به سختی خودش را به آپارتمان محل حادثه رساند. نفسش به شماره افتاده بود و احساس میکرد رگهای شقیقهاش درحال پاره شدن است. زن همسایه وقتی او را دید که آنطور نفسنفس میزند، یک لیوان آب برایش آورد. کارآگاه تشکر کرد و بعد از آنکه حالش جا آمد داخل خانه رفت.
جنازه مریم روی کاناپه زیر پنجره هال افتاده بود. به نظر میرسید او را با یک ضربه چاقو به گردنش، به قتل رساندهاند. همه چیز در خانه مرتب بود و شکی نبود که جنایت توسط فردی آشنا انجام شده بود. مشفق اول از زن همسایه تحقیق کرد. او و سرایدار جسد را پیدا کرده و به پلیس خبر داده بودند. زن خودش را زهره معرفی کرد و گفت: من هم مثل مریم چند روزی است در خانه تنها هستم، البته شوهر من به ماموریت رفته و شوهر مریم به دلیل دعواهایی که باهم داشتند، خانه را ترک کرده است. اول شب برق رفت. چون در خانه شمع نداشتم، تصمیم گرفتم از مریم قرض بگیرم، اما هر چه در زدم جواب نداد. شمارهاش را گرفتم، ولی بازهم جواب نداد. تلفن به دست پشت در خانهاش آمدم. هم شماره را مرتب میگرفتم و هم در میزدم. مطمئن بودم مریم خانه است. چون دیده بودم شوهرش برای جمع کردن وسایلش آمد و سریع بیرون رفت، اما خودش خانه بود. کفشهایش هم پشت در بود. نگران شدم و سرایدار را خبر کردم. بعد از اینکه در را شکستیم، جسد را پیدا کردیم.»
سرایدار هم در بازجویی گفت: زهره خانم مرا خبر کرد و با هم در خانه مقتول را شکستیم و جسدش را دیدیم. من قبل از آن شهرام، شوهر مریم خانم را دیدم که با عجله از خانه بیرون رفت.
کارآگاه در صحنه جرم کار دیگری برای انجام دادن نداشت. او از زهره و سرایدار خواست همراهش به اداره آگاهی بروند. دستور بازداشت شهرام را هم صادر کرد. شهرام انگیزه کافی برای قتل داشت و در محدوده زمانی قتل نیز در همان محل بود، اما در بازجویی، کشتن همسرش را انکار کرد و گفت: مشکل من و مریم موضوع ساده و پیش پاافتادهای بود که حل میشد، فقط ترجیح دادم چند روزی از هم دور باشیم. امروز هم برای برداشتن سند ماشینم به خانه رفتم و زود از آنجا بیرون آمدم. هیچ درگیری و مشکلی هم میان ما پیش نیامد.
سرایدار که در زمان بازجویی از شهرام، کنار زهره در ردیف پشتی نشسته بود، نتوانست خودش را کنترل کند و یک دفعه گفت: چرا دروغ میگویی خودم صدای داد و فریادتان را شنیدم.
زهره هم گفت: «دعوای شما پیشپا افتاده نبود. یک سال است مرتب باهم مشاجره دارید.»
رنگ شهرام پرید. در حالیکه به لکنت افتاده بود، گفت: من زنم را نکشتم، وقتی از خانه بیرون رفتم او صحیح و سالم بود. من تا حالا آزارم به کسی نرسیده، اختلافات خانوادگی هم ممکن است برای هرکسی پیش بیاید، اما دلیل نمیشود که آدم به خاطرش دست به قتل بزند.
سرگرد مشفق در حالیکه سرش را تکان میداد، گفت: درست است که خیلی از زن و شوهرها با هم دعوا میکنند، اما فقط همسر شما بعد از دعوا کشته شده است و شما هم به سرعت خانه را ترک کردهاید. ضمن اینکه در اظهارات اولیهتان دروغ گفتید. چرا میخواستید این دعوای آخر را پنهان کنید؟
شهرام بعد از کمی مکث جواب داد: راستش ترسیدم اگر بگویم دعوایمان شد، قتل را گردن من بیندازید، اما حاضرم قسم بخورم من مریم را نکشتم.
مرد به گریه افتاده بود و زهره و سرایدار هم از ظاهرشان پیدا بود حال خوبی ندارند. سرگرد به یک سرباز دستور داد، برای این سه نفر چای بیاورد. بعد از اینکه آنها چای را خوردند، مشفق به دو نفر اجازه خروج داد و نفر سوم را به اتهام قتل بازداشت کرد.
شما خواننده محترم برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید و بنویسید کدام یک از آن سه نفر قاتل است و چرا؟
پاسخ معمای شماره قبل: حسن در بازجوییها گفته بود دو نفر وارد کارگاه شدند و یکی از آنها او را بیهوش کرد و سپس نفر دوم سراغ مقتول رفت. اگر او واقعا بیهوش شده بود، از کجا میدانست قتل چطور اتفاق افتاده است؟ بنابراین حسن دروغ میگفت و خودش قاتل بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم