کارآگاه دستور داد جسد را پایین بیاورند. بعد از آنکه پیکر بیجان یاسر را با دقت برانداز کرد، گشتی هم در مغازه زد تا ببیند چیز غیرعادی وجود دارد یا خیر. نحوه قرار گرفتن صندلی زیر طناب و شواهد دیگر نشان میداد یاسر خودش به استقبال مرگ رفته است؛ اما کارآگاه احساس میکرد باید بیشتر تحقیق کند. شم پلیسی یا حس ششم به او میگفت کاسهای زیر نیم کاسه است و نباید موضوع را سرسری گرفت.
اولین کسی که به پرسش مشفق جواب داد،جوانی به نام کامیار، شاگرد مغازه بود. او از سیر تا پیاز زندگی صاحبکارش را تعریف کرد و گفت یاسر قرار بود با دختری ازدواج کند، اما وقتی نتیجه آزمایشهایشان را گرفتند، معلوم شد امکان ازدواج برایشان وجود ندارد، مگر اینکه قید بچهدار شدن را بزنند.
یاسر از آن اتفاق خیلی ناراحت بود. چند روزی میشد که اصلا حال خوبی نداشت؛ اما فکر نمیکردم این طور کار دست خودش بدهد.
کارآگاه از کامیار پرسید: زمان خودکشی تو کجا بودی؟
ما همیشه مغازه را ساعت 10 باز میکنیم. من هم به موقع آمدم و وقتی رسیدم دیدم پلیس اینجا جمع شده است.
کامیار در را روی ماموران باز کرده بود، چون به غیر از او و متوفی کسی کلید نداشت. کارآگاه این دفعه سراغ مردی رفت که پلیس را خبر کرده بود.
من آن طرف خیابان مغازه موبایل فروشی دارم. هر روز هم از ساعت 8 مغازه را باز میکنم. امروز یاسر زود آمد. تعجب کردم. گوشیخود را برای تعمیر به من داد و به مغازه خودش رفت. وسط کار خواستم از یاسر بپرسم اطلاعات ذخیره شده در موبایلش را میخواهد یا نه که وقتی این طرف خیابان آمدم، دیدم در قفل است. دقت که کردم از پشت پنجره جسد را دیدم که تاب میخورد.
مرد موبایلفروش توضیح داد گوشی یاسر را ساعت 8 و 30 دقیقه تحویل گرفته و دو ساعت بعدجنازه او را دیده است. لوکسفروشی دوربین مداربسته نداشت و مشفق از مرد همسایه خواست فیلم دوربینهای او را ببیند. موبایلفروش مخالفتی نکرد. زوایای دوربین طوری بود که نمیشد در ورودی لوکسفروشی را دید؛ اما کارآگاه مطمئن شد در مدت دو ساعت یاسر در مغازه خودش بوده و جای دیگری نرفته است. مشفق شکی نداشت، مرگ یاسر خودکشی نیست، بلکه او را کشتهاند و از آنجا که به غیر از کامیار شخص دیگری کلید مغازه را نداشت، سرگرد دستور بازداشت او را صادر کرد.
کامیار تا پنج روز اول مصرانه میگفت وقتی به محل رسیده که ماموران هم آمده بودند؛ اما وقتی پزشکی قانونی اعلام کرد در خون مقتول سم پیدا شده و ابتدا او را بیهوش و سپس حلقآویز کردهاند، پسر جوان هم تصمیم گرفت واقعیت را بگوید.
از دخل دزدی کرده بودم و یاسر مچم را گرفته بود. او میخواست هم به پدرم خبر بدهد و هم از من شکایت کند. روز حادثه ساعت 9 صبح آخرین مهلتی بود که باید پولها را پس؛ اما خرجشان کرده بودم برای همین آبمیوه خریدم و داخل آن سم ریختم. بعد به بهانه آشتی کردن به مغازه رفتم و آبمیوه را به یاسر دادم و بعد از اینکه خوابش برد او را حلقآویز کردم. طراحی مغازه جوری بود که توانستم این کارها را پشت چند کمد چوبی بزرگ انجام بدهم و بعد کمدها را طوری جا به جا کردم که در نبودنم جسد از بیرون پیدا باشد و مردم پلیس را باخبر کنند. خودم هم سریع از مغازه بیرون رفتم.
شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه مشفق چگونه متوجه شد یاسر خودکشی نکرده بلکه به قتل رسیده است.
پاسخ معمای شماره قبل: کلاه ایمنی کارگر جوان سالم و تمیز کنار جنازه افتاده بود و این نشان میداد کلاه را بعدا آنجا گذاشتهاند و زمان سقوط سر مقتول نبوده است. حال آنکه شکی وجود نداشت که متوفی بدون استفاده از تجهیزات ایمنی دست به کار نمیشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم