در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کوکب، فرزند سوم خانواده است و دو برادر بزرگتر و یک خواهر کوچکتر دارد. او میگوید: «پدرم کارگر سادهای بود و از صبح تا شب کار میکرد. اگر از او میپرسیدی چند بچه دارد باید فکر میکرد. آنقدر گرفتار بود که اصلا وقتی برای ما نداشت. مادرم هم زن بی سوادی بود. ما از همان اول با بدبختی بزرگ شدیم. تا وقتی شهر خودمان بودیم باز اوضاع بهتر بود، اما از وقتی پدرم ما را به تهران آورد اوضاع بدتر شد. آن موقع من هشت سالم بود. دیگر کسی در خانه کاری به کار من و بقیه بچهها نداشت. هیچکداممان دیپلم نگرفتیم من هم درسم ضعیف بود و بعد از سال اول دبیرستان ترک تحصیل کردم و کسی هم نگفت این کار را نکن.»
کوکب بعد از ترک تحصیل خانهنشین شد تا اینکه در هفده سالگی ازدواج کرد. او میگوید: «شوهرم را اصلا نمیشناختم و نمیدانم من را کجا دیده و خوشش آمده بود. وقتی با پدرم حرف زد او موافقت کرد و من را به او داد. نظر خودم را هم نپرسید البته اگر میپرسید هم فرقی نمیکرد، چون نظری نداشتم و فکر کردم شاید خانه شوهر بهتر باشد.»
کوکب به خانه بخت رفت، اما خیلی زود فهمید بختش سیاه است: «یک روز ماموران به خانهمان آمدند و شوهرم را با خودشان بردند بعدا فهمیدم شوهرم موادفروش است.
آن موقع حامله بودم و وقتی بچه به دنیا آمد شوهرم هنوز زندان بود. خیلی سختی کشیدم. اجارهخانهمان عقب افتاده بود و پولی نداشتم برای همین تصمیم گرفتم دزدی کنم هنوز این کار را شروع نکرده بودم که شوهرم آزاد شد. به او گفتم به چه فکری بودم و او هم خوشش آمد به جای اینکه به من بگوید این را نکن گفت خودش هم کمکم میکند. در زندان شگردی را یاد گرفته بود که یادم داد. او یک موتور دزدید و کارمان را شروع کردیم. »
کوکب و همسرش به مقابل طلافروشیها میرفتند و زن جوان برای سرقت داخل میرفت. او میگوید: «مثل مشتریها داخل میرفتم و با طلافروش صحبت میکردم. بعد وقتی طلایی را میپسندیدم به هوای اینکه میخواهم به شوهرم خبر بدهم با آن طلا بیرون میرفتم و سوار موتور فرار میکردم. دفعه اول خیلی ترسیدم خیال میکردم الان است که گیر بیفتم. »
کوکب در سرقت چهارم دستگیر شد و همراه شوهرش به زندان افتاد. او میگوید: «در آن مدت پدرم از بچه مراقبت میکرد، اما خیلی غر میزد و میگفت دیگر کاری به کار من ندارد. بعد از اینکه بیرون آمدم به خودم قول دادم دیگر خلاف نکنم سر قولم هم ماندم تا همین چند ماه قبل که شوهرم دوباره به زندان افتاد. او همه عمرش را خلاف کرده و اصلا نمیتواند درست زندگی کند به همین دلیل به سرم زد طلاق بگیرم بعد فکر کردم به فرض که این کار را کردم بعدش چه کار میخواهم بکنم باز هم باید دزدی کنم. »
متهم در ادامه میگوید: «وقتی شوهرم به زندان افتاد تصمیم گرفتم در خانههای مردم کار کنم. اصلا نمیخواستم دزدی کنم، اما یکبار دیدم پول زیادی روی یک کمد است و کسی هم حواسش نیست آن را برداشتم و بعد از آن بود که به این کار ادامه دادم تا اینکه بالاخره یکی از صاحبخانهها مچام را گرفت و من را تحویل ماموران کلانتری داد. الان نمیدانم دخترم کجاست و چه میکند او خانه پدربزرگش را بلد نیست. شاید همسایهها به دادش برسند. من که فعلا بلاتکلیف هستم، اما امیدوارم شوهرم زودتر آزاد شود تا دخترمان تنها نماند و آواره نشود. خیلی نگران او هستم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: