بای بسم الله
5 عصرASP، من می رفتم.
و چقدر تجربه «انتهای فیلم نارونی» از من دور بود:
کسی که جاده قدمهایش را صدا زده به سمت نوری می رود
کد خبر: ۶۵۰۳۷
که از درز درهای همیشه بسته فوران می کند ؛ اما آن 5عصر، آن ساعت جاودانه تاریک ، هیچ شکوهی نداشت ، هیچ امیدی نمی آموخت و نوری در کار نبود؛ به قول الماسی : هر کسی از ظن خود شد دشمنم.
کاش ،مصاحبه مثل روزهای ماه اسپندارمذ به این زودی ها تمام نمی شد.
ترجیح دادن محاسن (= ریش) آن هم از این گونه ، سفید؛
واقعیتو نشون می ده.
زمان؛
قفسی که برای خودمون ساخته ایم تا در آیینه اش بازیگوشی های خدا را ببینیم.
از مدتها پیش ، خودتون را براش آماده کردین؛
تجربه.
همیشه در وجود شما جای پایی داشته؛
زندگی.
فانتزی زندگی کردن (در ساختمانهای گران ASP و غیره)؛
خوبه
کار دلبخواه؛
اندیشه.
در هیچ تعریفی به قدر کفایت نمی گنجه؛
کفر و ایمان؛ هر دو.
یک قانون هنری؛
مندلیف. اگه می گفتی مکتب ، یه چیز دیگه می گفتم.
آنا تغییرش می دین؛
حالتم را.
وقتی زمان کند می گذره؛
وقتی مایوسم.
زمانی برای درخشش؛
سحر.
یک تعریف سریع از TV؛
رسانه و کنترل منابع انسانی.
انگیزه مهمتره یا ممارست؛
هر دو با هم.
معنای تمرین؛
باید با شجاعت ، گستاخی ، جسارت باشه آنوقت شاید معنی پیدا بکنه.
شما و یکی از کاربردهای «نمی دانم والا»؛
راه فرار خوبیه.
آنکه... زندگی سرشار از اوست؛
رنج و سرمستی. اگه غم نداشته باشی که انسان نیستی.
آن که... مساله جدیدی نیست؛
چیزهای جدی.
آن که... خیلی حیاتی است؛
آب ، هوا، عشق.
باز هم ادامه بدین:
بحث قرآن که میاد یه جوری می شم. قرآن یک کتاب خاصیه.
چه چیزهایی را دور می ریزین؛
زشتی ها، بدی ها.
سعی می کنین از یاد ببرین؛
بدی ها را. حافظه ام زیاد جا نداره.
بنابراین کار شما و شیوه شما خودش نوعی «سلوکه» مثل فیلم نارونی؛
بله ، مث بایزید، مث خرقانی. مث رابعه.
صوفیانه شد که:
اینا صوفی نیستن ، اینا عارفن...
مرکز شادیتان در کجاست؛
توی مرکز قلبم و غم.
سخنی ، نکته ای ، آیه ای؛
چرا از علی ع نگم که سرش را می کرد توی چاه... زمان
خدا؛
موضوع بسط و قبض خودش است که معنای شریف عشقه.
یعنی همان حدیث قدسی «گنج مخفی»؛
در ازل پرتو عشقت به تجلی دم زد... {طبق حدیث}
خدا میل کرد توسط چه کسی کمی شناخته بشه؛
خودش چون جز او کسی وجود نداره.
همه زیبایی هنر؛
آفرینش تازه ای از واقعیته.
ضرورت سبک برای هنرمند؛
به عنوان یک بستر برای حرکت.
از ایرانیان صاحب سبک؛
ایرانی خیلی کم ؛ بیشتر مقلد سبکهای بیرونی هستیم. نمی دونم آیا میشه جسارت کنم بگم: نادانسته
و...؛
در ایران راجع به کارمون فکر نمی کنیم مبانی تئوریک نداریم. هنرمندان تبدیل می شن به خوانین قلدری که{سه تا نقطه}
...بزرگترین رویداد هنری امسال؛
مثلا... یهو چه اتفاقی می افته که طی 8ماه گذشته در تهران مینی مالیسم مد می شه بدون تعریف صریحی از آن ،از تئاتر، سینما و...
چه وقت خودتون را به خواب می زنین؛
وقتی می خوام تنها باشم. آن وقت تنها هم که نیستم ، همیشه با منه.
از عجایب معاصرانه؛
به جان عزیزت به جان خودم من کسی را می شناسم که فیلم ما را ندیده نقدش را نوشته بود
در قبال چه چیزی سرسختی نشون می دین؛
خوردن.
جدی؛
آره ، هر چیزی را نمی خورم.
حتی غم؛
خوردنی نیست ؛ استدراکه.
معیار مشابه خدا و آدمی؛
همین غم.
دوستان غیر هنری تان شما را به چی می شناسن؛
به یه روابط عمومی خوب. همه چیز را می تونم تحمل کنم. دوست خوبی می تونم باشم.
نگاهتان به هنر/ سینما؛
شهودی ست.
یه کار بزرگ شما که هنوز پخته نشده ، که قراره انجام بشه؛
حی بن یقظان.
فرقش با ابن سینا، سهروردی ، ابن طفیل؛ فصل مشترک این هر سه؛
داستان خلقت انسان و سرگشتگی در پی خالق. {می خوام بگم به «عاصم» در قصه سهروردی خیلی فکر کردم}
سهروردی؛
جان اندیشه است ، خیلی به هنر نزدیکه.
یکی از استعاره های ساده که خیلی پیچیده است:
پایان شب سیه سپید است.
فکر کردم «حی بن یقظان» را بگین:
همونه دیگه. «مهدی» عج هم هست (زنده پسر بیدار).
افتخاری برای همه زندگی؛
برای 3 ماه لباس حسین بن علی ع را پوشیدم و نقش شان را بازی کردم.
این که: «زندگی ، عقیده و جهاده» برای من معنا پیدا کرد (مثل مکاشفه) این افتخار برای یه بازیگر بسته.
چی می شه که یه زندگی می شه محل رجوع بشریت / مثل زندگی امام علی ع؛
نمیشه گفت. می شه گفت؛!
این که کار خلاقه ، قابل پیش بینی نیست؛
برای این که جادوگریه.
یه ورد جادویی بگین؛
حی کگ ن پس شد دو تا ورد
برخورد با کسانی که در مقام «کن فیکون» باشن؛
با مردان خدا چند بار برخورد کرده ام. من از اون تیپهایی ام که به مستجاب الدعوه بودن بعضی آدمها ایمان دارم.
به چه چیزی تعلق ندارین؛
آب ، باد، خاک ، آتش ، آخه! مرغ باغ ملکوتم.
نمونه «معاصر» یک انسان کامل؛
محمدص. می بینید! همه عزت رسول الله و ائمه را به این می بینم که انسان بودند و به این مقامات (نبوت و امامت ) دست پیدا کرده اند.
وطن شما:
توی عالم مادی: ایران زمین/ایران ویج. خلاصه بچه کوهپایه البرزم ، کنار خانه فریدون فرخ. توی عالم معنا: ذات خدا.
مواجهه هر روزه با البرز از پنجره اتاق؛
شناسنامه ست دیگه.
زمانی که خرده پاها جای استادان بزرگ می نشینند ولی...؛
تغابن ؛ جای آن ست که خون ، موج زند در دل لعل.
بسیار دلنشین؛
توارد.
فقط گاهی اوقات ، سرگرم کننده است؛
تجدد.
راهی به بیراهه؛
تصور.
حس کنجکاوی؛
تکرر.
وقتی جوگیر می شین جوری که نمی دونین دارین چی کار می کنین ؛
تکلف.
همه جهان معاصر از تقلیدش عاجزه؛
تعلق.
یک ایده کاملا متفاوت؛
تفاوت.
کاری بی نظیر؛
تشرف.
رسوباتی که هنوز از ذهنتان پاک نشده ، بد هم نیست؛
تعلق.
برداشت های متناقض و مختلف از یک اثر هنری ، یعنی؛
تورق.
امضایتان را کجا خرج نمی کنین / نمی زنین؛
تساهل.
آنجاها که خود واقعی شما آشکار می شود؛
تکثر.
تجربه تمرین برای تابیدن؛
جنگ و صلح.
برای طلوع کردن و آغاز شدن؛
تامل.
برای اشتیاق به دوستی و انسان؛
تدبر.
خاطره بدترین انسان؛
تحمل.
گذشتتان شاملش نمی شود؛
تکاثر.
ایده آل تان کجا و کی تمام می شود؛
تواتر.
حاصل این همه کوته نظری کوته نظران؛
تکبر.
علاقه دارین با چه کسانی با چه حال و هوایی حرف بزنین ؛
تجانس.
در چی قبولین؛
تکثر.
در چی مردودین؛
تمرد.
این که قبولتان دارند؛
تقبل.
از چی هیچ گاه تجدید نشدین و کم نیاوردین؛
تجرد.
ازدواج کردین؛
تجرد؛ تجرد فکری منظوره.
استفاده از آن فقط برای شما...؛
تبرک.
طبیعت آن را برای شما ممنوع کرده؛
تزاید{= زیاده خواهی}
خواستار چیزی نیستم مگر...؛
تعشق.
به طرفداری از اونا قیام می کنین؛
تحبب.
اگر پرتوهای خورشید به شما نتابه / پرتوهاش را نبینین ؛
تنبه.
نخستین حضور حرفه ای در مجامع هنری / در خود هنر؛
تحقق.
بودنش را در خودتان کشف کرده این / مثل یک حضور چند هزار ساله؛
تشبه.
شما و یک شی عتیقه باستانی؛
تسلسل.
زیادی تعریف نکردین از خودتون؛
من عضو یک سلسله ام ؛ اشتباه نشه با تصوف! مرادم از سلسله ، «آگاهی بخشی» است.
{سیاحت در} قلمروهای پرتلاطم درونی؛
همون توسل (با صاد بنویس ، ولی نه ؛ هر دوش را بنویس ؛ توصل).
تاثیرتان را بر اطراف به چی قیاس می کنین؛
تطور (با طای طوطی).
اسارت احساس در...؛
تهور.
سرانجام نبرد شما با خودتان؛
تحول (حول حالنا الی احسن الحال ).
می دونین که این سخن ، حدیث و... نیست ولی مشهور شده؛
ماهه ولی!
وقتی که شما / ذهنیت شما هم مردسالار می بینه؛
تظاهر.
به چه موضوعی توجه ندارین؛
تشرر (= شرارت).
یه جمله بگین؛
نادعلی مظهرالعجائب.
شرط دوستی و مرادوه با شما؛
تآدم (با الف ؛ یعنی آدمیت !).
یادی از «شکنجه دادن خود»؛
تجاهل.
از خود دور افتادن یعنی؛
تانس.
تجربه اش را که داشتین؛
آره ؛ به «او» نزدیک شدن.
پس بنویسم: توحد؛!
و تبحر چون تبحر هم می خواد باید برسی ؛ هم «حریت »اش است هم «بحریت »اش.
اشراق درونی یک هنرمند؛
تشرق.
به اعماق خودتان بنگرید، چه می بینید؛
تعامل و تفاوت.
ابتدا نمی شد و نمی خواستم ، ولی...؛
تمدد؛ مدد گرفتم و... .
راهی / کاری که برای ایران مصیبت بار است؛
تفرعن.
از مشکلات شغلی؛
تسامح.
احساس ترک شدن از سوی دیگران؛
تفرق.
شریک احساس ها؛
تالم.
هرج و مرج روحی؛
تا و قاف و لام را بر هم زدن (= تعقل ...).
قابل تردید بودن هر حقیقت؛
تحقق.
آدمهای گستاخ؛
تضرر؛ همیشه ضرر می کنن
محور همه آثار شما؛
تفهم یعنی بفهمیم.
از تصمیم های بزرگ آدمیان؛
تدین.
سبب شکست خودش می شه؛
تغافل.
انسان های بزرگ معاصر؛
توجه.
بدون شکوه و والایی ، فاقد بزرگی؛
تلون (= با چند چهره و رنگ )
سرچشمه های بزرگ انسانی / تاریخی؛
تکلم.
پر از محتواهای عجیب است؛
تملق.
فوق العاده مردی که می آید / یه اسم خاص بفرمایین بهتر نیست؛
مهدی عج .
درباره اش نظر می دهید و سخن می گویید؛
تخصص.
نهایت های آدمی؛
تعدم. یعنی «عدم»
آخرشه دیگه؛
یه تادب (= ادب) هم اضافه کن.
حضور خجسته؛
تشکل.
آدم های کور باطن؛
نه ، نه ، بذار براشون «دعا کنیم»:
تقرب.
درخشان ترین امکانات در آن جا می درخشد.
تمدن.
بحران؛
(سرش را تکان می دهد) بارها.
التیام نمی پذیرد؛
تغیر؛ «غیر» شدن.
ریشه ای ترین حضور و نقطه ثقل شخصیت شما؛
تسنن ؛ من به چشمه زلال سنت مثل «رنه گنون» ایمان دارم.
در برابرش بی دفاعین؛
تقلب.
از انتشار هرگونه اثر محروم شدن/ ممنوع التصویر؛
تنفس.
ازش سرباز نمی زنین؛
تعادل.
آن چه که سبب یاس شما از ایرانی ها / ایران می شود؛
تعصب.
کاملا احساس می شود؛
تکامل.
برای شما کشش فوق العاده دارد؛
تجذب.
کاش که...؛
ترحم.
از کارهای اساسی تان؛
تاهل.
زیباترین صدای عمر؛
تبلبل ؛ بنال بلبل اگر با منت سر یاری ست / که ما دو عاشق...
قلبتان را لرزاند؛
توکل.
یگانه چیزی که شما را فتح کرد/ بی پرده باشید لطفا؛
تنعم.
«ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست» که نیستش؛
ببرد راه به دوست! چون بجز نعمت او چیزی دوروبر ما نیست.
چه جور برسیم / با چی؛
تشکر.
چگونه جذب هنر شدین؛
طفیل هستی عشقند آدمی و پری /... می خوام بگم یه عنایتی شد دیگه. آخر خیلی بچه بودیم آمدیم توی این کار
چگونه جذب خودتان شدین؛
تحرر (همونی که معنی ش کردیم).
فقط خود شدن و نه بیشتر؛
تغافل.
غفلت از «او»؛
آره آفرین ؛ در مقام منیت ، خود می شی.
حالا اون خود خویشتن / خود الهی چطور؛
تکثر از جانب او به اضافه توحد(= توحید).
میدانی که هر کس نمی تواند در آن وارد شود؛
تجمل.
کار خالصانه شما؛
تخلص.
هم خلاصی ، هم اخلاصه...
کاری که ارادی و به میل شما نیست؛
تجبر.
صفای درون و روشنی چشم است؛
تعرف ؛ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز/ من عرف نفسه فقد...
معجزه را کجا تجربه کردین؛
تعجز؛ آنجا که عاجزیم از...
این شعر حافظ: گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند / کس به میدان در نمی آید...؛
توقف.
آدمهایی که فقط اسم هاشون به آدمها می خوره و بس؛
تاسف.