با اینکه طی سالهایی که از خداوند عمر میگیریم با این پدیده زیاد روبهرو میشویم، اما انگار باور آن برای خودمان بسیار مشکل است، اما مگر میشود طعم شیرین و خوشایند چیزی را چشید و از آن روی برتافت و منتظر چشیدن دوباره آن نشد.
اگر بدانیم که مرگ شیرین ترین بخش زندگی است و آن را باور کنیم دیگر جایی برای ترس باقی نخواهد ماند.
جبران خلیل جبران در کتاب «پیامبر و دیوانه» درباره ترس از مرگ چنین میگوید: ترس شما از مرگ، لرزش جان آن چوپانی است که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی بر شانه اش بگذارد. آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از اینکه نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت؟ و با این همه آیا او از لرزش خود آگاه نیست؟ زیرا که مردن چیست مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟ روزی که زمین، اندامهای شما را فرا میخواند آن گاه است که براستی به رقص میآیید.
مولانا در «مثنوی معنوی»، نسبت این دنیا در برابر دنیایی که بعد از مرگ به آن خواهیم رفت، نسبت دنیای رحم مادر به این دنیا میداند.
اکنون کدام یک از ما از تولدمان میترسیم، اما وقتی خودمان را جای آن جنین 9 ماهه میگذاریم که میخواهد پای به این دنیای ناشناخته بگذارد همان حالی را داریم که وقتی به مرگ میاندیشیم.
تجربه تولد برای آن جنین، تجربه مرگ و گسستن از دنیای رحم است، اینک ما هم در رحم این دنیای بزرگ قرار داریم و حس خوشایندی نداریم وقتی سخن از قطع شدن ناف این زندگی به میان میآید، اما اگر با روح و ذهنی بالغ به این تجربه نگاه کنیم دیگر چندان ناخوشایند نخواهد بود.