زن و شوهر ناراضی می‌گویند از ابتدا به هم علاقه‌ای نداشتند

پایان 15 سال کشمکش در دادگاه خانواده

زینت و احمد 5/1 سال ‌است جدا از هم زندگی می‌کنند. آنها که سه فرزند دارند در طول سال‌هایی که با هم زندگی کردند، نتوانستند اختلافاتشان را حل کنند و حالا زینت درخواست طلاق کرده ‌است.
کد خبر: ۶۰۹۰۸۲

او از سوی فامیل بشدت تحت فشار است اما می‌گوید ترجیح می‌دهد این فشار را تحمل کند و با احمد زندگی نکند. تا همین مرحله هم خانواده‌های زینت و احمد باعث شدند آنها همچنان زن و شوهر بمانند و زودتر به دادگاه خانواده نروند.

درگیری آنها حالا بر سر بچه‌هاست و مادر تلاش دارد حضانت فرزندانش را بگیرد اما احمد می‌گوید خودش می‌خواهد از بچه‌ها مراقبت کند. این زوج برای جدایی به دادگاه خانواده شماره 2 تهران مراجعه کرده‌اند.

پرده اول؛ روایت زینت

من و احمد 15 سال قبل با هم ازدواج کردیم. راستش از همان ابتدا هم او را دوست نداشتم اما شرایطی داشتم که مجبور به این ازدواج شدم. من دختری جنوبی بودم که دانشگاه قبول شده ‌بودم و پدرم اجازه نمی‌داد به تهران بیایم، اما وساطت برادرانم باعث شد تا او قبول کند. در آن زمان یکی از برادرانم در تهران زندگی می‌کرد. به خانه برادرم آمدم و چهار سال دوران تحصیلم را در خانه او بودم.

پرستاری می‌خواندم، بلافاصله بعد از پایان کارشناسی در مقطع بالاتر قبول شدم، در سال‌هایی که در خانه برادرم بودم، سعی کردم رفتارم طوری باشد که او همچنان از من حمایت کند و بتوانم پیشرفت کنم. در این میان خواستگاری برایم پیدا شد.

احمد از اقوام دور ما بود و چون ریشه فامیلی ما یکی بود پدر و برادرم اصرار داشتند ما با هم ازدواج کنیم. مساله قومی برای خانواده ما خیلی مهم بود. می‌دانستم اول و آخر باید با کسی ازدواج کنم که آنها انتخاب می‌کنند. برایم مهم این بود که در ادامه تحصیلم مشکلی ایجاد نشود. احمد در ظاهر مرد خوبی‌ بود.

او هم مهندسی خوانده ‌بود و تصمیم داشت در تهران زندگی کند، بنابراین ما می‌توانستیم با هم ازدواج کنیم و من هم ادامه تحصیل بدهم. احمد گفت با ادامه تحصیل مشکلی ندارد و من تا زمانی که بخواهم درس بخوانم کمکم می‌کند.

من از احمد بدم نمی‌آمد اما عاشقش هم نبودم و ازدواج ما فقط یک توافق بود. همه خانواده از این ازدواج راضی بودند. بعد از این‌که با احمد زیر یک سقف رفتیم من مشغول درس خواندن شدم و او مشغول کار.

دوران کارشناسی‌ارشد که تمام شد، کارم در بیمارستان جدی‌تر شد البته زمانی که درس می‌خواندم، کار هم می‌کردم اما وقتی تحصیلم تمام شد مدت بیشتری را سر کار بودم در این مدت دو بار باردار شدم و حاصل این بارداری سه دختر است که همه زندگی من هستند. در دومین بارداری بچه‌ها دوقلو بودند. بعد از مدتی، بهانه‌گیری‌های احمد هم زیاد شد.

او به من می‌گفت دیگر سرکار نرو. نمی‌دانم چرا یکدفعه همه چیز تغییر کرد و او یک آدم دیگر شد. می‌گفت تو یا گرفتار بچه‌ها هستی یا درگیر کارت و دیگر نمی‌توانی به من برسی. باید وقت بیشتری برای من بگذاری. احمد از اولش هم یک مرد سنتی بود.

دوست نداشت من درس بخوانم و کار کنم و همان اول هم به من گفت اگر نتوانی به من رسیدگی کنی باید کار و درس‌ات را تعطیل کنی، البته این را بعد از ازدواج‌مان گفت، از طرفی دوستانش کسانی بودند که همسرانشان کار می‌کردند و او خجالت می‌کشید به آنها بگوید اجازه نمی‌دهد همسرش کار کند برای همین ناچار بود سکوت کند. من برای شوهرم در این سال‌ها کم نگذاشته​ام.

هیچ وقت نشد از شرایطش ناراضی باشد حتی کفش‌هایش را هم واکس می‌زدم که یک وقتی ناراحت نشود و من را از درس خواندن محروم نکند. احمد اصلا برای بچه‌ها وقت نمی‌گذاشت. من فکر می‌کنم او سعی می‌کرد شرایط را برای من سخت کند تا نتوانم کار کنم و به اجبار در خانه بمانم. البته خانواده‌اش هم خیلی نقش داشتند خصوصا خواهرهایش خیلی سنگ جلوی پای من می‌انداختند.

هر وقت احمد به خانه آنها می‌رفت و برمی‌گشت یک آدم دیگر می‌شد و می‌گفت به شوهرخواهرهایم حسودی می‌کنم آنها همسران خوبی دارند و ای‌کاش تو بتوانی مثل آنها باشی و مثل خواهرهایم به من رسیدگی کنی.هر وقت در مهمانی دور هم بودیم خواهرهایش به من متلک می‌گفتند.

گلایه‌های احمد از من به مادر و پدرم هم رسید و او به پدرم گفته ‌بود کار کردن من باعث شده دیگر اهمیتی به شوهرم ندهم. اختلافات ما این طور شروع شد و بعد هم احمد برای این‌که من را وادار کند سر کار نروم ترکم کرد و بدرفتاری‌های زیادی با من انجام داد.

من با وجود همه سختی‌ها می‌خواهم از او جدا شوم و دیگر نمی​خواهم تحمل ‌کنم.

پرده دوم؛ روایت احمد

من و زینت عاشق هم نبودیم اما وقتی او وارد زندگی‌ام شد دیگر به هیچ‌ زنی فکر نکردم و عاشقش شدم. حتی با او همکاری کردم بتواند درس بخواند اما هرچه من کوتاه می‌آمدم او بدتر می​شد. زینت مثل زن​های تهرانی شده ‌بود که برای خودشان زندگی می‌کنند و شوهرانشان را وادار می‌کنند در خانه ظرف بشویند. او به من می‌گفت حالا که سرکار می‌روم و بچه‌ها را نگهداری می‌کنم تو هم باید همان کارهایی را بکنی که شوهران دیگر می‌کنند و در کارهای خانه به من کمک کنی. من به او نگفته‌ بودم سرکار برود و این انتخاب خودش بود، بنابراین باید سختی‌هایش را هم تحمل می‌کرد. وقتی به خانه فامیل می‌‌رفتم و رفتار زن​های دیگر را با شوهران‌شان می‌دیدم دلم برای خودم می‌سوخت. در فامیل ما رسم نبود زن بیرون از خانه کار کند اما من هرکاری از دستم برمی‌آمد برای زنم می‌کردم و حتی جلوی فامیل می‌ایستادم تا او به آرزوهایش برسد اما او روزبه‌روز نسبت به من بی‌توجه‌تر می‌شد.

ما 15 سال با هم زندگی کردیم و من هر لحظه بیشتر از قبل عاشق همسرم می​شدم اما او هر روز بیشتر از من دور شد. او فقط بچه‌ها و کارش را دوست داشت. برای حفظ زندگی‌ام هرکاری کردم، حتی به سراغ پدر زینت هم رفتم و او هم حق را به من داد. زینت چند سال با اجبار پدرش با من زندگی کرد اما در این مدت آن قدر شرایط را برای من سخت کرد که دیگر نتوانستم تحملش کنم. برای این‌که بتوانم کارهایم را انجام بدهم به یک زن احتیاج داشتم، با زنی به صورت صیغه‌ای ازدواج کردم، عاشقش نبودم و همچنان زینت را دوست داشتم ضمن این‌که فکر می‌کردم با این کارم می‌توانم زینت را دوباره برگردانم. حتی خانه را ترک کردم. او از همین موضوع استفاده کرد و موضوع را به فامیل کشاند و طوری جلوه داد که انگار همه‌چیز تقصیر من است. او جو را علیه من تغییر داد و حتی پدرش که مردی بسیار سنتی‌ است، حق را به دخترش داد. من دوست نداشتم همسرم را طلاق بدهم اما حالا ناچار هستم. می‌دانم بچه‌هایم به مادرشان احتیاج دارند و به همین دلیل هم رضایت دادم هفته‌ای یکبار بچه‌ها را ببیند.

او حاضر شد مهریه‌اش را ببخشد اما بچه‌ها را بگیرد من هم حاضرم همه مهریه‌اش را بدهم و بچه‌هایم را پیش خودم نگه ‌دارم. مادری که کارش را به زندگی‌اش ترجیح بدهد، نمی‌تواند بچه‌های خوبی تربیت کند اما من بالاسر بچه‌ها هستم. همسر صیغه‌ای من هم گفته از بچه‌ها مراقبت می‌‌کند و مشکلی با آنها ندارد. من شکست خوردم و باید این را قبول کنم. از اول هم باید با زنی ازدواج می‌کردم که مثل خانواده خودم باشد. خواهرم راست می‌گوید زنی که دستش در جیب خودش باشد دیگر به حرف شوهرش گوش نمی‌دهد. زینت هم زن سیاستمداری است و توانست همه چیز را به نفع خودش تغییر دهد اما باید بداند هیچ‌چیز جای بچه‌های آدم را نمی‌گیرد.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

ازدواج کارکردگرایانه

عاطفه کشاورزی/ مشاور خانواده

 

مشکل زینت و احمد بسیار ریشه‌ای و جدی است. در واقع در این پرونده با تقابل دو دیدگاه مواجه هستیم. از یک طرف مرد می‌خواهد همچنان در نقش سنتی مرد خانواده ایفای نقش کرده و زنش نیز مانند همسران سنتی عمل کند. از سوی دیگر زن نقش همسری را به تبعیت از جامعه و محیط پیرامون بازتعریف کرده است.

در نتیجه این دو نفر نتوانسته‌اند به نقطه مشترکی برسند و با گذشت زمان روز به روز از هم دورتر شده‌اند.ازدواج این زوج از ابتدا اشتباه و کاملا کارکردگرایانه بوده است.

زینت برای رسیدن به خواسته‌اش با این ازدواج مصلحتی موافقت کرد و احمد نیز برای تبعیت از خانواده به خواستگاری رفت. این دو پیش از ازدواج هیچ شناختی از هم نداشتند.

این پرونده ضرورت شناخت پیش از ازدواج را روشن و این نکته را نیز گوشزد می‌کند که نگاه به ازدواج نباید به طور مطلق کارکردگرایانه باشد و افراد نباید صرفا برای رسیدن به خواسته‌های خود از قبیل ادامه تحصیل، ثروت، رفاه، جایگاه شغلی و... با هم ازدواج کنند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها