خانه دل ، همان حسینیه است

اینجا یکی از کوچه های فرعی خیابان ری است. از هر بچه بپرسی حسینیه موسوی کجاست نشانت می دهد. خانه ، یک حسینیه است ، یک حریم سبز با پارچه های سیاهپوش در و دیوار و سقف و کتیبه ها و بافته های عاشورایی.
کد خبر: ۵۹۳۲۷
خانه ، بزرگ بود ، اما شاید نه به اندازه همه دلهای عاشقی که زیر این سقف و سرا سینه زده اند و از ته دل اشک ریخته اند و نذر کرده اند و حاجت گرفته اند. پنجره اتاق باز می شد سمت آن فضای نورانی و سبز و آن منبر سیاهپوش و آن عکس ها و یادگاری ها و هزار سال خاطره دور و نزدیک.
خانم تقوی عکسهای زیادی را آورده بود که توی هر کدامشان اسم امام حسین ع مثل چراغ می درخشید: دسته های مختلف بچه ها در ظهر عاشورا ، شام غریبان ، دسته های سربازان و زیارتگاه های مختلف.
خانم تقوی از سال 1330 که با حاج آقا ازدواج می کند تا همین الان ، تمام زندگی اش وقف ائمه اطهار بوده و هست. حالا هم در پاسخ به آنهایی که می گویند سخت نیست سالی 2 ماه عزاداری ، هر شنبه روضه و هر شب جمعه ، دعای کمیل؛
خانم تقوی فقط لبخند می زند ، چون نمی تواند به آنها بفهماند چطور دلبسته این زندگی شده است.
«حاج آقا اصفهانی بود. آمده بودند تهران منزل پدرم برای روضه خوانی.
پدرم عاشق رفتار و منش حاج آقا شد و با آن که من پانزده شانزده سال کوچکتر بودم پدرم با ازدواج ما موافقت کردند.
روز اولی هم که اینجا را خریدیم ، یک خانه بود با حیاطی بزرگ که همان لحظه اول تا چشمش به حیاط افتاد گفت باید اینجا را حسینیه کنیم و همان هم شد.
بعد هم که حاج آقا در 25 ماه رجب روز شهادت موسی بن جعفر از دنیا رفت. خیلی ها آمدند و گفتند او را ببریم مشهد یا قم یا حرم عبدالعظیم اما هیچکدام نمی شد. تا این که گفتند همین جا در امامزاده یحیی ع خاکش می کنیم. خیلی به این امامزاده که توی محله خودمان است ، اعتقاد داشت. جمعیت زیادی آمده بود ، تمام صحن و سرای امامزاده و کوچه های اطراف پر از جمعیت بود. او را همان جا دفن کردیم و من با حاج آقا عهده کردم نگذارم چراغ حسینیه خاموش شود.»
توی حسینیه مردی را می بینیم که دنبال جور کردن برنج و روغن و چای و قند و لوازم دیگر است. آقای حسن تقوی ، برادر خانم حاج آقا موسوی با آن که سرهنگ بازنشسته است و سالهای سال در اداره جغرافیایی کشور نقشه برداری کرده است ، اما هر جا که بوده ، هر سال محرم خودش را به حسینیه موسوی رسانده ، برای هزار نفر آشپزی کرده و الان چند سالی است که بعد از بازنشستگی ، آمده مقیم حسینیه شده و بار اصلی مسوولیت این دو ماه عزاداری بر شانه اوست.
حاج آقا موسوی توی ارتش سرهنگ بودند و چون حساب و کتاب دقیق و درستی بلد بود ، خیلی در ارتش از ارج و قرب خاصی برخوردار بود. سالهای اول در خرم آباد بود بعد هم اهواز و مشهد و عاشورای هر سال دسته های بزرگ سربازان را راه می انداخت و شور و حالی به پا می کرد. تا این که به مشهد اعزام شد و در آنجا خیلی ناراحت بود ، چون پدر و پدرجدشان از سادات های قلمزن اصفهان و از عالمان معروف روزگارشان بودند. یک روز در حرم امام رضاع خیلی گریه می کند و از امام رضا می خواهد که از دست لباس ارتش خلاص شود و آنقدر گریه می کند که همان جا پای منبر خوابش می برد و خواب می بیند مردی بلند قامت از در حرم بیرون می آید و دست می گذارد روی شانه حاج آقا و به او می گوید: بگو اینجا جای نزاع نیست. بر و بچه ها را تربیت کن تا برای دسته امام حسین ع سینه بزنند و عزاداری کنند.» از خواب بیدار می شود و همان موقع تقاضا می نویسد که دولت با استعفایش موافقت کند که قبول نمی کنند.
دوباره متوسل می شود به امام رضاع و باز سیل گریه او را می برد تا مرز خواب و بیداری و این بار دوباره می خواهد از لباس ارتش خلاص شود و تمام عمرش را وقف دسته عزاداری امام حسین کند. فردا دوباره نامه استعفایش را می نویسد و همان روز جوابش را می گیرد: موافقت شد.
ما خودمان بچه نداشتیم اما حاج آقا موسوی در سال بین 800 تا 1000 بچه پسر را برای هیات عزاداری می پذیرفت و از شب اول محرم برنامه قرآن و نماز و سینه زنی داشت ، به آنها لباسهای دسته و شبهای متوالی خرج می داد و سوای محرم ، از 15 ماه صفر تا هشتم ربیع الاول روضه خوانی داشت و خرج می داد. در تمام این سالها هیچ وقت خسته نشد. حتی کوچکترین گله ای نکرد. کار برای امام حسین را باعشق انجام می داد و همیشه برای این کارها تازه نفس بود.
خانم تقوی می گوید: «عقیده اش خیلی به خصوص بود. تمام خرج حسینیه و مراسم های ماه محرم و صفر از همان پول منبر تامین می شد. در تمام این سالها ، از کسی کمک نگرفت.
می گفت من با امام حسین ع شرط بسته ام که خودش این خرجها را تامین کند. دل بسته بود به این حسینیه و شبهای دهه محرم تا نصفه شب می نشست بالای سربچه ها تا لباسها را جفت و جور کند. عقیده اش خیلی با امام حسین بود.»
مردم سالهای سال است که نذر دسته موسوی کرده اند و حاجت گرفته اند. نذر اصلی مردم شیر است که به یاد لبهای تشنه حضرت علی اصغرع میان دسته های عزاداری و مردم پخش می شود. حاج خانم ، یکی از جوانهای هیات را با دست نشان می دهد و می گوید: «این وقتی 10 سال داشت ، سرطان تمام بدنش را گرفته بود ، یک شب مادرش با ناامیدی در خانه ما را زد و گفت : دکترها از پسرم قطع امید کرده اند. خودش از من خواسته او را بیاورم و توی دسته شما بگذارم. حاج آقا همان شب یک لباس سبز تن آن پسر کرد و صبح ، آن پسر توی دسته سینه زد و گریه کرد. بعد از چند روز که او را پیش دکتر بردند ، دکتر گفت این فقط یک معجزه است. چون هیچ اثری از آثار سرطان در بدنش باقی نمانده است.
حالا این جوان کارمند است و هر سال محرم که می شود می آید اینجا و از جان و دل خدمت آقا را می کند.» در این سه سالی که حاج آقا موسوی از دنیا رفته اند هنوز حسینیه برپاست.
خانم تقوی دل بسته به این رنگ سبز ، به این نور متراکم شده میان سقف ، به این دیوار پوش ها ، به آن عکسهای سیاه و سفید ، به این عکسهای رنگی... توی این سه سال ، مدیران مدارس اطراف آمده اند، بچه ها را آورده اند، عزاداری کرده اند ، سینه زده اند و همچنان شور و حال عزاداری حسینی تمام آن فضا را پر کرده است.
«حاج آقا همیشه تا اول ربیع الاول عزاداری می کرد ، یک شب صاحب زمان را خواب می بیند که به او می گوید چرا برای پدرم عزاداری نمی کنی و چون شهادت امام حسن عسگری روز هشتم ربیع الاول است ، ما هم تا هشتم ربیع الاول روضه داریم.
او ذره ذره زندگی با عشق به ائمه اطهار را تجربه کرده است. همان شبهای اول که توی حیاط چادر زده بود ، خواب دیده صدای گریه می آید و بعد نور سبزی که آمده و رفته پشت منبر و صدای گریه ای که بلندتر و بلندتر شده است. این خوابها، نذرها، نیازها، حاجتهای روا شده همه و همه نشانه هایی است که خانم تقوی را به جای آن که این همه سال خسته تر کرده باشد ، عاشق تر کرده است : اگر زیارت نباشم ، بجز زیر سقف این حسینیه هیچ جا خوابم نمی برد. دلم می خواهد ، در همین حسینیه از دنیا بروم تا سایه لطف امام حسین ع روی سرم باشد. سالی 40 روز به مشهد می روم.
پارسال هم رفتم خانه خدا.تا به حال 4 بار هم کربلا رفته ام. دو سه بارش را با حاج آقا بودم و بار آخر ، خودم تنها رفتم. هیچ وقت من و حاج آقا، فرزندی نداشتیم ، اما هیچ وقت احساس تنهایی نکردیم ، چون تمام بچه هایی که برای امام حسین عزاداری می کنند ، بچه های ما هستند.
آنهایی که از 50 سال پیش در دسته موسوی سینه می زنند ، امروز دکتر ، کارمند یا مهندس شده اند یا شغل آزاد دارند. آنها چند وقت یک بار به ما سر می زنند و ما را فراموش نمی کنند».

حاج آقا ، سالها پیش در نجف دروس حوزوی خوانده بودند ، همین که لباس ارتش را از تن درمی آورند ، لباس روحانیت می پوشند و یک روز در آستان قدس رضوی بالای منبر در حال روضه خوانی بوده که دسته ای از بچه ها را می بیند که از در صحن وارد می شوند. می پرسد این بچه ها که هستند؛ می گویند اینها بچه های آستان قدس رضوی هستند که همین جا تعلیم می بینند تا در آستان خدمت کنند. از همان جا حاج آقا می رود توی فکر درست کردن دسته های عزاداری بچه ها و نزدیک به 50 سال این کار را ادامه می دهد



  • 50 سال عاشقی


    حاج آقا ، سالها پیش در نجف دروس حوزوی خوانده بودند ، همین که لباس ارتش را از تن درمی آورند ، لباس روحانیت می پوشند و یک روز در آستان قدس رضوی بالای منبر در حال روضه خوانی بوده که دسته ای از بچه ها را می بیند که از در صحن وارد می شوند. می پرسد این بچه ها که هستند؛ می گویند اینها بچه های آستان قدس رضوی هستند که همین جا تعلیم می بینند تا در آستان خدمت کنند. از همان جا حاج آقا می رود توی فکر درست کردن دسته های عزاداری بچه ها و نزدیک به 50 سال این کار را ادامه می دهد.


  • مریم نوابی نژاد
    newsQrCode
    ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

    نیازمندی ها