پیام​های کوتاه

کبوتران خیال و مرغای اندیشه‌تون رو به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید، خروساش رو به نشونی پُستی صفحه بفرستین، این بُلبلای کوچول‌موچول نظر و پیشنهادتونم پیامک کنین به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده.
کد خبر: ۶۱۴۹۲۹

کیمیا خانوم: من که استعدادی تو نوشته‌های ادبی ندارم اما از اون‌جایی که کنکوری‌ام تا دلتون بخواد فرمول بلدم؛ بفرستم؟!

فرمول رو که ابوالمعالی هم بلده! اما مامان‌بزرگم می‌گه: ننه جووون... چرا فک می‌کنی حتماً باس نوشتة ادبی بفرستی؟ یه خاطره قشنگ از یه گوشة زندگیت، یه نظری درباره موضوعی که ذهنت رو مشغول کرده، حالا هر چی که هست، فقط از ذهن خودت باشه، همون جوری که حرف می‌زنی و انگار داری برای دوست و رفیقت تعریف می‌کنی، بنویس و بفرست؛ از صد تا نوشتة کپی شدة شعر و ادب هم بهتره (شانس چاپ شدنشم بیشتر از اوناس که پیامکای کپی می‌فرستن. باور نداری؟ امتحان کن).

بدون نام: ما دوشنبه صبح همیشه توی محل کارمون جلسه داریم. به محض این‌که جلسه تموم می‌شه من از محل کارم می‌رم دکه روزنامه‌فروشی و جام جم می‌خرم تا جوابهای پاسخگو به بچه‌ها رو بخونم و شاد بشم. خیلی پاسخگو با انرژیه. آفرین.

بر عکس تو من شب دوشنبه به محض این‌که پیامکای شما رو می‌خونم پام می‌ره رو پوست موزاااا و... ویوووو... همه هندونه‌ها از زیر بغلم می‌افته و با سر می‌رم به ملاقات زمین! دستش درد نکنه، خیلی ازم انرژی می‌گیره همین یه کار!! (شما گمونم این خطوط خطرناک زلزله رو روی پوست هندونه‌ها و موزا نمی‌بینین که هی برای تعریف زیر بغل دیگران هندونه می‌زنین! هوم؟ یا عمدی دارین تو کارتون؟ ای آستین‌های کثیف و نشسته و پر از لکه استکبار!!)

محمود فخرالحاج از قم: [...]کپی‌برداری از این کتاب و اون کتاب و این مجله و اون مجله همه جا هست. توقع داریم این‌جا توی همین ضمیمه کوچیک و دو صفحه کوچیکتر خودمان، دلنوشته‌های خودِ خودمان را ببینیم و بخوانیم (اگه نوشته‌ای ثابت بشه که کپی‌برداری از جایی هست باید دیگه از صفحه بروبچه‌ها حذف بشه).

فائزه، نوه 17 ساله حافظ: آخه تقصیر من که نیست وقتی مصرعی، بیتی، می‌دم چاپ نمی‌شه اما وقتی گلایه می‌کنم چاپ می‌شه. اینم از شانس خوب ماس!

یادم نیست الان چی بوده، ولی یحتمل، اون مصرع و بیت یا کپی بوده یا ضعیف. برعکس، وقتی نظرت رو می‌گی، چون کپی نیست، ضعیف هم که باشه، بازم سعی می‌کنم یه جا بچاپمش خیرش رو​ببینی. یعنی اون یکی جا هم که باشه، چاپ نمی‌شه، این یکی جایی اگه باشه، چاپ می‌شه.

غزال: (در جواب بغض 92) من غمهام رو تو دلم دفن می‌کنم، کسی حق نداره خبردار بشه که ناراحتم. دلیلی وجود نداره که اشکام رو هدر بدم[...].

دختر کاغذی، سارا: قدیما می‌گفتن از محبت خارها گل می‌شود اما تو دوره و زمونة ما برخی آدما و کارهاشون منو مجبور می‌کنن که بگم از محبت گلها خوار می‌شوند. آره، خوار، نه خار! البته گلی که اهل محبت کردنه، هیچ وقت خار، و محبتش خوار نمی‌شه ولی رفتار کسانی که ارزش اون گل و محبتش رو نمی‌دونن، در ظاهر، اون گل رو خار و محبتش رو خوار می‌کنه[...].

مسیح 21 ساله از تهران: دنیا با من سر جنگ دارد یا من با دنیا در جنگم؟ دنیا از من دلگیر است یا من دلگیرم از دنیا؟ این همه سردرگمی تا کی؟ گیج و مبهوتم ای دنیا...

پس یعنی الان نمی‌تونی بگی انگشتای این دستم چن تاست؟!

کاملیا از گرگان: به نظر من حسامی خانومیه بین 32 تا 38 واسه این‌که هر وقت جواباش رو می‌خونم صدای یه خانم میاد تو ذهنم. همین!

از چاردیواری دو نسخه می‌خرین توی خانواده؟ شاید مامانت یا خواهرت همزمان دارن جوابام رو بلند بلند می‌خونن و حواست به افراد نیس؟! (البته اگه 32 تا 38 ساله‌ن!)

بدون نام: از «احمد از بابل» به خاطر متنهای عمیق و تأثیرگذارش تشکر می‌کنم. به دل می‌شینه.

ص. ک. از بندر ترکمن: خودکارم را ور می‌دارم تا خاطرات کودکی‌ام را روی دفترم بنویسم و با خود فکر می‌کنم خاطره‌ای یادم بیاد. آه چه دوران شیرینی، و غرق در خاطره‌ها می‌شم. به خودم که میام دو ساعته دارم فکر می‌کنم و هنوز چیزی ننوشتم! (خواستم با این متن به جمع شما ملحق بشم).

چشم سوم از قائمشهر: [...در جواب بغض 92] وقتی اسمت رو گذاشتی بغض، دیگه چه انتظاری داری از صبر، دل، امید؟! عوضش کن! باورت رو می‌گم دختر!

ثریا 18 ساله: گرفتم یه کیلو انجیر و زیتون/ بابا انقد حسامی رو نرنجون/ چه فرقی می‌کنه اسمش چی باشه؟/ فرید، فرزاد، فروغ یا که فریدون/ مهم اینه که پاسی دوست ما شه/ با این‌که من خود از فضولی مُردم/ سر آخر چیزی جز بیخی نگفتم (در این‌جا منظور شاعر از بیخی همون بیخیال بود)!

دس‌تت درد نکنه و ممنون (داشتی پارتی‌بازی رو؟ از اون طرف، از تلگرافخونه اومدی توی پیامهای کوتاه، فقطم به خاطر طنزش؛ از این طرف: خیلی ممنون، متشکر، سپاس... راضی به زحمت شما نبودیم... کی پول انجیر و زیتونه رو داد؟)!

گناه‌داری از گناه‌داران کرمانشاه: در دریای چاردیواری به دنبال خانه‌ای می‌گشتم به نام خانة بروبچه‌ها، در این تلاطم امواج و هجوم، کوسه‌ای به اسم حسامی که زبانش از دندانش تیزتر بود به من و نوشته‌هایم حمله پدرانه کرد. ماهی دل ما چاپ شدن اسمم توی آن خانه بود ولی مگر این کوسه می‌گذاشت؟[...]

اون کوسه‌ای که می‌گی، خودش گره‌پیچ حملات دیگه‌س؛ به ماهیهای ریزه‌میزه کاری نداره! دقیق نگاه کنی می‌بینی گیر کردی به قلاب ماهیگیرایی که بالای آب، توی قایق نشستن و دارن واسه ناهارشون ماهی می‌گیرن. خلاصه که من تقصیری ندارم.

مرضیه جهانگیری از اصفهان: گریه که علت نمی‌خواهد. گاهی حتی می‌توانی با خوردن یک فنجان چای، یک فنجان گریه کنی[...].

شاکی عشق: روزها می‌گذرند و من بیشتر در غمهایم غوطه‌ور می‌شوم. نفسی برای ادامه ندارم اما... امیدی که در دلم وجود دارد مرا به ادامه دادن سوق می‌دهد[...].

اشی مشی: 1-هنگامی که به من خیره می‌شوی، دوربین نگاهم را روی چشمانت زوم می‌کنم تا بعد از هر بار پلک زدنم، زیباترین نگاه دنیا در آلبوم ذهنم حک شود. 2-هنگامی که به من لبخند می‌زنی، با لبخندی پررنگتر تمام انرژی‌ات را می‌گیرم تا بفهمی تنها یک بار خندیدنت به اندازة یک دنیا خوشحالم می‌کند.

نعیمه از نیشابور: در جواب غزال باید بگم غصه نخور. اون دوستت از هر دستی که داده یه روزی از همون دست هم می‌گیره.

آره وال‌لاااا... مورد داشتیم با این دست داده، با لگد گرفته حتی!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها