کارآگاه قبل از هر چیز لباسهای مقتول را بررسی کرد.اینکه متوفی کفش به پا نداشت، نشان میداد او در محلی مسقف فوت و سپس جنازهاش به آنجا منتقل شده بود. کارآگاه وقتی اثر بریدگی عمیق را روی مچ چپ مقتول دید، تشخیص داد علت مرگ بریده شدن همین شریان حیاتی است. او آستینهای قربانی ناشناس را بالا زد و روی بازوی راستش چند سوراخ ریز مشاهده کرد که به احتمال زیاد اثر تزریق مواد مخدر بود.بعد از اینکه جنازه به پزشکی قانونی منتقل شد، مشفق هم به اداره برگشت تا در میان پروندههای افراد مفقودی، دنبال نشانهای از جوان معتاد بگردد اما هیچکس گم شدن او را به پلیس گزارش نکرده بود. حدود دو ساعت بعد مردی میانسال وارد دفتر کارآگاه شد و گمشدن پسرش را اطلاع داد.
- من به اداره دیگری رفتم و وقتی عکس پسرم را دیدند، گفتند اینجا بیایم.
مشفق عکس پسر مرد میانسال را دید و بلافاصله او را شناخت. فرد مفقود شده در واقع همان جوانی بود که جنازهاش را در خیابان دامپزشکی پیدا کرده بودند. سرگرد گفت: پسرتان معتاد بود؟
مرد سرش را پایین انداخت و با صدای آرام جواب مثبت داد.
- میتوانید حدس بزنید چه اتفاقی برای او افتاده؟
مرد به گریه افتاد و بعد از چند لحظه وقتی به خودش مسلط شد، گفت: پسر بزرگم میگوید مهران خودکشی کرده و او جسدش را از خانه بیرون برده اما من حرفش را باور نمیکنم. درست است که مهران اعتیاد داشت و همه ما را ذله کرده بود اما بالاخره پسر من است. فکر میکنم برادرش او را جایی برده یا از خانه بیرون کرده و دروغ میگوید او مرده تا دیگر دنبالش نگردم.
- حق با پسر بزرگتان است. امروز جسدش را پیدا کردیم.
مشفق نشانی محل رها شدن جسد را داد. تقریبا نزدیک خانه مقتول بود. کارآگاه بعد از اینکه عکسهای گرفته شده از جنازه را به پدر مهران نشان داد، به او گفت: این فقط نصف حقیقت است. این ماجرا نیمه تلخ دیگری هم دارد که از آن بیخبر هستید. مهران خودکشی نکرده بلکه پسر بزرگتان او را به قتل رسانده است.
مرد با دهانی باز به مشفق خیره شد.
- واقعا متاسفم ولی این که گفتم، عین حقیقت است. حالا هم خواهش میکنم با پسرتان تماس بگیرید و به او بگویید به اینجا بیاید البته حرفی از قتل نزنید و فقط بگویید جسد پیدا شده است.
مرد بدون میل قلبی دستور سرگرد را اجرا کرد و متهم یک ساعت بعد پشت میز بازجویی نشست. او اتهام قتل برادرش را رد کرد و گفت: مهران معتاد بود و دیوانهبازی زیاد درمیآورد. پدرم ناراحتی قلبی دارد. امروز وقتی دیدم خودکشی کرده، جسدش را بیرون بردم تا با دیدن او اتفاقی برایش نیفتد اما آنقدر اصرار کرد که مجبور شدم حقیقت را به او بگویم مهران خودکشی کرده است.
مشفق وقتی دید متهم خیال ندارد حقیقت را بازگو کند، مدرکی را که ثابت میکرد مرگ مهران خودکشی نیست، به برادرش گوشزد کرد و بالاخره پسر جوان اتهام قتل را گردن گرفت.
- مهران همه را اذیت میکرد. دیگر از دستش خسته شده بودیم. دیشب سر پول مواد دعوای مفصلی راه انداخته بود. صبح وقتی خواب بود، سروقتش رفتم و او را کشتم تا همه را از این وضع نجات دهم. بعد از قتل از کاری که کرده بودم، پشیمان شدم اما دیگر فایدهای نداشت. برای همین جسد را بیرون بردم و خونها را شستم. فکر نمیکردم با اصرارهای پدرم تسلیم شوم و بگویم چه بلایی سر مهران آمده است. نقشهام این بود که ادعا کنم او خودش از خانه بیرون رفته و من خبری از او ندارم.
متهم بعد از اعتراف به جرمش، راهی بازداشتگاه شد تا پرونده در مرجع قضایی به جریان بیفتد.
شما خواننده محترم به شماره 300011224 پیامک بزنید و بنویسید سرگرد مشفق چگونه متوجه شد مهران خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است؟
پاسخ معمای شماره قبل: خواهر مالباخته مدعی شده بود شماره تلفن خانه برادرش را اشتباه گرفته و از فرد ناشناس پرسیده بود، شما در خانه برادر من چکار میکنید؟ اگر او شماره را اشتباه گرفته بود، نباید میفهمید آنجا خانه برادرش است بنابراین ماجرای تلفن زدن و جواب دادن فرد غریبه دروغ محض بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: