در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصلا توی خاطرات هر کسی که سرک بکشی ردپای پاییز را میبینی، حادثهای هست که از فصل پاییز شروع شده باشد، حسی هست که در فصل پاییز تمام شده باشد، اتفاقی هست که در فصل پاییز افتاده باشد، اصلا پاییز یک گرد توی هوا پخش میکند و تا به خودت میآیی میبینی روی همه چیزت نشسته؛ روی فنجان چای بخار کردهات، روی شیشه جلویی تاکسی پنچر شده کنار اتوبان، روی چترهای سیاه و سرخ و سبز، روی دستهای مفرد و تنها، روی آسمان ابری و خاکستری، روی رنگبندی گرم درختهای تنک، روی... این گرد، گرد دلتنگی است. درستتر آن میشود گرد دلتنگی خوشایند. حالا میخواهد این دلتنگی مال روزهای مدرسه باشد یا مثلا فراغ یار. روی هر چیز که بنشیند مبتلایش میکند به حس غریبی که پاییزی میخوانندش. اصلا پاییز پر است از تناقض؛ گرم است و سرد، عاشقانه است و فراغ به بار میآورد،.
ابری است و بارانی نیست، گرفته است و دلت را باز میکند و بوی مدرسه میدهد و تنبلی تابستان را به باد میدهد. همین تناقضهاست که آدم را مبتلا میکند و دلبسته پاییز. اصلا ما مثلا نسل سومیها خوب پاییز را میشناسیم. برای ما پاییز بوی انار دان کرده میدهد و کرسی که نه، بخاریها و پتوی گلبافت نرمی که میکشیدیم روی سردی تنمان و کتابهای پرورق را دوره میکردیم و ترس از فردای مدرسه لرز بدنمان را بیشتر میکرد و البته دلتنگی. تصویر کنید هراس کودکانه یک کودک در پاییز توی چلپچلپ باران را با چکمههایی قرمز و مقنعه سفید چرکی که موهای خیساش را نمیتواند محفوظ کند از باران. دخترکی که همیشه دیر میرسد و رخوت تابستان هنوز به جانش مانده. دخترکی که یک لنگه پا کنار پنجره کلاس درس ایستاده و تا آخر کلاس قطرههای ریز باران را میشمارد یا بوی نارنگی پوستکندهای که میپیچد توی راهروهای تنگ مدرسه و صدای فریادهای معلم را از کلاس آخر راهرو تلطیف میکند. حالا هر چقدر هم از بوی خوشایند شلغم داغ و لبوی قرمز، صدای شرشر باران توی ناودان، مزه تلخ لیمویی که قرار است گلویت را صاف کند و... هم بگوییم باز هم یک حس غریبی گلوی همنسلیهای من را میفشارد. بغض روزهای اول مدرسه، ترس از صف بیرون نزدن صبحهای سرد پاییزی و دلهره همصدایی توی خواندن شعرهایی آهنگین و ترس از جمله «به والدینت بگو فردا بیایند» همه این خاطره بازیها را میبرد زیر سایه خودش. اصلا نسل ما گاه یادش میرفت عاشقانههای پاییزی را یا مثلا این که سمفونی خشخش برگهای پاییزی زیر پاها میتواند شاعرت کند. حالا اما پاییز تصویر دیگری دارد. حالا دیگر نمیدانم این نسل چندمیها مثل دیگر چیزها که با آنجور غریبی برخورد میکنند، پاییز و مدرسه را هم در اختیار خود گرفتهاند. دیگر هیچ ماشین پرسرعتی شلوار گشاد بچه مدرسهای را خیس و گلی نمیکند. دیگر بچهها از ترس نمرههای ریز و درشت معلمهای گاها سختگیر، بوی ناب پاییز را فدای استرساش نمیکنند. بچه مدرسهایهای امروزی سرخوشاند.
دیگر نمرهای در کار نیست تا مبادا چهره معصومشان دلگیر شود و مدرسه دلشان را بزند. بوی ماه مهر برای بچههای امروزی پر است از تنوع و شادی، پر است از روزهای بیقراری شیطنتآمیز برای صبح دلنشین مدرسه. صبحی که آنقدر ابرها ضخیماند که نمیتوانی تشخیصدهی خورشید در کدام زاویه قرار گرفته. پاییز را کودکان امروزی بهتر میشناسند. آنها مثل ما قرار نیست درس پس بدهند و در چارچوب قانون شیطنت کنند.
مهراوه فردوسی / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: