خاطرات و مخاطرات تفحص از زبان یکی از فرماندهان

جنگ ادامه دارد

جنگ اگر برای ما و خیلی‌های دیگر صبح روز بعد از پذیرش قطعنامه تمام شد، برای عده‌ای در همان تاریخ شروع شد. تفحص را مظلوم‌ترین بخش دفاع مقدس می‌دانند، گوشه‌ای از دفاع مقدس که تا همین امروز هم ادامه دارد، هرچند شاید خیلی‌ها از کم‌وکیف آن چیزی ندانند.
کد خبر: ۶۱۳۸۱۱
جنگ ادامه دارد

دست‌اندرکاران تفحص شهدا در مناطق جنگی بدرستی اعتقاد دارند جنگ هنوز تمام نشده؛ حق هم دارند، آمار قابل توجه شهدای عملیات‌ تفحص در مناطق مختلف جنگی گواه مهمی بر این ادعاست. از اینها گذشته اما تفحص همیشه با خاطرات و مخاطرات بسیاری عجین بوده است. این را هم آنها که دستی در تفحص داشته‌اند، می‌گویند و هم آنهایی که از نزدیک شاهد عملیات تفحص بوده‌اند. آنچه در ادامه می‌آید یکی از خاطرات تاثیرگذار رحمان نظرزاده، از فرماندهان تفحص شهداست که چندی قبل در فضای مجازی و بعضی رسانه‌های اینترنتی منتشر کرده است. این خاطره ناب را بخوانید.

من خودم یک شب در سال 72 یا 73 در منطقه فکه بودم، خواب دیدم در شیار بجلیه، زیر ارتفاعات 146 دارم تفحص شهدا می‌کنم، ‌همین طور که داشتیم زمین را می‌کندیم، دیدم زیر کمین عراقی‌ها پیکر یک شهید افتاده است، رفتم سراغ پیکر آن شهید و او را برگرداندم به سمت خودم و کارتش را از جیبش درآوردم و با دستم خاک کارت را پاک کردم، شماره‌اش را دیدم با شماره پلاک دور گردنش برابر کردم دیدم یکی است. خوشحال شدم پشت کارت را نگاه کردم نوشته بود نام و نام خانوادگی سید محمدحسین جانبازی، نام پدر سهراب، اعزامی از جهرم، تیپ 33 المهدی (عج)، صبح که از خواب بلند شدم دفترم را بازکردم و همه چیزهایی را که در خواب دیده بودم نوشتم، گفتم من باید بروم شیار بجلیه ببینم این شهید را پیدا می‌کنم یا نه؟

صبح بچه‌ها را برداشتم و رفتم، هرچی گشتم پیدا نکردم. دقیقا محلی را که در خواب دیده بودم گشتیم؛ یک هفته تمام گشتیم اما پیدا نکردیم، یک ماهی گذشت و ما اجازه ورود وسایل سنگین به مناطق جنگی را گرفتیم، چون در قطعنامه 598 آمده بود دو طرف متخاصم حق عملیات مهندسی در 15 کیلومتری مرز طرفین را ندارند، شیار بجلیه آن موقع دست بچه‌های لشکر 88 زاهدان و 77 خراسان بود، ما اجازه بیل مکانیکی را بعد از 15 روز گرفتیم و بردیم جلو، ‌همان روز اول هم آن را بردیم شیار بجلیه. چرا؟ چون می‌دانستیم گردان عمار لشکر 7 ولی‌عصر (عج) در سال 65 اینجا با عراقی‌ها درگیر شده و تعدادی شهید داده بودند که عراقی‌ها روی آنها خاک ریخته بودند، خلاصه بیل را بردیم و شروع کردیم به کندن شیار، ما قبلاً شیار را کلنگ زده بودیم اما آنقدر خاک آنجا آب باران خورده بود که مثل بتون شده بود، خلاصه وقتی شیار را کندیم رسیدیم به یک دست کامل استخوان سیاه مایل به زرد، گفتم بچه‌ها این عراقیه، تخلیه‌اش کنید برای مبادله باعراق خوب است، جالب این که استخوان‌های عراقی‌ها سیاه و مایل به زرد بود ولی استخوان‌های بچه‌های ما کاملاً سفید بود و این را همه بچه‌های تفحص می‌دانستند و گواه هستند که من نمی‌خواهم گزاف بگویم، یعنی ما کاملاً اجساد عراقی‌ها را از رزمنده‌های خودمان تشخیص می‌دادیم، خلاصه ادامه دادیم تا این‌که رسیدیم به یک استخوان شیری سفیدرنگ، گفتم بچه‌ها این ایرانیه، پیکر شهید را بالای شیار کشیدیم و گذاشتیم روی خاک، جیب او را بازکردم، دیدم نوشته محمدحسین جانبازی فرزند سهراب.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها