نگاهی به ساختارشکنی محتوایی و فنی در مجموعه‌های تلویزیونی

عرصه‌ای برای آزمون و خطا

مجموعه‌های تلویزیونی دنیا در سال‌های اخیر علاوه بر ساختار کلاسیک خود برای جذب حداکثر مخاطبان، تغییرات زیادی کرده‌اند که این تغییرات، هم محتوا و هم ساختار فنی را شامل می‌شود.
کد خبر: ۶۲۰۷۸۲

در شکل کلاسیک، مجموعه‌های تلویزیونی از فرم ثابتی بهره گرفته و با تکیه بر داستان اصلی در کنار داستانک‌های فرعی پیش می‌رفتند؛ فرمی آزموده شده و در عین حال جذاب که برای مخاطب عام قابل درک بوده و نیاز چندانی به رمزگشایی نداشت. در یک دهه اخیر در سینمای جهان فیلم‌هایی روی پرده آمد که ساختارشکنی را در هر دو بعد لحاظ و شیوه روایت خطی را به روایت غیرخطی تبدیل کردند. برای نمونه می‌توان به ساخته‌های سینمایی ایناریتوی اسپانیایی‌تبار و بویژه فیلم اسکاری «تصادف» اشاره کرد که بشدت برای مخاطب امروزی هنر هفتم جذاب می‌نماید. همین استقبال مخاطب عام پای چنین ساختارشکنی‌هایی را به تلویزیون باز کرده و مجموعه‌های مشهور بسیاری ازجمله گمشدگان (لاست) از این روش به بهترین شکل برای روایت قصه پیچیده خود بهره گرفتند. بسیاری از مجموعه‌سازان وطنی هم در این خصوص در محتوا و زمینه فنی تغییراتی داشتند. حال به نمونه‌های مختلف از دهه 1360 تا امروز نگاهی می‌اندازیم.

ساختارشکنی محتوایی

پس از پیروزی انقلاب و اوایل دهه 60 مجموعه‌های اندکی در دو شبکه تلویزیونی کشورمان تولید می‌شد که تقریبا همگی از ساختاری کلاسیک برای روایت داستان خویش بهره می‌گرفت. برای نمونه می‌توان به «سلطان و شبان» ساخته داریوش فرهنگ و «سربداران» اثر محمدعلی نجفی اشاره کرد، اما لابه‌لای آثار یاد شده، گاه نوآوری‌هایی هم صورت می‌گرفت که برای مخاطبان تلویزیونی جالب به نظر می‌رسید. «بازم مدرسه‌ام دیر شد» با بازی اکبر عبدی یکی از آنهاست که کارگردانش در نیمه نخست، داستان خانواده سه نفره‌ای را به تصویر می‌کشید که در هر قسمت با مشکل فرزند بازیگوششان مواجه می‌شدند.در نیمه دوم با استفاده از یک نقال و شاگردش پیام خود را به تماشاگران حضوری و تلویزیونی خود منتقل می‌کردند. این ایده بکر و جذاب، انتقال پیام به مخاطب را راحت‌تر و لحن پندآمیزش را لطیف می‌کرد.

علی حاتمی که همیشه از سوی منتقدانش به گذشته‌گرایی و نداشتن نوآوری متهم می‌شد، در مجموعه ماندگار هزاردستان ساختارشکنی ظریفی را در قالب کلاسیک اعمال کرد که در بازپخش‌های متعددش بیشتر به چشم آمد. عنوان‌بندی هزاردستان یکی از همین ساختارشکنی‌هاست که طی آن مخاطب با خط اصلی قصه آشنا و برای دیدن آن ترغیب می‌شود. اختصاص دقایقی از هر قسمت به آنچه گذشت ـ که فشرده‌ای از قسمت‌های پیشین با صدای زنده‌یاد منوچهر نوذری بود ـ یکی از این نوآوری‌هاست که بعدها در مجموعه‌های دیگر هم مورد استفاده قرار گرفت. در سال‌های اولیه دهه 70 برخی کارگردان‌های تلویزیونی دست به آزمون و خطای بیشتری در این باب زدند که از مهم‌ترین آنها می‌توان به مجموعه «سیاه، سفید، خاکستری» ساخته سیامک شایقی اشاره کرد که در زمان خود آنچنان که باید دیده نشد؛ مجموعه‌ای بشدت متکی بر نمایش که از تکنیک فاصله‌گذاری برشت برای روایت قصه خویش بهره گرفته است.

محمد صالح‌علاء یکی از علاقه‌مندان تجربه‌های نو و به اصطلاح آوانگارد در هنرهای نمایشی است که در کارهای تلویزیونی‌اش نیز از آن استفاده کرده است. «علی آقا 121» با محوریت یک راننده تاکسی، نمونه خوبی از این تجربه‌گرایی، چه در قالب فرم و چه در قالب محتواست که به واسطه ساعت پخش بسیار نامناسب آن، مخاطبان بالقوه خود را از دست داد.

مهران مدیری بدون شک به‌عنوان یکی از مهم‌ترین برنامه‌سازهای تلویزیون در 20 سال اخیر ساختار محتوایی کمدی‌های تلویزیونی را بشدت دگرگون کرد و جریان‌ساز نشان داد. از پرواز 57 و ساعت خوش گرفته تا پاورچین و شب‌های برره که بسیاری از اصطلاحات شخصیت‌های آن به فرهنگ کوچه و بازار راه پیدا کرد. مدیری با به‌کارگیری سبکی جدید مخاطبان خود را به زبانی مختص خود عادت داد که این ویژگی با شب‌های برره و دستور زبان برره‌ای به اوج خود رسید. مهران غفوریان نیز در سریال «زیر آسمان شهر» از این فرمول تبعیت کرد، اما به دلیل ساختار سطحی‌اش هیچ‌گاه به کیفیت کارهای تلویزیونی مدیری نرسید.

ساختارشکنی فنی

در یک دهه اخیر کارگردان‌های مختلفی با استفاده از ابزار تکنولوژیک جدید بویژه در بخش تدوین به ساختارشکنی زیادی دست زدند؛ اتفاقی که گاه با ذوق‌زدگی توام است و صاحب اثر را از تناسب فرم و محتوا بازمی دارد. برای مثال به مجموعه «بوی گل‌های وحشی» ساخته حسینعلی فلاح لیالستانی می‌توان اشاره کرد که به شکل پلان ـ سکانس ساخته شده و نماهای طولانی‌اش مخاطب را خسته و دلزده می‌کند. فریدون جیرانی به‌عنوان یک فیلمساز علاقه‌مند به سینمای قصه‌گو در مجموعه «مرگ تدریجی رویا» از تکنیک‌های مختلف برای پیشبرد داستان استفاده مطلوبی کرده و کمتر خبری از ذوق‌زدگی‌های مرسوم در آن به چشم می‌خورد. برای مثال می‌توان از چند تکه کردن پلان‌ها یا استفاده از تصویری کوچک‌تر کنار کادر اصلی یاد کرد که نوعی تدوین موازی را به خاطر بینندگانش می‌آورد. همین‌طور استفاده از دوربین روی دست در بخش‌های گرفته شده در استانبول که در ایجاد تنش حاکم بر قصه کاملا موفق بود.

مشکل دیگری که برخی کارگردان‌های علاقه‌مند به ساختارشکنی دچار آن می‌شوند، داشتن فیلمنامه‌ای خطی برای ساخت اثری غیرخطی است. فیلمنامه‌ای را که براساس اصول کلاسیک فیلمنامه‌نویسی نوشته شده در اتاق مونتاژ به کاری غیرخطی تبدیل می‌کنند؛ اتفاقی که این روزها در مجموعه تلویزیونی «بچه‌های نسبتا بد» ساخته سیروس مقدم شاهدیم. مقدم باتجربه، قصه‌ای کاملا آشنا و بارها استفاده شده را در تدوین به کاری با رفت و برگشت‌های زمانی بسیار تبدیل کرده که مخاطب عام را بشدت سردرگم می‌کند. علاقه بازیگوشانه مقدم به نوآوری‌های تکنیکی برخلاف «پایتخت» در اینجا به ضررش تمام شده و بخشی از مخاطبان بالقوه‌اش را از دست داده است. استفاده افراطی از دوربین روی دست هم که این روزها طرفداران زیادی در تلویزیون پیدا کرده و جز بالا بردن سرعت کار عملا کاربرد چندانی ندارد، در ساخته‌های مقدم حضور پررنگی دارد. استفاده از زوایای عجیب و غریب دوربین که دیگر به امضای پای کارهایش تبدیل شده، در جهت همین ساختارشکنی‌هایی است که به مرور جذابیت هایش را از دست داده و کاملا تکراری به نظر می‌رسد.

ساختارشکنی به لحاظ فرم و محتوا همیشه می‌تواند جذابیت‌های خود را داشته باشد و مخاطبانش را غافلگیر کند، به شرط آن‌که از همان لحظه آغاز نگارش فیلمنامه لحاظ شده خلق‌الساعه و بدون بسترسازی انجام نشود.

محمد جلیلوند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها