گفت‌وگو با مردی که در 70 سالگی مرتکب قتل شد

اعدام می‌شدم بهتر بود

هرچند سعید به خاطر قتل زنی که با او رابطه داشت قصاص نشد و اولیای‌دم رضایت دادند، اما اتفاقاتی در زندگی‌اش افتاد که خودش معتقد است از ده بار قصاص برایش بدتر‌ بود. او که در شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران به لحاظ جنبه عمومی جرم محاکمه ‌شده ‌است، جزئیات این قتل را برای ما توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۵۷۴۲۸۶

چه مدتی است در زندان هستی؟

حدود یک سال و دو ماه.

به اتهام قتل؟

بله. متهم هستم زنی را به قتل رساندم.

چند سال داری؟ مقتول چه نسبتی با تو داشت؟

70 ساله هستم. مینا مدتی همسر صیغه‌ای من بود البته از هم جدا شده بودیم، اما من همچنان به او علاقه‌مند بودم.

چرا با او عقد دائم نکردی؟

نمی‌توانستم. خودم همسر و فرزند دارم و نمی‌توانستم او را عقد کنم.

خانواده‌ات از این ماجرا خبر داشتند؟

نه هیچ اطلاعی نداشتند برای این که آنها با خبر نشوند صیغه‌اش کرده‌بودم.

پس می‌ترسیدی خانواده‌ات بفهمند؟

بله. دوست نداشتم آنها بفهمند. من زندگی آرامی داشتم و این موضوع زندگی‌ام را به هم می‌ریخت.

مینا را واقعا دوست داشتی یا فقط به او عادت کرده بودی؟

اوایل که با او آشنا شدم به او دل بستم و می‌خواستم زندگی خوبی با هم داشته‌ باشیم، اما بعد اختلافاتی پیش آمد که دیگر نتوانستیم ادامه بدهیم.

مثلا چه اختلافاتی؟

اختلافات زیادی داشتیم او جوان بود و من پیر. مینا 25 سال از من کوچک‌تر بود و همین باعث می‌شد نتوانیم حرف هم را بفهمیم. شرایط سختی بود. من آرامش می‌خواستم، اما او شور و هیجان داشت این باعث اختلاف بین ما بود.

مینا پیش​‌تر ازدواج کرده بود؟

بله. یک بار ازدواج کرده بود. آن طور که به من گفت شوهرش زمانی که او خیلی جوان بود فوت کرده‌ بود. او دو پسر داشت که من خیلی برایشان خرج کردم. واقعا در حقشان پدری کردم.

تا به حال شده بود سر بچه‌ها با هم درگیر شوید؟

اختلاف اصلی ما سر بچه‌ها بود. مینا هرچند وقت یکبار از من پول می‌گرفت و می‌گفت می‌خواهد برای یکی از پسرانش کاری انجام بدهد. من اصلا دوست نداشتم بابت این مسائل پول بدهم.

پس چرا به خواسته مینا تن می‌دادی؟

اوایل به خاطر خودش این کار را می‌کردم چون مینا را دوست داشتم، نمی‌خواستم دلش بشکند. می‌خواستم خوشحال باشد. به همین خاطر هرچه پول می‌خواست به او می‌دادم، اما بعد کم‌کم کارهایی کرد که همه چیز به هم ریخت.

بچه‌های مینا بزرگ بودند؟

بله هر دو پسرش بزرگ بودند. یکی از آنها ازدواج کرده بود. حتی مخارج ازدواجش را از من گرفت. آن موقع پول را دادم چون فکر می‌کردم مینا به آن احتیاج دارد. یک روز به خانه مینا رفتم و دیدم دختر جوانی در خانه ‌است. وضع او کمی آشفته بود از مینا پرسیدم چرا ناراحت است گفت پسر بزرگم عاشق این دختر شده، اما چون ما پولی نداریم برایش عروسی بگیریم و او را سر و سامان بدهیم با مشکل روبه‌رو شده‌ایم. او گفت بیا در حق پسرم پدری کن و پولی به او بده که بتواند مراسم عروسی را برگزار کند. من هم که دیدم خیلی ناراحت است قبول کردم یک هفته بعد گفت به خواستگاری آن دختر رفتند و همه چیز را تمام کردند. حدود ده میلیون تومان به پسر مینا دادم که برای خودش عروسی بگیرد.

مینا غیر از این مورد باز هم از تو پول گرفت؟

بله. مدتی بعد به من گفت برای پسر دومش ماشین می‌خواهد می‌گفت پسرش بیکار در خانه می‌نشیند و درآمدی ندارد. اگر برایش خودرو بخریم سرکار می‌رود و دیگر کاری به کار ما ندارد باز حدود پنج میلیون تومان هم دادم تا برای پسر دومش ماشین بخرد. تقریبا همه خرج خانه مینا را می‌دادم.

گفتی از مینا جدا شده ‌بودی. چرا؟

بعد از این که با هم اختلاف پیدا کردیم صیغه‌نامه را از او گرفتم به محضری که صیغه کرده ‌بودیم رفتم و آن را باطل کردم. نمی‌خواستم دوباره پیش این زن برگردم و می‌خواستم بالاسر خانواده خودم باشم، اما امان از رفتارهای مینا.

چه شد دوباره برگشتی؟

مینا چند بار به من زنگ زد و خواست دوباره با هم صحبت کنیم. البته من هم دلتنگش شده‌ بودم. نمی‌خواستم موضوع بیشتر از این کش پیدا کند. به همین خاطر هم به دیدنش رفتم بعد هم رابطه ما دوباره شروع شد.

نگران این نبودی که خانواده‌ات موضوع را بفهمند و وضع زندگی‌ات به هم بریزد؟

خیلی نگران بودم. اگر آنها می‌فهمیدند آبرویم می‌رفت. مینا هم این موضوع را فهمیده‌ بود و می‌دانست نمی‌توانم کاری بکنم و مجبورم به خواسته‌هایش عمل کنم به همین خاطر هم هر بار مبلغ بیشتری از من پول می‌خواست. هربار هم که مقاومت می‌کردم می‌گفت موضوع رابطه‌مان را به خانواده‌ات می‌گویم. من هم از ترس مجبور بودم به حرف‌هایش گوش کنم.

اما تو گفتی او را دوست داشتی. در واقع تو هم می‌خواستی به این رابطه ادامه بدهی. چه شد تصمیم گرفتی او را بکشی؟

تصمیمی برای قتل نداشتم. وقتی فهمیدم بعد از من با مرد دیگری رابطه برقرار کرده است ناراحت شدم. او به من خیانت کرد و بعد هم تهدیدم کرد موضوع را به خانواده‌ام می‌گوید. به من خیانت شده ‌بود آبرویم هم در خطر بود یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم و دیگر نفهمیدم چه می‌کنم.

قتل چطور اتفاق افتاد؟

آن روز با من تماس گرفت و گفت می‌خواهد مرا ببیند. گفتم کار دارم و نمی‌آیم. بیشتر از شش بار با من تماس گرفت. مجبور شدم بروم یعنی راستش خودم هم دلم برایش تنگ شده ‌بود. سفارش خرید داده‌ بود. هرچه خواسته بود، خریدم و به خانه‌اش رفتم. اول همه چیز خوب و رفتار مینا عادی بود، اما بعد با هم جر و بحث کردیم و یکدفعه کنترل خودم را از دست دادم.

چطور او را کشتی؟

وقتی دعوا کردیم شمعدانی را از روی زمین برداشتم و او را زدم. اصلا نمی‌دانم چرا این کار را کردم. از خود بیخود شده بودم. بعد که بیهوش شد چاقو برداشتم و زدمش. بعد هم با سیمی که دور گردنش پیچیدم کار را تمام کردم.

پزشکی قانونی گفته ضرباتی که با شمعدان بر سر مقتول وارد کردی مهلک بود و دیگر لازم نبود ضربات دیگر را بزنی. علت مرگ را هم همان ضربات شمعدان اعلام کرده ‌است. توضیح بده چرا بعد از چاقو و سیم استفاده کردی؟

راستش اصلا کارهایم دست خودم نبود. خیلی ناراحت بودم مثل آدم‌های روانی شده بودم واقعا نمی‌دانم چرا این کار را کردم.

اگر واقعا دست خودت نبود چطور توانستی دست‌ها و چاقوی خونی را بشویی و بعد در کمال هوشیاری از خانه خارج شوی؟

اگر دوباره به آن زمان برگردم فکر نمی‌کنم بتوانم آن کارها را انجام بدهم. هر چه توضیح بدهم شاید قانع نشوید.

بعد از قتل چه کردی؟

بلافاصله از خانه بیرون رفتم. پسر مقتول را جلوی در خانه دیدم. اصلا با او حرفی نزدم. بلافاصله سوار خودرویم شدم و رفتم.

چه مدتی بعد از قتل بازداشت شدی؟

حدود دو هفته بعد. در واقع مدت زمان زیادی طول نکشید.

وقتی خانواده‌ات متوجه شدند چه اتفاقی افتاده است چه کردی؟

از آنچه می‌ترسیدم سرم آمد. خانواده‌ام فهمیدند و دیگر آبرویی برایم نماند. نمی‌دانستم باید چطور با آنها روبه‌رو شوم، اما خدا را شکر همسر و فرزندانم خیلی عاقلانه برخورد کردند. آنها به من کمک کردند. هرچند دیگر مثل قبل با من رفتار نمی‌کنند. برای این که از این مهلکه بیرون بیایم هر چه داشتم فروختم و هر چه پس‌انداز داشتم روی آن گذاشتم. وقتی از زندان بیرون بیایم نمی‌دانم چطور باید زندگی کنم.

چه شد اولیای‌دم قبول کردند رضایت بدهند؟

آنها خیلی ناراحت بودند با این که می‌دانستند من خیلی مادرشان را دوست داشتم با این حال وقتی بچه‌های من برای صحبت کردن رفتند و از آنها خواستند رضایت بدهند چون خیلی کمکشان کرده بودم قبول کردند.

برنامه‌ای برای زندگی‌ آینده‌ات داری؟

برای من در این سن و سال همین که مهر جنایتکار روی پیشانی‌ام خورد، انگار هزار بار اعدام شدم. همه سال‌های عمرم را سعی کردم با شرافت بگذرانم و دست از پا خطا نکنم، اما وقتی پا به سن گذاشتم و زندگی‌ام به آرامش رسید و بچه‌هایم سرو سامان گرفتند این طور به دام افتادم. من عروس و داماد و نوه دارم. آبروی بچه‌هایم هم رفته ‌است. نمی‌دانم باید چطور آسیبی که به آنها زدم جبران کنم. واقعا شرمنده آنها شده‌ام. سال‌های پیری‌ام را با بی‌آبرویی می‌گذرانم. گاهی فکر می‌کنم اگر اعدام می‌شدم بهتر بود. اعتبار و آبرویم را از دست دادم و زمانی هم برای جبران آن ندارم. حالا در پیری باید چشمم به دست بچه‌هایم باشد تا آنها کمکم کنند و بتوانم زندگی‌ام را اداره کنم. همسرم هنوز من را نبخشیده. با این که خیلی تلاش کرد رضایت بگیرم و در واقع او بود که به بچه‌ها می‌گفت باید چه بکنند، اما من را نبخشیده است. او 40 سال است همسرم است و من هیچ وقت نمی‌خواستم دلش را بشکنم.

حرفی داری با خانواده مقتول یا خانواده خودت بزنی؟

از خانواده مینا به خاطر این که رضایت دادند تشکر می‌کنم. آنها می‌دانند مادرشان را دوست داشتم. از خانواده خودم هم عذرخواهی می‌کنم چون نتوانستم پدر خوبی برای بچه‌ها و شوهر خوبی برای همسرم باشم. درخواست دارم آنها هم من را ببخشند. از خدا هم می‌خواهم کمکم کند تا بتوانم اشتباهاتم را جبران کنم.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها