در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صبح زود از خواب بیدار میشوم، فنجانی قهوه برای خودم درست میکنم و کولهای را که دیشب جمع کرده و بستهام بر میدارم. شب قبل با میزبانم میراندا خداحافظی کرده و قول دادهام که کلید را روی در بگذارم. ترمینال ونهایی که به مرز میروند جایی در نزدیکی خانه میرانداست. این وقت صبح به جز من تنها کارمندها و بچه مدرسهایها در خیابانها هستند. از پسری که لباس مدرسه آبی رنگی به تن کرده آدرس ترمینال را میپرسم. با انگلیسی روان و لهجه دلنشینی مسیر را به دقت برایم شرح میدهد و اضافه میکند: «اگر برای مدرسه رفتن دیر نبود خودم باهات میآمدم.» قیافه گرفته دم صبح من به لبخند باز میشود و میگویم: «خیلی هم ممنون!»
یک رستوران خاچاپوری نزدیکی ترمینال هست . میدانم که با گذشتن از مرز دیگر دستم به خاچاپوری پنیری نخواهد رسید. با این حال آنها فقط خاچاپوری تخممرغی دارند و من به خودم قول دادهام که دیگر هرگز به این نوع خاچاپوری لب هم نزنم. با اینکه هیچوقت کشته مردهاش نبودم، اما از اینکه تا بار دیگری که گذرم به گرجستان بیفتد شانس خوردن خاچاپوری پنیری را نخواهم داشت، غمگین میشوم.
ون، آماده حرکت است. روی صندلی پشت راننده مینشینم و راه میافتیم. هوا بارانی است و برگ درختها خیس و آبچکان. نیم ساعت بعد به مرز گرجستان و ترکیه میرسیم. از ون پیاده میشوم. اینجا حتما باید یکی از زیباترین مرزهایی باشد که بین دو کشور وجود دارد. یک طرف دریای سیاه به آبیترین رنگی گسترده شده و در طرف دیگر کوهستانهای پردرخت قد برافراشتهاند. ساختمانی بزرگ و عجیب و غریب، از بتون سفید، که گمان میکنی یک توده شکمپر مارپیچی است و از دور به نظر یک سازه بیمصرف میآید، مرز دو کشور را از هم جدا کرده است.
مهر خروج را در مرز گرجستان و مهر ورود را کمی جلوتر در مرز ترکیه در گذرنامهام میزنند. باید از میان کامیونها و ماشینهای سنگین پرسر و صدایی که تمام محوطه را اشغال کردهاند، بگذرم. حالا در خاک ترکیهام. یک کافه رستوران بزرگ در این طرف مرز وجود دارد. دریا چند متری پایینتر از لبه پرتگاه است و صندلیهای رستوران روی سکویی بر آن بلندی چیده شدهاند. دلم میخواهد ساعتی همین جا بنشینم و استکانی چای بنوشم. اما تا استانبول کیلومترهای زیادی باقیمانده و بهتر آن است که از همین حالا راه بیفتم.
کوله را کول میکنم و از کنار صف طولانی کامیونها و ماشینهای سواری که در حاشیه جاده توقف کردهاند، میگذرم. ربع ساعت پیادهروی میکنم تا به اول جاده برسم. روی کوله مینشینم. جنگل روبهرو در آن طرف جاده از شیب کوه بالا رفته و دریا در پشت سرم بعد از ردیف درختان سبز و خیس کاج و سرو در پایین پرتگاهی آرام گرفته است. سگ سیاهی در تمام مدت انتظار، مشایعتم میکند و به حرفهایم گوش میدهد. با اینکه رابطه چندانی با سگها ندارم از اینکه در حصار جنگل و دریا تنها نیستم خوشوقتم.
جایی که ایستادهام هیچ خبری از خودرو نیست. ساعت نزدیک ده است و فکر میکنم شاید هنوز آنقدرها که باید از روز نگذشته باشد. کولهام را روی نردههای پهن کنار خیابان میگذارم، خودم از نردهها بالا میکشم و کنارش مینشینم. کامیونی جلوی پایم ترمز میکند و دختر و پسر موبوری از آن پیاده میشوند. راننده کولههایشان را از صندلی پشت بیرون میکشد و تحویلشان میدهد. به هم لبخند آشنای آدمهای کوله به پشت را میزنیم. آنها کولههایشان را کول میکنند و پای پیاده از مقابل چشمانم دور میشوند.
ساغر فروتن
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: