تصادف، مسیر زندگی جوان دانشجو را تغییر داد

تلخی‌ها را فراموش می‌کنم

«فرید ـ ب»11 سال قبل وقتی برای تحصیل به تهران آمده بود، به دلیل حادثه‌ای غیرمترقبه به زندان افتاد و مسیر زندگی‌اش تغییر کرد. او می‌گوید: «آن زمان تازه از سربازی برگشته و در دانشگاه در رشته حقوق قبول شده بودم. اگر درسم را ادامه می‌دادم، الان برای خودم وکیل موفقی بودم، اما بی‌احتیاطی باعث شد همه زندگی‌ام به هم بریزد.»
کد خبر: ۶۳۳۶۷۹

زندانی سابق توضیح می‌دهد: «در تهران خوابگاه گرفته بودم، اما بعضی شب‌ها هم به خانه عمویم می‌رفتم. یک شب با اصرار ماشین عمویم را گرفتم تا با آن گشتی در شهر بزنم. آن موقع هنوز گواهینامه نگرفته بودم. هوا بارانی بود.یک لحظه کنترل خودرو را از دست دادم و نزدیکی پل نصر تصادف کردم. زنی کشته شد و بچه‌اش هم چند روز در کما بود، اما خدا را شکر به هوش آمد.»

فرید بعد از آن تصادف به زندان افتاد. خانواده او از نظر اقتصادی در شرایط معمولی بودند با این حال هر طور بود مبلغ دیه را تهیه و پرداخت کردند. مرد جوان می‌گوید: بعد از هشت ماه از زندان آزاد شدم، اما دیگر نتوانستم درس بخوانم. اصلا حال و حوصله هیچ کاری را نداشتم. به شهر خودمان برگشتم و خانه‌نشین شدم. پدرم هم دیگر از من حمایت نمی‌کرد. می‌گفت نادانی بزرگی کرده‌ام و او دیگر حاضر نیست در هیچ کاری کمکم کند. واقعا شرایط سختی بود.

هم خودم عذاب وجدان داشتم، هم خانواده‌ام مرا تحت فشار گذاشته بودند. باورتان نمی‌شود آنقدر از آن اتفاق ترسیده‌‌ام که هنوز هم گواهینامه ندارم و اصلا سراغ رانندگی نرفتم، حتی اکنون هم که 11 سال از آن تصادف می‌گذرد، بعضی شب‌ها خوابش را می‌بینم و حالم بد می‌شود.

فرید تا یک سال بعد از تصادف دست به هیچ کاری نزد. او بشدت افسرده شده بود و سرانجام خانواده‌اش تصمیم گرفتند برای درمان او اقدام کنند. «پنج سال دارودرمانی شدم تا این‌که کم‌کم داروهایم را قطع کردند. دوران خیلی تلخی بود آنقدر حالم بد بود که اصلا نمی‌توانستم با کسی حرف بزنم یا جایی بروم. بیشتر روز را می‌خوابیدم. پدر و مادرم که اوایل به من کم‌توجهی می‌کردند کم‌کم رفتارشان را تغییر دادند. اگر توجه آنها نبود، امکان داشت بلایی سر خودم بیاورم؛ ولی خدا را شکر آن بحران را پشت سر گذاشتم و مشغول به کار شدم.»

زندانی سابق که اهل استان یزد است، می‌گوید: دایی‌ام در اصفهان رستوران داشت. پیش او رفتم و در رستورانش مشغول به کار شدم. اوایل کار کردن برایم سخت بود، اما مقاومت کردم و توانستم شرایط را بپذیرم.

فرید می‌گوید: «در تمام آن سال‌ها پایم را به تهران نگذاشته بودم. دایی‌ام گاهی وقت‌ها سر صحبت را باز می‌کرد و می‌گفت بهتر است کارهای دانشگاه را پیگیری کنم تا شاید دوباره قبولم کنند حتی می‌گفت اگر نشد، دوباره کنکور بدهم، ولی من دیگر روحیه‌اش را نداشتم. تمام وقت را در رستوران می‌ماندم و فقط هر دو هفته یکبار سری به خانه‌مان می‌زدم. این روال تا سال پیش ادامه داشت تا این‌که بالاخره ازدواج کردم. قبل از آن هم مادرم چند بار بحث ازدواج را پیش کشیده بود، اما زیربار نمی‌رفتم و احساس می‌کردم اصلا آمادگی‌اش را ندارم.»

فرید که با دختردایی‌اش ازدواج کرده است، می‌گوید: «قبل از ازدواج هم با پدر و مادر و هم با دایی‌ام صحبت کردم و گفتم برای شروع زندگی بهتر است روی پای خودم بایستم. مشکل آنجا بود که سرمایه‌ای نداشتم. دایی‌ام دو، سه سال قبل مغازه‌ای را در شرق تهران خریده و اجاره داده بود. او گفت مغازه‌اش را در اختیارم می‌گذارد تا در هر زمینه‌ای که دوست دارم، فعالیت کنم. من هم به تهران آمدم و همه چیز را رو به راه کردم و ساندویچ‌فروشی راه انداختم.»

مرد جوان حرف‌هایش را این طور به پایان می‌برد: آن کابوس هنوز از زندگی‌ام بیرون نرفته، اما به هر «حال باید به زندگی‌ام ادامه بدهم. در کنار همسرم خوشبخت هستم و سعی می‌کنم تلخی‌های گذشته را هر طور شده فراموش کنم تا زندگی خانوادگی خوبی داشته باشم.»

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها