در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرده اول؛ روایت شیوا
وقتی صمد به خواستگاریام آمد دختر هجده سالهای بودم که از فقر شدید خانوادگی رنج میبردم. پدرم مرد فقیری بود که شش فرزند داشت. هرکدام از ما که از خانه میرفتیم هزینهای از زندگیاش کم میشد به همین سبب وقتی خواستگاری میآمد او دیگر به این فکر نمیکرد که مرد لایقی هست یانه یا اینکه ما او را دوست داریم یا نه. جواب بله را میداد و تمام. وقتی صمد از من خواستگاری کرد پدرم قبل از اینکه نظرم را بپرسد گفت موافق است. با اینکه به او اعتراض کردم اما خودم هم میدانستم فایدهای ندارد. یک ماه بعد سر سفره عقد مردی نشستم که هیچ چیزی از او نمیدانستم. تازه دیپلم گرفتهبودم و پدرم میگفت لازم نیست بیشتر از این درس بخوانی.
بعد از ازدواج خیلی زود بچهدار شدم و دخترم به جمع ما اضافه شد. من و صمد رابطه سردی با هم داشتیم اما دعوا نمیکردیم. دخترم که آمد سرگرم بزرگ کردن او شدم. دلم میخواست در کنکور شرکت کنم، اما صمد مخالف بود و میگفت بچه را چه میکنی؟ صمد حاضر نبود کمک کند دخترمان را باهم بزرگ کنیم. با اینکه شغلش آزاد بود، میتوانست وقتش را تنظیم کند و موقعی که من دانشگاه میروم خانه باشد اما این کار را نمیکرد.
وقتی دخترم هفت ساله شد تصمیم گرفتم در کنکور شرکت کنم و گفتم زمانی که دخترمان مدرسه است به دانشگاه میروم و اینطوری کلاسهایم را تنظیم میکنم. شوهرم چارهای بجز اینکه قبول کند نداشت. البته فکر نمیکرد بعد از این همه سال قبول شوم. من با تلاش زیاد توانستم در کنکور دانشگاه دولتی قبول شوم. رشته طراحی صنعتی میخواندم. دورانی که درسم را میخواندم خیلی سخت بود؛ رسیدگی به کارهای خانه و درسهای دخترم از یک طرف و امتحانات خودم از طرف دیگر زندگی را برایم دشوار کرده بود.
با این حال تحمل کردم و کاری کردم که صمد اصلا سختی نکشد چون میدانستم منتظر کوچکترین بهانهای است که به من بگوید دیگر نباید دانشگاه بروی. بعد از پایان درسم کار را با طرحهای کوچک شروع کردم و کمکم توانستم در یک شرکت معتبر، طراح موفقی شوم. پول خوبی درمیآوردم و در برابر پولی که صمد به خانه میآورد خیلی زیاد بود. با اینکه مشکل مالی ما حل شده بود اما صمد حاضر نبود استقلال مرا قبول کند و مرتب با هم دعوا میکردیم. با این حال چون زحمت زیادی کشیده بودم نمیخواستم شغلم را از دست بدهم. گاهی پیش میآمد که صمد ماهها با من صحبت نمیکرد. باوجود زندگی جهنمیای که داشتم بهخاطر دخترم تحمل میکردم. چند بار هم تا آستانه طلاق و جدایی رفتیم اما چون صمد تهدید کرده بود بچه را از من میگیرد دوباره به زندگی برگشتم.
دخترم ده ساله بود که دوباره باردار شدم من این بچه را نمیخواستم اما کار خدا بود. فرزند دومم پسر بود. یک سال بهخاطر او نتوانستم سرکار بروم. بعد از یک سال دوباره سرکار رفتم. مدیرم که مرا طراحی توانا میدانست قبول کرد بچه را با خودم به محل کارم ببرم. بعد از مدتی مادرشوهرم گفت از بچه نگهداری میکند و من هم خوشحال شدم. بچه دوم هم نتوانست رابطه من و صمد را خوب کند و او بیشتر شبها به خانه نمیآمد. در همین اوضاع و احوال متوجه شدم پسرم از یک بیماری روحی رنج میبرد.
مدتی کارم را تعطیل کردم تا شاید با بودن در کنار پسرم به درمان او کمک کنم اما دکترها گفتند زمان زیادی برای درمان او لازم است و شاید هیچوقت هم نتواند مثل یک آدم عادی زندگی کند. از وقتی در خانه ماندم رابطه من و صمد بدتر شد. حالا تصمیم دارم از او جدا شوم. مدتی است دوباره سرکار میروم و شرایطم خوب شده. این بار برای جدایی جدی هستم و دیگر نمیخواهم به زندگیای که این همه سال آزارم داده برگردم. صمد برای اینکه به من فشار بیاورد میخواهد بچهای را که مریض است و به مراقبت مادرش نیاز دارد از من بگیرد. به او گفتهام اگر این کار را بکند حتما مهریهام را اجرا میگذارم.
پرده دوم؛ روایت صمد
من هم مثل شیوا وقتی با او ازدواج کردم علاقه زیادی به این وصلت نداشتم. ما از قبل همدیگر را نمیشناختیم. مادرم شیوا را دیده و از او خوشش آمده بود من هم قبول کردم ازدواج کنم. از همان اول هم قرارمان این بود که خانه مادر من زندگی کنیم. چون مادرم زن تنهایی بود و نمیتوانست بدون من کارهایش را انجام بدهد. او به مراقبت نیاز داشت. شیوا از همان روزهای اولی که به خانه ما آمد بهانهگیریهایش را شروع کرد. میگفت دوست ندارد با مادرشوهر در یک خانه باشد. به او گفتم چارهای ندارد چون من از اول هم این موضوع را گفته بودم. بعد گفت میخواهد درس بخواند. واقعا نمیتوانستم کمکش کنم. من سخت کار میکردم علاوه بر هزینه زندگی خودم باید خرج مادرم را هم میدادم. بنابراین نمیتوانستم از حجم کاریام کم کنم. به من میگفت چرا برادرانت هزینه زندگی مادرت را نمیدهند.
واقعیت این است که به من ربطی نداشت آنها چه میکنند. زنی که موهایش به خاطر من سفید شدهبود حق بزرگی به گردنم داشت و من تا جان دارم فدایی او خواهم بود. شیوا از این چیزها ناراحت بود. وقتی دخترمان به مدرسه رفت دوباره زمزمههایش را شروع کرد. من هم گفتم قبول، درس بخوان. اما باید بدانی مسئولیت بچه با خودت است. قبول دارم سختی زیادی کشید و پول زیادی هم به خانه من آورد اما این پول نباید به قیمت آبروی من تمام میشد.
شیوا از دوست و آشنا تا فامیل به همه میگفت بیشتر از من درآمد دارد و اگر زندگیمان روبه خوبی است، او باعث شده است. این حرف برایم خیلی سنگین بود. تحقیر میشدم و آنقدر از این موضوع ناراحت بودم که از شیوا خواستم دیگر سرکار نرود و اگرهم میرود پولش را برای خودش نگه دارد. پسرم که به دنیا آمد او حاضر نشد تا زمان بزرگ شدن فرزندمان صبر کند. بیتوجهیهای او بهعنوان یک مادر به فرزندمان آنقدر زیاد بود که بچه را دچار بیماری روحی کرد البته مشکلش مادرزاد بود اما به هرحال نبود مادر خیلی اذیتش کرد. حالا هم پزشکان میگویند او دوران نوجوانی سختی خواهد داشت و ممکن است این آسیب آنقدر شدید باشد که شاید در ظاهر خوب شود اما تا پایان عمرش درگیریهای زیادی با آن خواهد داشت.
حالا شیوا تصمیم گرفته از من جدا شود. اگر ما دو بچه نداشتیم من به این جدایی رضایت میدادم چون زندگی خوبی نداریم. اما به خاطر بچههایم نمیخواهم از او جدا شوم هر چند درخواست ما طلاق توافقی است. اگر هم از هم جدا شویم اجازه نمیدهم فرزندانم با زنی باشند که میخواهد دوباره ازدواج کند تا بتواند به اهدافش برسد و به فقری که در خانه پدرش داشته پایان بدهد. او با سختیای که به خانواده تحمیل کرد و آسیبی که به ما زد، به هدفش رسید و حالا میخواهد همه چیز را رها کند. من اجازه نمیدهم بچههایم با زنی باشند که موفقیت خود را در تحقیر دیگران میداند. آنها از مادرشان چیزی یاد میگیرند که در زندگی مثل سم است.
میدانم فرزندانم به خاطر اینکه مجبور هستند فقط پیش یکی از ما باشند ضربه سختی خواهند خورد، اما مقصر نیستم و اگر جانم را بدهم بچههایم را نمیدهم.
نظر کارشناس
طلاق عاطفی و بحران خانوادگی
عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده
اینکه ازدواج صمد و شیوا ازدواج درست و ناشی از شناخت و علاقه نبوده امری واضح است و نیازی به توضیح نیازی ندارد. آنچه ما در زندگی این زوج میبینیم این است که گرچه آنها حالا برای طلاق قانونی اقدام کردهاند، اما از همان ابتدا به طلاق عاطفی مبتلا بودهاند. طلاق عاطفی به این معنی است که زن و شوهر طرف مقابل را شریک زندگی خود نمیدانند و از بودن کنار دیگری احساس رضایت نمیکنند به همین دلیل اگرچه زیر یک سقف هستند اما جدا از هم زندگی میکنند و هر یک به فکر خواستهها و دغدغههای خودش است. متاسفانه زوجهای زیادی دچار طلاق عاطفی میشوند و هرگز هم برای برونرفت از این بحران خانوادگی کاری انجام نمیدهند در حالیکه چنین زن و شوهرهایی حتما باید مشاوره شوند تا بتوانند مشکلاتشان را رفع کنند. زندگی در شرایط طلاق عاطفی نهتنها به خود زن و مرد لطمه میزند بلکه صدمات زیادی نیز به فرزندان آنها وارد میکند. البته چون این زوج درباره بیماری پسرشان توضیح کاملی ندادهاند در این خصوص نمیتوان اظهارنظر قطعی کرد.
سولماز خیاطی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: