ملکه مادر:به جهنم که مردم ، سلطنت نمی خواهند!

شغل دیگر را هم تجربه میکند که آخر سر جزو ابواب جمعی اصطبلخانه سفارت انگلستان میشود و در آنجا اسبها را تیمار میکرده است.(ص33)
کد خبر: ۵۸۳۶۶

فوزیه یک قدری اُمل بود و در میهمانیها حاضر نمیشد با میهمانان محمدرضا برقصد. شما میدانید که غربیها رسمشان است که در میهمانیها و مجالس جشن با همسران یکدیگر چند دور میرقصند. محمدرضا از فوزیه میخواست تا به دعوت میهمانان خارجی پاسخ مثبت بدهد و با آنها برقصد، اما فوزیه با آنکه در یک خانواده سلطنتی بزرگ شده بود قدری «امل» بود و حاضر نمیشد با میهمانان محمدرضا برقصد.(ص57 )
موقعی که مرحوم شوهرم در تبعید درگذشت ، انگلیسیها اجازه ندادند جنازه او به تهران آورده شود.(ص 58)
مرحوم آقای محمدعلی فروغی خیلی باسواد بود و علاوه بر اینکه طرف مشورت رضا قرار میگرفت، ساعتها مینشست و برای رضا از تاریخ گذشته ایران تعریف میکرد و حتی او را تعلیم خط میداد و سواد میآموخت فروغی علت همه بدبختی ایرانیان را اعراب پیرامون ایران میدانست و با آنکه خودش را مسلمان میدانست اما میگفت: چندان به اسلام اطمینان ندارد.(ص 88)
حسینقلیخان اسفندیاری ، شوهر خواهرم هم که پزشک مخصوص رضا بود اعتقادی به حرفهای مذهبی نداشت و حتی با عزاداری امام حسین (ع) هم مخالف بود و میگفت درهیچ کجای دنیا ، مردم برای دشمنان خودشان عزاداری نمیکنند رضا این حرفها را میپسندید و میگفت من نمیفهمم چرا مردم برای عربها عزاداری میکنند.(ص 89)
این حرفها باعث میشد که بچههای من از دین و مذهب و عربها متنفر شوند و من خیلی آشکار و واضح نتایج این بدبینی را در آنها میدیدم. باز هم از بازی روزگار بود که رضا با آن که از عربها تنفر داشت و آنها را دشمنان تاریخی ایران میدانست برای محمدرضا زن عرب گرفتیک بار که در سعدآباد نشسته بودیم ، رضا در حضور فوزیه و در حضور مادر و خواهران او در مورد سرنوشت مشترک ایران و مصر و هجوم عربها صحبت کرد که مادر فوزیه برآشفته شد و به رضا گفت از این حرفها نزند و از خدا بترسد ، تا آن تاریخ هیچ کس جرئت نکرده بود برخلاف نظر و رأی رضا حرف بزند.من از شهامت مادرزن محمد رضا خیلی خوشم آمد.(ص92)
[پس از شهریور 1320] محمدرضا جوان بود و انگلیسیها و آمریکاییها همچون ایران را اشغال کرده بودند خود را حاکم ایران میدیدند و حاضر نشدند به دیدن محمدرضا بیایند، بلکه محمدرضا را وادار کردند تا به دیدن رئیسجمهوری آمریکا و نخستوزیری انگلستان برود.... (ص98)
وقتی مجلس کمی گرم و دوستانه شد محمدرضا کمی اینپا و آنپا کرد و گفت: « آیا دولت اتحاد شوروی و عالی جناب استالین با سلطنت من مخالف هستند؛!» استالین گفت: امپریالیستها تا روزی که یک قطره نفت در ایران و خاورمیانه موجوداست این منطقه را رها نخواهند کرد و اتحاد شوروی قصد ندارد با امپریالیستها وارد جنگ شود. بنابراین با حکومت شاه جوان هم مبارزه نخواهد کرد. ما معنای این حرف را خوب نفهمیدیم و فکر کردیم که استالین ما را به عدم مداخله شوروی در امور ایران مطمئن کرده است، اما بعدا9 مرحوم قوامالسلطنه به ما گفت استالین خیلی صریح شاه جوان را عامل امپریالیستها معرفی کرده... (ص102)
البته روسای ممالک آمریکا و انگلستان به ملاقات محمدرضا نیامدند و توهین آنها بزرگتر از حرفهای سرد استالین بود. (ص103)
بنده باید اضافه کنم که اگر استالین نبود سرنوشت ایران هم عوض نمیشد. چون رضا با آلمانها متحد شده بود و هیچ فکر نمیکردیم آلمانها شکست بخورند. (ص104)
موقعی که به دستور رضا مسئولیت مذاکرات با شرکت نفت انگلیسی به عهده تیمور گذاشته شده و تیمور متصل بین تهران و لندن در مسافرت بود کیف دستی او در خارج از کشور ربوده شده به دست انگلیسیها افتاد و آنها با توجه به اسنادی که از کیف دستی تیمور به دست آورده بودند فهمیدند وزیر دربار ایران برای اتحاد شوروی جاسوسی میکند! (ص107)
... در مورد بلبلخانم که همسر زیبای وکیلالملک بود باید بگویم با تیمور (وزیر دربار رضاخان) رابطه نامشروع داشت و تیمور در برابر وکیلالملک با همسر او معاشقه میکرد. (ص108)
... حتی خود کاراخان که کمیته روابط خارجی اتحاد شوروی بود به تهران آمد و تقاضای استخلاص تیمور را کرد که رضا نپذیرفت و دستور داد او را راحت کنند. بعد از آنکه محمدرضا به سلطنت رسید از خانواده تیمور استمالت و دلجویی کرد و ترتیبی داد که پسر تیمور نماینده مجلس شورای ملی شود! (ص109)
فکر کودتا بر علیه احمد شاه قاجاررا سید ضیاءدر مغز رضا انداخت. قبل از کودتا ، یک شب رضا درحضور من به پدرم گفت: «آقاجان ! سیدضیاءالدین مدیر روزنامه رعد به من پیشنهاد کودتا کرده و میگوید وجود آدم محکم و استواری مانند شما در صدر یک حرکت ضربتی ایران را از دست خانواده ضدایرانی قاجار نجات خواهد داد...» پدرم که آدم دنیا دیدهای بود و در ارتش تزار خدمت کرده و رتبه بالای نظامی داشت به رضا گفت:« سیدضیاء اگر حرفی میزند ، حرف خودش نیست حرف انگلیسیهاست.»سیدضیاء از موقعی که پایش به خانه ما باز شد لاینقطع تعریف انگلیسیها را میکرد و میگفت، انگلیسیها بسیار باوفا هستند.(ص 110)
سید ضیاءزبان انگلیسی میدانست و متصل به انگلستان مسافرت میکرد یا به دهلی میرفت با ژنرال آیرونساید انگلیسی مثل برادر بود و چند بار ژنرال را به خانه ما در چهارراه حسنآباد آورد رضا میگفت من به این آدم اعتماد ندارم و نمیدانم بین او و انگلیسیها چه قرار و مداری هست. مطمئن نیستم که همه چیز را به من بگوید! همین طور هم بود سیدضیاءالدین آدم مرموزی بود. بعد از اینکه کودتای اوت 1299 پیروز شد سیدضیاءالدین تصمیم گرفت رضا را کنار بگذارد، اما موفق نشد. (ص 111) موقعی که در شهریور 1320 ایران را تصرف کردند انگلیسیها به رضا حکم کردند از میان سیدضیاء و قوامالسلطنه و یا فروغی یک نفر را به نخستوزیری انتخاب کند. رضا سیدضیاء و قوام را رد کرد و فروغی را پذیرفت.( ص113)
سیدضیاء ، به واقع یک نوکر وفادار انگلیسی بود یک اخلاق حسنه هم داشت که دروغ نمیگفت. مثلا9 آشکارا میگفت که پول و سرمایه راهاندازی و اداره روزنامه رعد را انگلیسیها به او دادهاند.(ص 115)
انگلیسیها به موقع آستینها را بالا زدند و در افغانستان امان الله خان را سر کار آوردند و در ترکیه کمال آتاتورک را به قدرت رساندند ودر ایران هم دولت ضعیف ایران را ، که نمیدانم وثوق الدوله نخست وزیر بودیا کس دیگری ، کنار گذاشتند و به سیدضیاء امر کردند دولت تشکیل بدهد.(ص 125)
خود رضا مدتهای مدیدی قراول سفارتخانه انگلیس بود و چون آدم باهوشی بود از انگلیسیها آداب آموخته بود. پس ملاحظه میکنید رضا همه امتیازات لازم را داشت تا او را مسوول حفظ نظم و ترتیب پایتخت کنند. اول هم بنا بر کودتا نبود. بنا بر نظم و ترتیب بود. (ص 134)
ستاد کل قوای بریتانیا هم در گراند هتل قزوین بود. رضا هم به این ستاد میرفت و با افسران انگلیسی رفاقت و صمیمیت زیادی به هم رسانده بود رضا دو نفر رفیق انگلیسی معتبر داشت که یکی از آنها ژنرال «آیرونساید» بود و دیگری سرهنگ«اسمایس» که من این دو نفر را هم قبل از سلطنت رضا در منزل خود پذیرایی کردم وهم.(ص 136)
بعدها در زمان حکومت محمدرضا فهمیدیم که «سلیمان بهبودی» که آشپز ما بود آدم سفارت انگلیس بوده است. خاناکبر، سردار اسعد بختیاری، شاپورجی و خیلیهای دیگر که مورد اعتماد رضا بودند با انگلیسیها سروسر داشتند و دربارة رضا به انگلیسیها معلومات میدادند. سلیمان بهبودی که در زمان سردار سپهی رضا ، آشپز ما بود، بعدها تا مقام معاون وزارت دربار رشد وترقی کرد... (ص142)
کدخدای این دهات را هم روس و انگلیس انتخاب میکردند و احدی حق دخالت در امور دهات زرگنده و قلهک و امثالهم را که تیول سفارتخانههای خارجی بودند نداشت. (ص 169)
«از یادداشتهای رضاشاه»
رضا به نصرالله انتظام رئیس کل تشریفات شاهنشاهی دستور میدهد فوری فروغی را مطلع کند. موقعی که انتظام سراغ فروغی میرود (فروغی) به انتظام میگوید همین الساعه داشتم با سفیر انگلستان حرف میزدم کار اعلیحضرت شاه تمام شد. باید برود! میگوید به تبعید!فروغی با آنکه به شدت بیمار بود همراه انتظام به کاخ آمد و با رضا ملاقات کرد. قبل از اینکه رضا حرفی به فروغی بزند فروغی میگوید که شوروی و آمریکا ابراز علاقه کردهاند که در ایران جمهوری اعلام شود و بساط سلطنت پهلوی جمع شود، اما انگلستان به نفع سلطنت پهلوی موضعگیری کرده و شخص چرچیل گفته است که جمهوری برای ایران زود است. حالیه انگلیسیها قصد اخراج اعلیحضرت (رضاشاه) را دارند. بنابراین خوب است برای حفظ پرستیژ خود اعلیحضرت شاه به نفع فرزندشان از سلطنت کنارهگیری کنند و اینطور نباشد که انگلیسیها اقدام کنند! (ص 294)
رضا موضوع مردم ایران را مطرح کرده و گفته بود مردم ایران نسبت به مداخلات خارجیها حساس هستند و در صورت حمله به ایران مردم بر علیه انگلیسیها برانگیخته خواهند شد. بولارد در جواب گفته بود: ،Sبرای انگلستان رضایت یا نارضایتی مردم ایران مهم نیست و اصولا9 اظهار نظر افکار عمومی ملت ایران اهمیتی ندارد ! (ص 304)
به قم که رسیدیم اطرافیان توصیه کردند شب را در قم بخوابیم و فردا صبح حرکت کنیم. رضا که همیشه از ملایان (روحانیون) قم بدش میآمد و آخوندها(روحانیون) را تحقیر میکرد از ماندن در قم ابراز انزجار کرد و حاضر نشد در قم از ماشینها پیاده شویم. رضا زرتشتی نبود. اوایل تظاهر به دینداری میکرد، اما بعدها از دین و مذهب اسلام رویگردان شد و میگفت: اسلام دین اعراب بادیهنشین است، چه دخلی دارد به ایرانیها! (ص 312)
گفت در فکر مملکت و زحماتی هستم که طی بیست سال کشیدم تا آن خرابه را به پایه ممالک مترقی برسانم ناراحتی زیاد رضا از بیوفایی مردم بود. باید عرض کنم مردم نه تنها از استعفای رضا و رفتن او از مملکت ناراحت نشدند و در برابر مداخله متفقین برای مجبور کردن به استعفا عکس العمل نشان ندادند بلکه در کمال چشم سفیدی ابراز خشنودی و خوشحالی هم میکردند. (ص 317)
به جهنم (!) که مردم سلطنت ما را نمیخواهند. قابل نبودند (!) مردم ما ندید بدید هستند و محمدرضا را متهم به مالاندوزی میکنند. از نظر حکومت هم ،حکومت بر مردم عامی و نمکنشناس و باری به هر جهت ایران اصلا9 و ابدا9 لطفی ندارد.(ص349)
حرفهای نامربوط و شایعات ناپسند علیه ما میساختند. به زندگی خصوصی ما دخالتهای ناروا میکردند (که حتی ما اجازه نداشتیم یک گیلاس کنیاک بخوریم!) (ص350)
خوش به حال این اروپاییها واین آمریکاییها. ملاحظه میکنید چقدر آزاد هستند. زنهایشان لخت و عور کنار دریا و استخر و پلاژ تفریح میکنند و از مشروبات هرچه بخواهند میخورند و به انواع تفریحات دسترسی دارند آن وقت در این روزنامهها و مجلهها که از تهران میآید مینویسند ملکه مادر یک گیلاس کنیاک میخورده است! (ص355)
یک پدر سوختة دیگری بود به نام «شاپورجی» که با پررویی به محمدرضا میگفت من قبل از اینکه تبعه ایران باشم نوکر ملکه انگلستان هستم! ما از امثال این آدمها که جاسوس و نوکر آشکار و یا پنهان انگلیسیها و آمریکاییها بودند دوروبرمان زیاد داشتیم محمدرضا میگفت چه فایدهای بر اخراج آنها مترتب است؛ اینها را اخراج کنم دهها نفر دیگر را اطرافم قرار میدهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشدآمریکا برای دادن کمکهای اقتصادی شرط میگذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه و بودجه ، اصلا9 خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه و بودجه در ایران وجود نداشت و آمریکاییها آن را درست کردند. مثلا9 ارتش ایران احتیاج به توپ و تانک داشت میگفتند میدهم به شرط آنکه فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش. (ص383)
یک روز محمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان ! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه و فرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیماهای ما را بردهاند ویتنام. آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریکاییها که از قدیم در ایران نیروی نظامی داشتند هر وقت احتیاج پیدا میکردند از پایگاههای ایران و امکانات ایران با صلاحدید خود استفاده میکردند و حتی اگر احتیاج داشتند از هواپیماها و یدکیهای ما استفاده میکردند برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام.حالا بماند که چقدر سوخت مجانی میزدند و اصلا9 کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتیهایشان را از ایران میبردند... همین آقای ارتشبد نعمتالله نصیری که ما به او میگفتیم نعمتخرگردن! و یک گردن کلفتی مثل خر داشت (!) میآمد خدمت محمدرضا و گاهی من هم در این ملاقاتها بودم ، میگفت آمریکاییها فلان پرونده و فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواستهاند. محمدرضا میگفت بدهید. (ص387)
نصیری، بهایی بود و عدهای بهایی را هم آورد تهران و دور و برخودش جمع کرد. این بهاییها یک حسن! داشتند و آن هم وفاداریشان به سلطنت و شاه بود. بعدها نصیری خیلی فک و فامیلهایش را از سمنان به تهران آورد که دوتن از معروفترین آنها که یادم هست یکی سرلشکر علی معتضد و یکی هم آقای پرویز ثابتی بود.(ص438)
یک توضیح از مصاحبهکنندگان:
آخرین جلسه دیدار وگفتگوی ما با ملکه پهلوی همسر اول رضاشاه خانم تاج الملوک در 20 مارس 1979[اول فروردین 58] در نیویورک بود.در حالی که قرار بود مجددا9 در پایان همان ماه با ایشان ملاقات کرده وگفتگوهای خود را پی بگیریم مطلع شدیم که ایشان در بیمارستان مرکزی نیویورک دارفانی را وداع گفته است.
پس از مرگ ملکه مقتدر پهلوی... جنازه او که در بیمارستان مرکزی نیویورک تک و تنها و در نهایت غریبی مرده و در روز مرگ هیچ کس بالای سر او نبود هفتهها روی زمین ماند و کسی برای دفن او اقدامی نکرد. پس از مرگ وی هیچ یک از بازماندگانش حاضر به پرداخت مخارج بیمارستان و مخارج کفن و دفن او نشدند و جنازه ملکه قدرتمند ایران برای نزدیک به دو ماه در بیمارستان، بلاتکلیف باقی ماند! ما که برای مدت چند ماه جهت ضبط نوارهای مصاحبه در اطراف او بودیم از این برخورد غیرانسانی با ملکه تاجالملوک شگفتزده شدیم ، بویژه آنکه متوجه شدیم حتی رضا پهلوی نوه ارشد بانو تاجالملوک که وارث ثروت عظیم چندین میلیارد دلاری پدرش است از پرداخت چند هزار دلار جهت انجام مراسم خاکسپاری مادربزرگش امتناع کرده است سرانجام فرح پهلوی مبلغ 5 هزار دلار از پاریس برای غلامرضا فرستاد و از او خواست تا این 5 هزار دلار را صرف مراسم دفن تاجالملوک کند اما متأسفانه غلامرضا پهلوی که آلوده به مواد مخدر است و از نظر خست و پولپرستی شهره خاص و عام، پول اهدایی فرح را به جیب زد و صرف اعتیاد خود نمود ! سرانجام جنازه همسر قدرتمند رضا شاه و مادر محمدرضا شاه پهلوی با کمک شهرداری نیویورک و در کنار افراد معتاد ولگرد و بیخانمان و جنازههای فاقد هویتی که هر روز و شب در گوشه و کنار بندر نیویورک کشف میگردند، بدون هیچگونه مراسمی در گور دسته جمعی و بینام و نشان مخصوص این افراد به خاک سپرده شد.(ص 484)
لندن، 18 آگوست 1980
ملیحه خسروداد تورج انصاری محمدعلی باتمانقلیچ
نقد ونظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران کتاب «ملکه پهلوی» که حاصل مصاحبه سه تن از فعالان بنیاد تاریخ شفاهی ایران (مستقر در لندن) با خانم تاجالملوک (همسر دوم رضاخان) است، به دلیل برخورداری وی از قدرت پنهان، اما بسیار تعیین کننده در عصر پهلوی اول و دوم، از ارزش تاریخی قابل ملاحظهای برخوردار است. هرچند خانم تاجالملوک تنها بخش ناچیزی از اطلاعات خود را برای ثبت در تاریخ بازگو کرده و شاید بتوان مدعی شد بیان همین مقدار خاطرات نیز عمدتا9 در دفاع از عملکردها، پاسخگویی به انتقادات و رفع و رجوع ناهنجاریهای آن دوران صورت گرفته است ، اما از آنجا که وی را علی رغم برخورداری از قدرت زیاد در حاکمیت پهلوی نمیتوان عنصری سیاسی پنداشت، نتوانسته در مقام دفاع از همسر یا فرزندش محمدرضا، خاطرات خود را به نوعی عرضه دارد که حقایق بیشتری از خلال آن استخراج نشود. برای نمونه وی سواد خواندن و نوشتن نداشتن همسرش را به گونهای توجیه میکند که هر ایرانی فهیم از چنین اعترافی شوکه میشود ، چرا که وی دستیابی فردی بی سواد به فرماندهی کل قشون و سپس سلطنت را نشان از لیاقت این فرد دانسته است و میگوید: «پس این ضعف از رضا نبود که سواد نداشته بلکه قوت او بود که علیرغم بیسوادی، به آن مقام رفیع رسید و فرمانده کل قشون (سردار سپه) شد» (ص222)
در این کتاب همچنین خانم تاجالملوک برای جبران ضعف و بیسوادی همسرش اعتراف سنگینتری نیز دارد که بسیار حائز اهمیت است و آن اذعان به اشتغال رضاخان در سفارت انگلیس در تهران است. البته بهزعم ایشان این اشتغال موجب آداب (فرهنگ) آموزی همسرش شده و نقطه قوتی محسوب میشود که میتوانسته بیسوادی وی را تحت پوشش قرار دهد. در این زمینه خانم تاجالملوک میگوید: «خود رضا مدتهای مدیدی قراول (نگهبان) سفارت انگلیس بود و چون آدم باهوشی بود از انگلیسیها آداب آموخته بود.»(ص134)
البته او ترجیح میدهد در این بخش از کتاب که بحث رفع و رجوع بیسوادی رضاخان در میان است،جایگاه همسرش را در سفارت انگلیس کمی تغییر دهد که علت آن نیز چندان غیر قابل درک نیست. بر اساس مستندات متواتر تاریخی، رضاخان سالها، مهتری اسبان سفارت انگلیس را بر عهده داشته است و جالب این که خانم تاجالملوک نیز در بخش دیگری از خاطرات خود به این واقعیت اعتراف دارد و میگوید: «رضا در نوجوانی مدتها شاگرد مسگری بوده بعدها چند شغل دیگر را هم تجربه میکند که آخر سر جزو ابواب جمعی اصطبلخانه سفارت انگلستان میشود و در آنجا اسبها را تیمار میکرده است. پس از این مرحله وارد دیویزیون قزاق میشود.» (ص33)
حال، چه او را نگهبان و چه نظافت کننده اسبان و محل نگهداری آنها در سفارت انگلیس بدانیم و حتی اگر روایت دوم خانم تاجالملوک را به حقیقت نزدیکتر بپنداریم، آیا برای هر ایرانی علاقه مند به این مرز و بوم، مایه تحقیر نخواهد بود که انگلیسیها بعد از مسلط شدن بر ایران، قراول (یا مهتر) سفارت خود در تهران را بر مقدرات یک ملت بزرگ و با فرهنگ مسلط سازند و به اصطلاح وی را بر تخت شاهی نشانند؛ اشارات دیگر خانم تاجالملوک به انتخاب مستقیم رضاخان توسط افسران انگلیسی نیز بوضوح چگونگی طی کردن مدارج ترقی توسط وی را بیان میدارد:
«یک روز رضا آمد و خبر داد که ژنرال دیکسن انگلیسی با همه افسران تراز اول صحبت کرده و او را برای فرماندهی قشون پسندیده و انتخاب کرده است. حالا یک عده پیدا نشوند و این حرف مرا مدرک قرار بدهند و بگویند رضا آدم انگلیسیها بود و چه و چه» (137)
توهینهای خانم تاجالملوک به ملت ایران در طول بیان این خاطرات، بخوبی احساس عدم تعلق او به این مرز و بوم را نمایان میسازد. چند نمونه از نوع تلقی همسر رضاخان از مردم ایران میتواند گویای این بیگانگی باشد: «حالا آدم در انگلستان شاه باشد یک چیزی، اما شاه بودن در مملکت ایران یا افغانستان دو قران نمیارزد. اول از همه اینکه مردم حسود هستند و نمی توانند بهتر از خودشان را ببینند.» (ص352)
«چند شب پیش که رضا جان نوه بهتر از عمرم! به دیدنم آمده بود، به او گفتم رضاجان گور پدر سلطنت و مملکت و این قبیل حرفها(!) الحمدلله پول داری، زیاد هم داری، برو دنبال تجارت.» (ص352)
«آنها که میگویند رضا قلدر بود و زورگوبود سفسطه میکنند. رضا بر ملت بلژیک یا ملت سوئد و دانمارک که حکومت نمیکرد، رضا آمده بود شاه یک ملت بیسواد و عامی و فاقد هرگونه فرهنگ شده بود.» (ص375)
انتشار کتاب ملکه پهلوی در ایران علاوه بر نکات مورد اشاره، یک مسئله دیگر را نیز روشن ساخت و آن اینکه در داخل کشور جریاناتی فعالند تا در مقابل کمترین آگاهی بخشی به جامعه، بسرعت ایجاد مانع کنند. در دو دهه گذشته دلایل عدیدهای از جمله بیتوجهی مسئولان و ادارهکنندگان امور اجرایی به مقولات فرهنگی، وجود درگیریهای متعددی چون جنگ تحمیلی، حضور جریان متمایل به فرهنگ غرب در حاکمیت که چندان مایل به روشن شدن آثار و عواقب تسلط انگلیسیها و سپس آمریکاییها بر سرنوشت کشور در دوران پهلوی نیستند و موجب شد تا کمتر واقعیتهای تاریخی به نسلهای بعدی منتقل شود، اما اکنون که جریانات وابسته به پهلویها در خارج کشور امید تجدید دوران گذشته را کاملا9 از دست دادهاند، با انگیزههای گوناگون اقدام به انتشار بخشی از خاطرات خود یا عناصر اصلی دربار مینمایند. نکته قابل تأمل اینکه حتی در برابر چنین پدیدهای که انگیزههای آن در خارج کشور شکل گرفته است، مقاومت ملموسی در داخل کشور وجود دارد.
از جمله این مقاومتها در قبال آگاهییابی نسل سوم انقلاب را میتوان درقالب انتشار کتاب دیگری تحت عنوان «تاجالملوک» سراغ گرفت. انتشار این کتاب داستان گونه بلافاصله پس از انتشار کتاب «ملکه پهلوی» به کوشش انتشارات «زریاب» به قلم فردی که چندان تمایلی به روشن شدن کامل هویتش نداشته و لذا نام کوچک خود را به اختصار «الف» میآورد و نام فامیل خود را جمشیدی لاریجانی اعلام داشته، صورت گرفته است.
نویسنده در مقدمهای بر کتاب خویش که در سال 1380 منتشر شده، با امضایی به تاریخ 1377 (؛!) چنین مینویسد: «بنابراین، این کتاب داستان زندگی زنی به نام تاجالملوک پهلوی است، افسانه و حقیقت. حقیقتی آمیخته به افسانه یا افسانهای که از حقیقت ساخته شده است. حقیقت یا افسانه؛! شاید هر دو و شاید هیچ کدام» (ص 24)
نویسنده به این ترتیب برای خود مجوزی ساخته و پرداخته است تا بسیاری از حقایقی را که در کتاب «ملکه پهلوی» آمده، تحریف کند و با داستانسرایی، اظهارات خانم تاجالملوک را در مورد وضعیت پهلویها که خود سندی قابل اتکاست کاملا9 تغییر دهد. شاید از مهمترین و آموزندهترین موضوعات در سرگذشت خانم تاجالملوک، مسئله مرگ او و مسائل متعاقب آن است. لذا بیجهت نیست که در کتاب «تاجالملوک» بیشترین اهتمام به مخدوش کردن این فراز مبذول داشته شده است.
چگونگی پایان زندگی ملکه مادر به روایت سه تن از فعالان بنیاد تاریخ شفاهی  که در آن ایام درگیر مصاحبه با وی بودهاند  در انتهای کتاب «ملکه پهلوی» به صورت یادداشتی جداگانه آمده و قطعا9 روشنگر بسیاری از واقعیتهاست. با این وجود آقا یا خانم جمشیدی لاریجانی تلاش مبسوطی مبذول داشتهاند تا این فراز مهم تاریخی مخدوش شود. هرچند ایشان در ابتدای کتاب خود در این ارتباط مطلبی از کتاب «پس از سقوط» نوشته احمدعلی مسعود انصاری را نقل میکند: « وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود، برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزاردلار پول نقد بود که هیچ کدام از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد و کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود. و تازه خود ملکه مادر ثروت زیادی داشت و وراث میدانستند بالاخره این پول از محل ثروت خود ملکه قابل دریافت است.» (پس از سقوط ص 174) اما با وجود اطلاع از این روایت و انعکاس و نقل آن، نویسنده محترم این فصل از کتاب را با اطلاعیهای از رضا پهلوی به پایان میبرد که کاملا9 در تعارض با مطلب انصاری است: «با قلبی آکنده از تأسف و تأثر درگذشت شادروان علیاحضرت تاجالملوک ملکه پهلوی، مادر بزرگ خود و مادر گرامی اعلیحضرت محمدرضا پهلوی شاهنشاه فقید ایران را، در نتیجه یک دوره کسالت ممتد، در کشور مکزیک به اطلاع هموطنان عزیز میرساند. نظر به مقتضیات کنونی و اوضاع فوقالعاده حاکم بر کشور عزیزمان ایران جنازه آن فقید سعید در محلی به ودیعه گذارده خواهد شد. رضا پهلوی» البته آقا یا خانم جمشیدی لاریجانی برای برطرف ساختن برخی تناقضات بین دو روایتی که یکی را از آقای انصاری و دیگری را از رضا پهلوی نقل کرده، مسئله مجعول انتقال جنازه ملکه پهلوی از آمریکا به مکزیک را در قالب داستان پردازی مطرح ساخته است اینکه قدرت داستانپردازی ایشان تا چه حد خواهد توانست پژوهشگران تاریخ را اغناء کند، بحث دیگری است. دستکم در این زمینه، این داستانپردازی مسئله را غامضتر ساخته است؛ زیرا انصاری و بسیاری از روایتگران تاریخ پهلوی بر این نکته تصریح کردهاند که هیچیک از فرزندان ملکه مادر و حتی نوه میلیاردر وی حاضر به پرداخت هزینه بیمارستان و کفن و دفن عادی وی نشدهاند. اکنون چگونه میتوان پذیرفت که علاوه بر تقبل این هزینهها، هزینه به مراتب سنگینتر انتقال جنازه به مکزیک نیز پرداخت شده است؛ براستی اگرچنین هزینه ای پرداخت شده باشد بنابراین باید حداقل محل دفن وی مشخص باشد، اما اطلاعیه سراسر تناقض رضاپهلوی مطالب دیگری را مطرح میسازد. ادعا شده ملکه مادر در مکزیک دارفانی را وداع گفته است. همچنین طی جملهای احساسی! ادعا شده جنازه آن مرحومه در جایی به ودیعت گذاشته شده است که قطعا9 محل مورد اشاره جایی جز گودال شهرداری نیویورک نمیتواند باشد والا میبایست این محل جهت اطلاع و مراجعه بازماندگان و دوستان به مناسبتهای مختلف وبرگزاری مراسم سالگردها اعلام میشد. مجهول گذاشتن محل دفن در این اطلاعیه، خود به قدر کفایت گویاست و کار را بر جریانات مورد اشاره در داخل کشور بسیار سخت کرده است.
در این میان روایت انصاری در مورد ارسال پول ممکن است درست باشد. هرچند انصاری مشخص نکرده این پول را از اروپا برای چه کسی در آمریکا ارسال داشته تا وی عهدهدار امور شود، اما میتواند پول ارسالی وی نیز سرنوشت مشابه پولی را پیدا کرده باشد که فرح دیبا برای غلامرضا پهلوی به همین منظور فرستاد.
در آخرین مقال از این نقد ذکر این نکته خالی از لطف نخواهد بود که خاطرات خانم تاجالملوک در کنار آگاهی بخشیهایش، دارای تناقضات بسیاری نیز است. برای نمونه در جایی از دکتر مصدق بسیار به نیکی یاد میکند و در جایی دیگر بشدت او را به زیر سؤال میبرد همچنین یکی از تناقضات وی در مورد خدمات رضاخان زمینه تأمل محققان را فراهم میآورد؛ زیرا وی از یک سو خدمات عمرانی ای را که آلمانیها در جریان جنگ جهانی در ایران صورت دادند تماما9 به حساب رضاخان میگذارد و از دیگر سو اعترافی در مورد وضعیت ارتش در پایان بیست سال سلطنت همسرش دارد که بخوبی لیاقتها و توانمندی شخصی وی را روشن میسازد و تاریخ پژوهان میتوانند بین پروژههایی که آلمانیها برای تسهیل پشتیبانی از قوای اعزامی خود به اتحاد جماهیر شوروی همچون احداث خطوط مواصلاتی راهآهن و در ایران به انجام رساندند با وضعیت اموری که رضاخان شخصا9 سالها مسئولیت مستقیم آنها را به عهده داشت مقایسهای به عمل آورند و به قضاوت دقیقی نائل آیند. برای نمونه قطعا9 در پایان بیست سال سلطنت رضاخان به عنوان یک نظامی، چگونگی وضعیت ارتش میتواند گویای خدمات و توانمندیهای وی باشد. به ویژه آنکه ایشان سالها قبل از سلطنت نیز از سوی ژنرال دیکسن به فرماندهی نیروهای مسلح ایران انتخاب شده بود. در این زمینه علاوه بر مطالبی که تاریخنویسان در مورد چگونگی وضعیت ارتش گفتهاند اظهارات خانم تاجالملوک میتواند ملاک خوبی برای سنجش باشد: «رزمآرا و سرتیپ عبدالله هدایت هم با شدت و حرارت استدلال میکنند که ارتش ایران حتی نمیتواند یک ساعت مقاومت کند! رضا کمی بحث و تحقیق و سوال وجواب میکند و متوجه میشود که فرماندهان در تمام این سالها برای آنکه اسلحهها کثیف نشوند و یا معیوب نشوند و مهمات خرج و حیف و میل نشود چوب دستی به جای تفنگ به دست سربازها میدادهاند و سربازها با چوب دستی و تفنگهای بدلی مشق میکردهاند.» (ص293)
بنابراین رضاخان که تنها تخصصش نظامیگری بود (البته دون پایه) و این گونه از وضعیت ارتش بیاطلاع بود و به آن رسیدگی نمیکرد چگونه میتواند به عنوان یک فرد بیسواد که به اعتراف همسرش خواندن و نوشتن را بعد از سپهسالاری و به سلطنت رسیدن آموخته است، کارهای عمرانی آلمانیها را در ایران در جریان جنگ جهانی دوم، به حساب خود ثبت کند؛ درواقع باتوجه به اینکه حاصل کار رضاخان در ارتش این بوده که نیروهای تحت امر وی قبل از رسیدن متفقین به مرز ایران متواری میشوند و حتی یک گلوله نیز در برابر قوای متجاوز شلیک نمیکنند، بخوبی میتوان نسبت به توانمندیهایی که بعدها در دوره فرزندش تاریخ نویسان درباری به نام وی به ثبت رساندهاند قضاوت جامعی داشت. پهلوی اول در یادداشتهایش که بخشی از آن را خانم تاجالملوک در این کتاب آورده است، در مورد ملاقات خود با سفیر و برخی اعضای سفارت آلمان میگوید: «اینطور که آلمانها گفتند مأموران شما معتاد به افیون هستند و در خواب غفلت به سر میبرند، اگرچه خودم را از این حرف ناراحت نشان دادم، اما از شهامت و راستگویی اعضای سفارت آلمان خوشم آمد» (ص290)
حال ببینیم عامل ترویج تریاک و سایر افیونها چه کسی بوده و ریشه این درهم ریختگی و لجام گسیختگی را باید در کجا سراغ گرفت: «رضا مطابق عادت مالوف صبحها که از خواب بلند میشد به اندازه یک پشت ناخن تریاک استعمال میکرد و ایضا9 شب هم! ملوانان هندی که با تریاک آشنا بودند وقتی بوی تریاک از کابین رضا بیرون میزد، پشت در کابین ازدحام میکردند تا از بوی تریاک کیفور شوند! کاپیتان انگلیسی و یکی از دو صاحب منصب عمده هم که با رضا طرح دوستی ریخته بودند به کابین او میرفتند و یکی دو بست میزدند. فایده این مسافرت یکی هم این بود که چند نفر از خدمه کشتی بندرا تا رسیدن ما به مقصد تریاکی شدند! (ص321)
موضوعات متنوعی در این خاطرات طرح شده است که هر یک میتواند مبنای مطالعه و تحقیقی مستقل باشد. لذا مطالعه دقیق این کتاب را به همه علاقه مندان به تاریخ این سرزمین بویژه دانشجویان و پژوهشگران توصیه میکنیم.


دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها