پسر جوان گام‌به گام به سوی تباهی رفت

مسیر اشتباه برای رسیدن به آرزو

نام و تاهل: مجید ـ ت، مجرد سن: 17 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: حمل مشروبات الکلی ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۶۲۰۱۵۱
مسیر اشتباه برای رسیدن به آرزو
مجید قبل از این‌که داستان زندگی‌اش را تعریف کند، می‌گوید جرمش سنگین نیست و سابقه‌ای هم ندارد. اصرارش بر این است که از سر نادانی کاری را انجام داده است و درخواست دارد مورد بخشش قرار بگیرد. او فرزند سوم خانواده‌اش است: ما چهار خواهر و برادر هستیم؛ سه پسر و یک دختر. برادر بزرگم زن گرفته و بچه‌اش هم تازه به دنیا آمده. بچه دوم خواهرم است که خواستگار دارد. فکر کنم کارش را خراب کرده‌ام، یعنی خواستگارش اگر بفهمد مرا گرفته‌اند شاید بد شود. راستش خیلی ترسیده‌ام. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد.

امیدوارم مرا ببخشند. قول می‌دهم دیگر از این کارها نکنم. برادر دیگرم هم سربازی است و اصلا تهران نیست که بخواهد دنبال کارهایم بیاید. فعلا پدرم دنبالم نیامده، شاید هم هیچ وقت نیاید. همیشه می‌گفت در زندگی کاری نکنید که پایتان به کلانتری باز شود، از این موضوع خیلی بدش می‌آید.

مجید داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: در خانواده ما فقط خواهرم درس خواند و دیپلم گرفت. هر سه برادر ترک تحصیل کردیم. من هم همان ماه اول کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کردم. اصلا درسم خوب نبود. دوست نداشتم درس بخوانم. خیلی چیزها هم که معلم‌ها می‌گفتند حالی‌ام نمی‌شد. نه این‌که خنگ باشم، دوست نداشتم درس بخوانم، وگرنه به وقتش خیلی هم باهوش هستم.

پسر جوان بعد از ترک تحصیل در یک سوپرمارکت مشغول به کار شد. او می‌گوید: سوپری در محله خودمان بود. همه فکرم کار بود، می‌خواستم پول جمع کنم، همین‌که سربازی رفتم گواهینامه بگیرم و ماشین بخرم. از همان اول هم عشق رانندگی بودم. اصلا آرزویم ماشین سنگین است. اگر زود آزاد شوم باز هم دنبال کار می‌روم تا بتوانم پول‌هایم را جمع کنم. پدرم هم می‌گوید ماشین سنگین درآمد خوبی دارد. خودش کارگر است. گچکاری می‌کند و درآمدش زیاد نیست.

مجید در آرزوی خرید خودرو مرتکب جرم شد. او در این‌باره توضیح می‌دهد: سوپری ما خیلی شلوغ بود. خیلی از مشتری‌ها هم بچه‌محل‌ها و دوست و رفیق‌های خودم بودند. چند نفری را می‌شناختم که اهل مشروب بودند. خودم هم چند بار مخفیانه و خانه یکی از دوستانم خورده بودم. روزی یکی از دوستانم پیشنهاد داد حالا که در سوپرمارکت هستم، می‌توانم مخفیانه مشروب هم بفروشم. می‌ترسیدم. چند بار سر صحبت را با صاحب مغازه باز کردم، اما چنان تند برخورد کرد که ترسیدم سر اصل مطلب بروم، ولی فکر این کار بدجوری به جانم افتاده بود. می‌دانستم درآمد زیادی دارد و خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم پولم برای خرید ماشین جور می‌شود. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و به دوستم گفتم من آماده‌ام. او برایم مشروب می‌آورد تا بفروشم، من هم آنها را ته یخچال مخفی می‌کردم تا این‌که صاحب مغازه فهمید و اخراجم کرد.

مجید که غرق در رویایش بود برای رسیدن به آن راه درستی را انتخاب نکرد و بعد از اخراج از مغازه باز هم به کارش ادامه داد تا این‌که دستگیر شد. او می‌گوید: خیلی اشتباه کردم. همه‌اش هم از روی نادانی بود. راستش را بگویم از این‌که ترک تحصیل کردم پشیمان نیستم، شاید بعدا پشیمان شوم، شاید الان عقلم نمی‌رسد، اما فعلا فکر می‌کنم کار درستی کردم، ولی کار بعدی‌ام خیلی اشتباه بود.

اگر آزاد شوم زودتر دنبال کار آبرومندانه می‌گردم و تا آخر عمرم هم خلاف نمی‌کنم. مرا تازه گرفته‌اند و اصلا نمی‌دانم برایم چه حکمی بنویسند. قبل از این‌ هیچ وقت پایم به کلانتری نرسیده بود. خدا کند پدرم مرا ببخشد و وقتی به خانه برگشتم رفتار بدی نکند. من خودم قبول دارم راه اشتباهی رفته‌ام و سرم به سنگ خورده است. / ضمیمه تپش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها