در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شب باشد یا روز فرقی نمیکند. هر زمانی که لازم باشد ماموران اورژانس باید به ماموریت امدادی بروند. برای باقر و امیر هم همینطور بود. دو تکنیسین دورودی مامور شدند تا بیماری را به یکی از بیمارستانهای بروجرد برسانند، اما در زمان برگشت با حادثهای مواجه شدند که هرگز فکرش را هم نمیکردند. بیاحتیاطی یک راننده دیگر باعث شد تا باقر جانش را براحتی از دست بدهد و امیر معجزهآسا جان سالم به در ببرد.
توقف ممنوع
«ساعت هفتونیم شب به من و باقر ماموریت دادند که باید بیماری را به یکی از بیمارستانهای بروجرد منتقل کنیم. بیمار را سوار آمبولانس کردیم و راه افتادیم. بیمار را که تحویل بیمارستان دادیم، شب دوباره حرکت کردیم تا به دورود برگردیم. جادهای که در آن بودیم، فقط دو باند داشت و هر دو باندش هم رفت بود و برگشت نداشت.» اینها را امیر میگوید، تکنیسینی که راننده آمبولانس مرگ بود و هنوز هم آثار تصادف در همه جای بدنش دیده میشود.
امیر در تاریکی شب و با سرعت مطمئنه در حال حرکت بود و گاهگداری هم با باقر صحبت میکرد. اگر اتفاق خاصی نمیافتاد تا سه ساعت دیگر به دورود میرسیدند. چند کیلومتر جلوتر از آمبولانس، یک خودروی تریلی هم در حال حرکت بود. راننده تریلی بعد از مدتی خودرو را به جای این که در جای مناسبی دور از خودروهای عبوری متوقف کند، در همان جاده پارک کرد و رفت تا بارنامهاش را تحویل بدهد.
تریلی در ظلمت شب گم شده بود و رانندههایی که از مسافت دورتری به سمتش میرفتند، محال بود آن را ببینند و تریلی وقتی در دیدرسشان قرار میگرفت که دیگر خیلی به آن نزدیک شده بودند و ممکن بود حادثه دردناکی رخ بدهد.
امیر میگوید: «همینطور که میرفتیم یکدفعه از دور چشمم به تریلی افتاد. اول فکر کردم در حال حرکت است و خیالم راحت بود که اتفاقی نمیافتد. به پنجاه متریاش که رسیدیم، دیدم متوقف شده است. یکدفعه فریاد زدم... یا خدا تریلی.... نمیدانم باقر صدای فریادم را شنید یا نه. اصلا حواسش به روبهرویش بود یا اینکه گوشی تلفن همراهش را نگاه میکرد. پایم را بسرعت روی ترمز گذاشتم تا آمبولانس را متوقف کنم. نه این که ترمز نداشته باشیم و بریده باشد از این نظر مشکلی نبود و خودرو نقص فنی نداشت، اما فاصلهمان با تریلی به قدری کم بود که تا به خودم بیایم با آن تصادف کرده بودیم. با این که شدت حادثه زیاد بود و کاپوت آمبولانس از بین رفته بود و زخمی شده بودم، اما نسبتا هوشیار بودم.
تصادف شدید بود و در آمبولانس باز نمیشد. با فشار در را باز کردم و با این که اوضاع و احوال اصلا خوبی نداشتم، سراغ باقر رفتم تا ببینم حالش چطور است. چند بار صدایش کردم، اما جواب نداد.»
تکنیسین نجاتیافته ادامه میدهد: «ضربان قلب و تنفس همکارم را کنترل کردم که هر دو را داشت، یعنی هنوز زنده بود، اما به خاطر اصابت سرش به شیشه از هوش رفته بود. شدت حادثه به حدی بود که فاصله بدن همکارم با جلوی داشبورد کم شده و داشبورد بالای پاهایش قرار گرفته بود و امکان نداشت بدون استفاده از تجهیزات آتشنشانی از خودرو خارج شود. به خاطر آسیبهای احتمالی به گردن، سرش را ثابت و راههای تنفسیاش را بررسی کردم. مراقب بودم که خون وارد حلقش نشود. چون اگر این اتفاق میافتاد احتمال فوت زیاد میشد.»
دیدن یک آمبولانس تصادفی با دو تکنیسین زخمی و خونین کافی بود تا رانندههای عبوری کنجکاو شوند و در شانه خاکی جاده توقف کنند تا ببینند چه خبر است. امیر با این که خونریزی داشت و ممکن بود به سرش هم ضربه وارد شده باشد، اما به سرعت با 115، نیروهای امدادی هلال احمر و آتشنشانی تماس گرفت و آنها را در جریان حادثه قرار داد و درخواست کمک کرد.
آغاز امدادرسانی
پس از اعلام گزارش وقوع این حادثه خیلی طول نکشید که خودروهای آتشنشانی، هلال احمر و آمبولانس آژیرکشان از راه رسیدند. حدس امیر درست بود و نمیشد بدون استفاده از تجهیزات کافی باقر را ازخودرو خارج کرد. با این که خود امیر هم اصلا وضع مناسبی نداشت و خون از سر و رویش جاری بود، اما به تکنیسینهایی که آمده بودند گفت بهتر است ابتدا به باقر رسیدگی کنند.
ادامه ماجرا را از زبان سامان رحیمی بخوانید که بهعنوان نیروی کمکی برای امدادرسانی به محل حادثه اعزام شده بود: «وقتی کد را اعلام کردند، حرکت کردیم. وقتی رسیدیم آتشنشانی و هلال احمر کارشان را انجام داده و «ولیپوری» را آزاد کرده بودند. امیری هم حال و روز خوبی نداشت و گیج و منگ بود. از وقوع حادثه به قدری شوکه و عصبی شده بود که نمیدانست چکار باید بکند. کابین آمبولانس کاملا مچاله شده بود. هر دو هم خونریزی داشتند.»
امیر میگوید: «نیروهای امدادی با استفاده از سنگ فرز و آهن در را باز و باقر را از آمبولانس خارج کردند. با بیرون آمدن همکارم همراه او بسرعت به سمت بیمارستان حرکت کردیم. وقتی رسیدیم پزشکان از او آزمایش سی.تی اسکن گرفتند. آزمایش نتیجه خوبی نداشت و وقتی جوابش را دیدم کاملا ناامید شدم. به خاطر ضربهای که به سرش خورده، مغزش حالت طبیعی خودش را از دست داده بود.»
گردن خود امیر هم بشدت آسیبدیده و سرش هم به شیشه اصابت کرده و ممکن بود جان وی هم در خطر باشد. ضمن این که بالای لب تکنیسین جوان هم جراحت عمیقی برداشته بود و خونریزی میکرد. از او هم آزمایش سی.تی اسکن گرفتند و معلوم شد علاوه بر جراحاتی که برداشته، نقاط مختلف بدنش هم دچار کوفتگیهای متعددی شده است. شاید الان این کوفتگیها خودش را نشان ندهد و خیلی او را اذیت نکند، اما بعدها و به مرور زمان که سنش بالاتر برود، امکان دارد مشکلات دیگر جسمی هم به مشکلات فعلیاش اضافه شود.
امیر در ادامه حرفهایش توضیح میدهد: «با این که چند روز از حادثه گذشته، اما هنوز اگر زیر پوست سرم را نگاه کنید خونمردگی میبینید. گاهی حتی سرم درد میگیرد.
نمیتوانم گردنم را صاف نگه دارم، اما مشکل اصلی من ممکن است چند سال بعد خودش را نشان بدهد. به دلیل ترومایی (هر نوع ضربه، جراحت، شوک، آسیب و حادثه وارد شده بر بدن انسان) که به نقاط مختلف بدنم وارد شده است ممکن است سالها بعد گردن درد بگیرم و همین گردن درد منجر به آرتروز بشود. یا ممکن است تاندونی در بدنم پاره شده باشد، اما مدتی بعد خودش را نشان بدهد، اما هنوز هم باورم نمیشود از این حادثه جان سالم به در برده باشم. خدا را به خاطر زنده ماندنم شکر میکنم.
اگر تریلی در حــــرکت بود هرگز این اتفاق نمـــــیافتاد. باقر هم چند روزی در بخش آی.سی.یو (مراقبتهای ویژه) بستری بود و هر روز به او سرکشی میکردم، اما شرایط جسمیاش هر روز نسبت به روز قبل بد و بدتر میشد و نسبت به بهبودیاش ناامیدتر میشدم. تا این که یک روز گفتند از دنیا رفته است. واقعا تحملش برایم سخت است، خیلی سخت.»
امیر بیشتر از این نمیتواند صحبت کند. او هرگز آن حادثه تلخ را از یاد نمیبرد، حادثه مرگباری که اگر راننده تریلی بیاحتیاطی نمیکرد، هرگز به وقوع نمیپیوست.
لیلا حسینزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: