در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اعتماد به نفس چیست؟ آیا شکلگیری آن به کودکی و روابط درون خانواده و نوع برخورد والدین مربوط است؟
مجید صفارینیا، روانشناس با بیان این مطلب که اعتماد به نفس مقولهای است که با نوع تربیت فرزند در خانوادهها ارتباط مستقیم دارد، میگوید: روانشناسی به نام اریکسون، سال دوم زندگی تا پایان سال سوم را مرحله خودمختاری در برابر شک و تردید میداند. اریکسون معتقد است، کودک در این سن به واسطه تواناییهایی که دارد، میتواند رفتارهای خودمختارانه از خود نشان دهد؛ مثلا اطراف خود را کنکاش کند، جست و خیز کند، چند قدم راه برود و چند کلمه حرف بزند. درواقع تواناییهای حسی و حرکتی در این فاصله سنی نشانگر قدرت کودک و این قدرت، رهآورد خودمختاری اوست.
عضو هیات علمی دانشگاه پیام نور میافزاید: در روانشناسی رشد، روانشناس دیگری به نام پیاژه معتقد است کودک در سن میان دو تا سه سالگی، به مفهومی به نام علیت پی میبرد و برای اینکه به این مفهوم برسد، رفتارهای مختلفی از خود نشان میدهد.
صفارینیا معتقد است: اگر مفهوم خودمختاری اریکسون و علیت پیاژه را کنار هم قرار دهیم، خواهیم دید که کودک در سنین یاد شده به دنبال علت رفتارهاست. او برای اینکه مفهوم علی رفتارها را محک بزند، مثلا ممکن است چیزهای مختلفی در پریز برق فرو کند، با کنترل و قفلهای تلویزیون بازی کند یا دست به کارهای خطرناک بزند. در این مواقع اگر برخورد نفیگرایانه با کودک داشته باشیم، مثلا او را دعوا کنیم، خودمختاری او را به چالش کشیدهایم. در این حالت کودک دچار تردید خواهد شد چراکه نقطه مقابل خودمختاری، شک و تردید است و همراه با این شک و تردید است که اعتماد به نفس او افت خواهد کرد.
او ادامه میدهد: اریکسون معتقد است در مرحله بعدی رشد، ابتکار در برابر احساس گناه قرار میگیرد؛ کودک چهار سالهای که با لباسی که مادرش برایش خریده یا دوخته به مهمانی یا عروسی میرود، اگر در مهمانی چیزی روی لباسش ریخته شد، ممکن است احساس گناه کند.
این روانشناس، پیرامون اعتماد به نفس و ارتباط آن با خودمرکزگرایی میگوید؛ پیاژه معتقد است کودک در سه تا چهار سالگی خودمرکزگراست؛ او هر اتفاق بدی را که در خانه رخ میدهد به خود ارجاع داده، به دلیل اینکه در فرآیند شناختی خودمرکزگرایی قرار دارد، خود را مرکز و علت آن اتفاق بد، دعوا یا هر اتفاق بد دیگر میداند.
صفارینیا معتقد است، هر کدام از این مراحل میتواند با اعتماد به نفس کودک، سر و کار داشته باشد و اعتماد یا عدم اعتماد به نفس او را در بزرگسالی رقم بزند؛ یک کودک چهار ساله هم میتواند با اعتماد به نفس و مبتکر باشد و هم نقطه مقابل آن، یعنی احساس گناه کند و اعتماد به نفس کافی برای انجام هر کاری نداشته باشد.
تاثیر تربیت والدین بر اعتماد به نفس
از نظر این روانشناس، در شکلگیری اعتماد به نفس، فرآیندهای رشد و رفتار والدین بسیار موثر هستند. او میگوید؛ در خانواده سبکهای فرزندپروری متفاوت وجود دارد؛ سبک فرزندپروری مقتدرانه، آزادمنشانه و مستبدانه و به نظر میرسد سبک فرزندپروری مقتدرانه که نظر فرزند هم پرسیده میشود و در نهایت، با تشریک مساعی، حرف آخر را والد میزند از سایر سبکها مناسبتر باشد، چراکه این روش به ساختن اعتماد به نفس در کودکان کمک میکند.
او در مقوله تربیت، از سوی دیگر، کمالگرایی یا کمالپرستی را مطرح میکند؛ والدینی که خیلی کمالگرا هستند از فرزندان خود انتظار دارند پزشک یا خلبان شوند و مدام این را به آنها یادآوری میکنند. افرادی که توانایی آنها با انتظارات والدین، فاصله دارد، زمانی که از هدف مورد نظر والدین دور میشوند، علاوه بر اینکه برچسب تنبل میخورند، عزت نفس پایینی هم پیدا میکنند. به این دلیل که من ایدهآلی که والدین از آنها انتظار دارند، با من واقعی آنها فاصله دارد. بنابراین ممکن است اعتماد به نفس آنها در زمینههایی هم که توانایی دارند، کاهش پیدا کند.
صفارینیا درباره سبکهای فرزندپروری آزادمنشانه و سختگیرانه و ارتباط آن با شکلگیری اعتماد به نفس در فرزندان میگوید؛ در سبک فرزندپروری آزادمنشانه توجه زیاد والدین به فرزند، ممکن است اعتماد به نفس فرزند را ضعیف کند. به این دلیل که خواستههای فرزند، در موقعیتهای واقعی که قرار است حل مساله کند، محک زده نمیشود و او توانایی لازم را برای حل مسائل پیدا نمیکند. در نتیجه اعتماد به نفس او مخدوش میشود و عوارض آن را در بزرگسالی خواهد دید. در خانوادههای سختگیر هم چیزی به نام اعتماد به نفس در فرزندان شکل نمیگیرد، به همان دلیلی که آزادی عمل و خودمختاری لازم از آنها گرفته میشود.
او معتقد است؛ فرزندی که مورد توجه زیاد خانواده قرار میگیرد، ممکن است اعتماد به نفس کمتری داشته باشد. عکس آن هم صادق است یعنی در یک خانواده فرزندی که کمتر مورد توجه والدین قرار گرفته، چهبسا اعتماد به نفسش خیلی بیشتر از فرزندی باشد که همه توجهات متوجه او بوده است. صفارینیا در بحث اعتماد به نفس، پدیدهای به نام مهارتهای زندگی را مطرح میکند که باید از کودکی به فرزند، آموزش داده شود. مثلا مهارت دوستیابی؛ کودکی با ورود به مدرسه با سایر کودکان دوست میشود و کودک دیگری نمیتواند این کار را انجام دهد و تنها میماند یا بهعنوان مثال یکی از فرزندان خانواده از اعتماد به نفس خوبی برخوردار است و فرزند بعدی که از او کوچکتر است، ممکن است این مهارت را نداشته باشد.
تاثیر روابط آدمها بر اعتماد به نفس
زمانیکه از مهارتهای بالایی برخورداری، اما میترسی کاری را که به تو واگذار شده، انجام دهی، زمانی که در یک جمع به دیگران اجازه میدهی وارد حریم شخصیات شوند و زمانی که در روابط عاطفی همه اعتماد به نفس خود را از دست میدهی...
بهمن حوریزاد، مشاور و روانشناس، میگوید؛ بحث اعتماد به نفس بهعنوان یک مهارتشناختی مطرح میشود؛ کودک باید بیاموزد چگونه احساس خودارزشمندی داشته باشد.
او معتقد است، این والدین یا سرپرستان کودک هستند که باید به او بیاموزند چگونه خود را ارزشمند بداند و به این واسطه احساس اعتماد به نفس داشته باشد. موفقیتهای فرد در بزرگسالی در زمینههای گوناگون شغلی، اجتماعی و عاطفی و ادراک فرد از موقعیتهای متفاوت و نحوه برخورد او با این موقعیتها میتواند در گرو آموزش مهارتهای یاد شده از سوی والدین باشد. این روانشناس با اشاره به این موضوع که هر جا در زندگی فرد، اشکالی دیده میشود یا او دچار آسیب میشود، ردپایی از نبود یا کم بودن اعتماد به نفس هم دیده میشود، معتقد است، اعتماد به نفس را باید از طریق واگذاری مسئولیتها و تکالیف ویژه به کودک آموخت؛ تکالیف درمانی علاوه بر اینکه در کودک ایجاد اعتماد به نفس میکند، اعتماد به نفس از دست رفته بزرگسالان را هم بازسازی خواهد کرد چراکه مقوله اعتماد به نفس جنبه وراثتی ندارد که از والدین به کودک به ارث رسیده باشد بلکه مهارتی کاملا اکتسابی است.
حوریزاد میگوید؛ کسی که میخواهد یک کوه را جابهجا کند، ابتدا از برداشتن سنگریزهها شروع میکند، سنگریزه اول را که برداشت، احساس خودارزشمندی خواهد کرد. با برداشتن بقیه سنگریزهها این احساس در او قویتر شده، احساس توانا بودن و اعتماد به نفس در او شکل میگیرد؛ این احساس که من توانا هستم و هر کاری که به من سپرده شده را انجام خواهم داد. به این ترتیب، نوعی خودگویی مثبت در فرد شکل میگیرد. سپردن تکالیف به افراد، تمرینی است برای ایجاد خودگویی مثبت، سازنده و پیشبرنده در آنها. این مشاور و روانشناس، روابط خانوادگی را در شکلگیری اعتماد به نفس موثر میداند. او میگوید؛ زمانی که در فضای خانواده تهدید، سرزنش، تنبیه و مقایسه وجود داشته باشد، اعتماد به نفس دچار مرگ حتمی خواهد شد اما زمانیکه متناسب با رشد فرزند، تکالیفی به او داده شود، او احساس خودارزشمندی خواهد کرد که این یکی از مهمترین فاکتورهای اعتماد به نفس محسوب میشود.
او معتقد است؛ زمانی که فرد باور کند قابلیتهایی دارد، تواناییهای خود را باور داشته باشد، ضعفها و باورهای مثبت خود را بشناسد و بداند چگونه از جنبههای مثبت وجود خود بهره گیرد و در کنار آن، خودگویی مثبت داشته باشد، دارای اعتماد به نفسی خواهد شد که خمیرمایه زندگی او خواهد بود و تواناییهایش را به منصه ظهور میرساند؛ کسی که قرار است تمرین اسبسواری کند اگر به تواناییهای خود شک داشته باشد، چهبسا اسب، او را به زمین بیندازد. در کنار آن اگر فرد، احساس خوبی به خود نداشته باشد و مدام با من درونی خود گفتوگوهای مخرب داشته باشد، به اعتقاد حوریزاد، در روابط اجتماعی، کاری و عاطفی ناموفق خواهد بود؛ در این سیر، رابطه فرد با خودش هم آسیب میبیند چراکه ریشه روابط اجتماعی به طور کلی، رابطه انسان با خودش است. زمانی که فرد به خودش بیاحترامی میکند، به دیگران هم اجازه میدهد که به او بیاحترامی کنند؛ در اثر نداشتن اعتماد به نفس، فرد قابلیتها و توانمندیها خود را باور ندارد و حریم خصوصی خود را رعایت نمیکند. رعایت نکردن حریم خصوصی فرد از سوی خود او این پیغام را به دیگران میدهد که به حریم خصوصی من تجاوز کنید.
اعتماد به نفس کاذب
او درخصوص احترام به خود میگوید؛ احترام به معنای کاربردی، رعایت حریم خصوصی افراد است. هر فردی ممکن است پنهانکاریهای خاص خود را داشته باشد. ورود به آن پنهانکاریها یعنی بیاحترامی. بنابراین اعتماد به نفس در دو حیطه تعریف میشود؛ یکی فردی و شخصی و دیگری اجتماعی.
حوریزاد درخصوص شکلگیری اعتماد به نفس کاذب توضیح میدهد؛ شخص میخواهد از این طریق خود را در مقایسه با واقعیتهایی که با آنها مواجه میشود، برتر جلوه دهد. او با غلو و تحریف واقعیت، نسبت به خود بیاحترامی میکند. افرادی که از بیرون او را میبینند، از اعمالش متوجه میشوند که او خود واقعیاش نیست. درواقع، من او فاقد اعتماد به نفس است. تعداد دوستان واقعی این افراد از تعداد انگشتان یک دست کمتر است و در نگهداری شغل و روابط کاریشان با مشکل برخورد میکنند.
این مشاور میگوید؛ افرادی که در فضای تربیتی و روانی خانواده همواره با دیگران مقایسه شدهاند، ممکن است دچار اعتماد به نفسی کاذب شوند. آنها همواره میخواهند خود را به الگویی نزدیک کنند که دیگران برایشان میسازند و آن چیزی باشند که دیگران میخواهند. او معتقد است؛ هر فردی شخصیت منحصربهفرد خود را دارد، اما به این دلیل که شخصیتی که فرد از سوی مقایسهگر با او مقایسه شده از مقبولیت بیشتری برخوردار است، او تلاش میکند به اعتماد به نفسی از نوع کاذب متوسل شود. حالا دیگر نمیتواند پشت چادر مادرش قایم شود، مادرش نیست. اگر هم بود قد او از چادر مادر، بالاتر میزد. خودش هم میدانست اعتماد به نفس ندارد، پیش از اینکه روانشناسش بگوید. خیلی مهارتها داشت، شاید زیبا هم بود. شاید همه این سالها خودش مقصر بود که اجازه میداد دیگران وارد حریم شخصیاش شوند، شاید خودش به خودش بیاحترامی کرده بود. حالا دارد تعداد قرصهایی را میشمارد که روانپزشک برایش تجویز کرده...
آساره کیانی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: