2سال زندانی بودن به من یاد داد دیگر خلاف نکنم

توبه‌ام را نشکستم

«در زندان به خودم آمدم و گفتم من اینجا چه کار می‌کنم. همان موقع بود که توبه کردم و گفتم دیگر دنبال خلاف نمی‌روم». اینها را مردی پنجاه و یک ساله به نام رجب ـ ت می‌گوید. او 25 سال قبل، زمانی که تازه ازدواج کرده بود به اتهام سرقت به زندان افتاد. رجب علت محکومیتش را این‌طور توضیح می‌دهد: آن موقع در یک قهوه‌خانه کار می‌کردم.
کد خبر: ۶۱۱۰۵۴

با حقوق و انعامی که می‌گرفتم، می‌توانستم زندگی‌ام را بچرخانم، اما وسوسه شدم پول زیادی به دست بیاورم. یکی از افرادی که پاتوقش قهوه‌خانه ما بود، به من پیشنهاد دزدی داد و گفت یک مغازه طلافروشی می‌شناسد که دزدی از آن خیلی راحت است و خیلی زود پولدار می‌شویم. خودش قبلا به اتهام دزدی به زندان افتاده بود. به او گفتم من تازه زن گرفته‌ام و اهل خلاف نیستم، اما آنقدر در گوشم خواند و خواند تا این‌که وسوسه شدم و یک روز دو نفری رفتیم و مغازه را دیدیم و خلاصه این‌که از آنجا سرقت کردیم، اما یک هفته نشده گیر افتادیم.

رجب به زندان محکوم شد، اما بعد از دوسال توانست برگه آزادی‌اش را دریافت کند. او می‌گوید: وقتی حکم را بریدند، زنم یک روز به ملاقاتم آمد و گفت طلاقش را می‌خواهد، واقعا داشتم دیوانه می‌شدم. در همان روزهای اولی دستگیری توبه کرده و با زنم هم در این‌باره حرف زده بودم، ولی خانواده زنم فشار می‌آوردند. خیلی به او خواهش و التماس کردم. پدرم را فرستادم تا با پدرزنم صحبت کند خلاصه این‌که در زندان از یک طرف باید شرایط سخت آنجا را تحمل می‌کردم و از طرف دیگر دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که مبادا زنم بگذارد برود.

زندانی سابق به هر سختی که بود توانست همسرش را راضی کند. او می‌گوید: بعد از آن تحمل زندان برایم کمی آسان‌تر شد و خلاصه این‌که عفو هم خوردم و یک سال زودتر بیرون آمدم. به زنم گفتم دیگر دنبال خلاف نمی‌روم. برای خودم برنامه‌ای ریخته بودم. برای این‌که آدم‌های سابق دورم را نگیرند، تصمیم گرفتم به تهران بیایم. زنم در شهر خودمان ماند و من در تهران دنبال کار گشتم. پسردایی‌ام در یک کارواش کار می‌کرد. او من را هم پیش خودش برد آنجا حقوق نداشت و فقط باید به انعام مشتری‌ها قانع می‌شدم، البته شب‌ها هم همانجا می‌خوابیدم. بعد از هفت​ماه یکی از مشتری‌های کارواش که هردو هفته یکبار می‌آمد و من کارهایش را راه‌می‌انداختم به من پیشنهاد کار داد. او در خارج از تهران مرغداری داشت و گفت برای آنجا نگهبان می‌خواهد. نگهبانی که آنجا کار می‌کرد فوت شده بود.سریع قبول کردم. در مرغداری خانه کوچکی بود که می‌توانستم زنم را هم بیاورم. سریع این کار را انجام دادم.

رجب و همسرش، 11سال در مرغداری ماندند و بعد از فوت صاحب مرغداری ورثه تمام حق و حقوقش را پرداختند و عذرش را خواستند. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: با پولی که گرفتم می‌توانستم ماشین بخرم و مسافرکشی کنم، اما برای اجاره خانه چیزی نمی‌ماند. آن موقع دو بچه داشتم. خانواده‌ام را دوباره به شهرستان فرستادم و شروع به کار با ماشین کردم و خودم هم در مسافرخانه می‌ماندم. یک سال تمام فقط هر دو هفته یکبار که به شهرستان می‌رفتم، خانواده‌ام را می‌دیدم، اما بعد توانستم جایی را اجاره کنم و زن و بچه‌هایم پیش خودم برگشتند.

زندانی سابق می‌گوید: در همه این سال‌ها که سختی کشیدم فرصت برای خلاف بود، اما من پای حرفم ایستادم. نمی‌خواستم دوباره به زندان برگردم. می‌دانستم این دفعه زن و بچه‌هایم را از دست می‌دهم. خیلی مقاومت کردم. واقعا باید به خودم تبریک بگویم. کارم درست بود که توانستم مقاومت کنم.

رجب و اعضای خانواده‌اش با همه محدودیت‌ها در کنار هم روزهای خوشی را از سر گرفتند. زندانی سابق ادامه می‌دهد: بچه‌هایم خدا را شکر درسخوان بودند و توانستند پیشرفت کنند. هر دو نفرشان دانشگاه رفته‌اند و کارهای خوبی دارند. آنها مراقب من و مادرشان هستند و می‌دانند چه سختی‌هایی کشیدیم تا آنها به جایی برسند. الان دیگر وقت آن است که کمی استراحت کنم. دیگر توان سابق را ندارم البته هنوز هم با ماشین کار می‌کنم، اما خیلی کمتر. دو پسرم هم کمک می‌کنند. یکی از آنها پارسال ازدواج کرد و خانه و زندگی دارد، اما یک روز در میان به ما سر می‌زند تا کم و کسری و مشکلی نداشته باشیم. رجب حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌برد: همین‌که بچه‌هایم را می‌بینم که به جایی رسیده‌اند انگار همه دنیا را به من داده‌اند. واقعا خدا را شکر که توبه‌ام را نشکستم و توانستم کاری کنم که این روزهای خوب را ببینم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها