به او پیشنهاد شد.

رویای پدر به تحقق پیوسته بود. او اکنون می‌توانست وسایل لوکس و زینتی، لباس‌های شیک و زیبا و غذاهای خوب برای همسر و فرزندانش تهیه کند. آنها گاهی اوقات می‌توانستند برای تفریح به خارج از کشور سفر کنند.

با این حال هنوز هم خانواده در بیشتر روزهای هفته نمی‌توانستند پدر را ببینند. او همچنان خیلی سخت کار می‌کرد، به امید روزی که به مقام مدیریت دست یابد. درواقع پدر برای این که بتواند ارتقای سمت پیدا کند، در یک دانشگاه خصوصی ثبت‌نام و باز هم شروع به درس‌خواندن کرد.

باز هم هر بار که فرزندان اعتراض می‌کردند که چرا نمی‌تواند زمان بیشتری را در کنار آنها باشد، پدر استدلال می‌آورد هر کاری که می‌کند فقط برای راحتی آنهاست و باز هم قول می‌داد در آینده وقت بیشتری برای آنها بگذارد.

تلاش شبانه‌روزی پدر سرانجام نتیجه داد. او توانست ارتقای شغلی پیدا کند. پدر با خوشحالی تصمیم گرفت خدمتکاری استخدام کند تا همسرش از کار زیاد روزانه خسته نشود. مدتی نگذشت که پدر احساس کرد خانه سه خوابه‌شان به اندازه کافی بزرگ نیست و بهتر است همسر و فرزندانش در یک مجموعه آپارتمانی با تسهیلات و امکانات بیشتر زندگی کنند. او که از تلاش سخت خود تجربه خوبی به دست آورده بود، برای رسیدن به این آرزو تصمیم گرفت باز هم درس بخواند و سخت کار کند تا باز هم بتواند در کار خود پیشرفت کند. خانواده باز هم نمی‌توانستند او را زیاد ببینند. درواقع پدر بعضی وقت‌ها، حتی یکشنبه‌ها هم کار می‌کرد و خانواده همچنان از این‌که او هیچ وقت در کنار آنها نیست، ناراحت بودند. اما پدر می‌گفت هر کاری که می‌کند فقط برای رفاه بیشتر آنهاست و همیشه قول می‌داد در آینده وقت بیشتری به آنها اختصاص دهد.

همان‌طور که انتظار می‌رفت تلاش بی‌وقفه پدر یک‌بار دیگر نتیجه داد. او توانست یک مجموعه آپارتمانی زیبا در سواحل سنگاپور بخرد. در عصر اولین روز تعطیل در خانه جدید پدر به خانواده اعلام کرد که تصمیم گرفته است بیشتر از این درس نخواند و دیگر به دنبال پیشرفت و ارتقای شغلی نباشد. او تصمیم داشت از آن پس بیشتر در کنار خانواده باشد.

پدر صبح روز بعد از خواب بیدار نشد...

مترجم: سعیده کافی

منبع: moral short stories

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها