سیروس: پای قول خودم ایستادم و به چیزهایی که می خواستم رسیدم

کسب موفقیت با عمل به قول خود

«وقتی به زندان افتادم، همه پشتم را خالی کردند. پدرم گفت اصلا دیگر حق ندارم اسم او را به زبان بیاورم، اما من توانستم زندگی خودم را تغییر دهم و موفق شوم.» این را سیروس ـ ج می‌گوید.
کد خبر: ۶۵۰۲۰۷

او که حالا مردی چهل و چهار ساله است، زمانی که 19 سال بیشتر نداشت، به زندان افتاد. او می‌گوید:من تک پسر خانواده هستم و چون مادرم ناشنواست، از سربازی معاف شدم. از طرفی نتوانستم در کنکور قبول شوم. اولین کاری که کردم، این بود که گواهینامه‌ام را گرفتم. پدرم دوست نداشت ماشین‌ خود را به من بدهد، اما وقتی اصرار می‌کردم و می‌گفتم می‌خواهم مسافرکشی کنم تا کمی پول دربیاورم، قبول می‌کرد. بیشتر اوقات به جای آن‌که با ماشین کار کنم، با یکی از دوستانم به گردش و تفریح می‌رفتیم. تا این‌که دوستم پیشنهاد دزدی داد. گفت یک مدتی این کار را می‌کنیم و بعد از آن‌که به اندازه کافی پول گیر آوردیم، دنبال کار درست و حسابی می‌رویم. من هم قبول کردم. از آن به بعد قرار شد مسافر سوار کنیم و اموالشان را بدزدیم. چهار بار این کار را کردیم، اما سر مورد پنجم گشت پلیس رسید و ما را دستگیر کرد.

زندانی سابق می‌گوید: وقتی خبر به خانواده‌ام رسید، برخورد خیلی تندی با من کردند و پدرم هیچ حمایتی نکرد. دو سال و نیم زندان بودم تا این‌که بالاخره آزاد شدم، اما پدرم گفت حق ندارم به خانه او بروم. گفت اصلا فراموش کرده پسری به نام سیروس داشته، من هم از سر ناچاری از شهر خودمان به تهران آمدم و توانستم خاله‌ام را راضی کنم تا مدتی در خانه او بمانم. از آن به بعد دنبال کار گشتم اما با سابقه‌ای که داشتم، نتوانستم شغلی پیدا کنم. از طرفی خاله‌ام می‌گفت هر چه زودتر باید فکری به حال خودم بکنم بالاخره به سرم زد دستفروشی کنم. به شهرمان در شمال می‌رفتم و محصولاتش را به تهران می‌آوردم و کنار خیابان می‌فروختم. این کار مشکلات زیادی داشت؛ مغازه‌داران اذیت می‌کردند شهرداری بساطم را می‌برد اما چاره‌ای نداشتم و خیلی زود توانستم مشتریان ثابت پیدا کنم.

سیروس توضیح می‌دهد:دو سال با دستفروشی روزگار گذراندم و اولین کاری که کردم اتاقی اجاره کردم تا دیگر سربار خاله‌ام نباشم. در این مدت خیلی سعی کردم با پدر و مادرم آشتی کنم اما فایده‌ای نداشت. بعد از دوسال دستفروشی در یک مغازه مرغ‌فروشی قسمتی را اجاره کردم تا ماهی بفروشم. البته بیشتر سود را باید به صاحب مغازه می‌دادم اما با این حال درآمدم بد نبود.

زندانی سابق اضافه می‌کند:از نظر مالی در حال پیشرفت بودم اما هنوز رابطه‌ام با خانواده‌ام بازسازی نشده بود و همین موضوع خیلی اذیتم می‌کرد تا این‌که بالاخره با وساطت خاله‌ام، با پدرم آشتی کردم و مادرم هم مرا بخشید. شاید یکی از دلایل این‌که مرا دوباره قبول کردند، این بود که دو خواهرم بزرگ شده و به سن ازدواج رسیده بودند و پدر و مادرم می‌خواستند اوضاع خانواده آرام باشد تا تاثیر بدی در آینده آنها نگذارد.

مرد میانسال، داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: در رابطه با شغلم مرتب به شمال در رفت و آمد بودم و به خانواده‌ام سر می‌زدم. پدرم بعد از مدتی کم‌کم به من اعتماد کرد و باورش شد که اصلاح شده‌ام و برای همین کمکم کرد. کمی پس‌انداز داشت که به من داد و توانستم برای خودم مغازه مستقلی اجاره کنم، البته شرطش این بود که موقع ازدواج خواهرانم، در تهیه جهیزیه آنها کمک کنم. من هم به قولم عمل کرده و به هر دو خواهرم کمک کردم تا با دست پر به خانه بخت بروند و شرمنده نباشند.

زندانی سابق ماجرای ازدواجش را این‌طور توضیح می‌دهد: همسرم را مادرم برایم انتخاب کرد. او دختر زنی بود که در محله خودمان خیاطی داشت و مادرم او را از بچگی می‌شناخت. خانواده دختر اوایل دوست نداشتند جواب مثبت بدهند، چون می‌دانستند من زندان بودم اما بالاخره مادرم همه کارها را درست کرد. من هم حرفی نزدم و هر چه او گفت، گوش کردم. بعد از ازدواج، خانه تقریبا مناسبی را اجاره کردم و همسرم را به تهران آوردم، از آن به بعد خیلی بیشتر کار می‌کردم. دلم می‌خواست مغازه‌ای برای خودم داشته باشم، اما نتوانستم. بعد از تولد اولین بچه‌ام خدا کاری کرد که روزی‌ام زیاد شد و وقتی پسر دومم به دنیا آمد، خدا را شکر آنقدر پول داشتم که با مردی در خرید مغازه شریک شدم. حالا هم همان مغازه را داریم. من بخش مرغ و ماهی و او بخش فروش گوشت را اداره می‌کند و چون همه چیز را بین خودمان تقسیم کرده‌ایم، هیچ مشکلی نداریم. از نظرخانوادگی هم همه چیز رو به راه و مرتب است. وقتی در زندان بودم، هرگز فکر نمی‌کردم بتوانم این‌قدر موفق شوم اما پای قول خودم ایستادم و به چیزهایی که می‌خواستم رسیدم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها