در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

دو سه روز پیش در یکی از همان پیادهرویها بود که سوژه این یادداشت را سر یکی از کوچهها دیدم؛ از دور شبیه یک قتلعام جمعی بود، 15 عروسک، با دست و پای کنده شده یا صورتهای خطخطی و شکمهای دریدهای که از آنها پنبه بیرون زده بود، بدون لباس، با موهای به هم ریخته، روی هم ریخته بودند.
در عروسک خریدن برای بچهها سابقه دارم و به همین خاطر به محض دیدنشان حدس زدم هر کدام، در دورانی که صورتهایشان خطخطی نشده بود، بیلباس نشده بودهاند، کتک نخورده بودهاند و مثله نشده بودهاند، بیش از 50 هزار تومان میارزیدهاند.
به نظر میآمد عروسکها را پدر و مادری ثروتمند برای کودکی پرخاشگر خریدهاند و آنقدر مشغله داشتهاند که حتی یادش ندادهاند چگونه از آنها مراقبت کند.
شما جای من بودید از کنار آن همه عروسک مرده میگذشتید؟ اگر جای من بودید، اگر خبرنگار حوزه اجتماعی بودید، اگر بارها و بارها به مناطق محروم رفته بودید و بچههایی را دیده بودید در حسرت اسباببازی و لباس و غذا، از کنار آن همه عروسک راحت رد نمیشدید.
این شد که تصمیم گرفتم عروسکها را بغل بزنم و به خانه بیاورم و بیخیال نگاه رهگذرهایی شوم که وقت گشتن زبالهها، کنجکاوانه تماشایم میکردند. در خانه، عروسکهایم را شستم و ضدعفونی کردم.
لکههای جوهرشان که پاک شد، پارگیهای تنهای نخی و پنبهایشان را که دوختم، موهایشان را که شانه کردم و بستم، دست و پایشان را که جا زدم با پارچههای چیت ارزانقیمت، برایشان لباس دوختم و آن وقت، مثل مادری که به بچههایش نگاه کند و ذوق کند از سر و وضعشان، از تماشای 15 دخترم، لبخند روی لبم نشست.
هرکدام برای خودشان خانمی شده بود، براق و زیبا و سالم و شاید بشود گفت حتی بهتر از روز اول، چون حتما وقت تولید در کارخانه، کسی با عشق روی سرشان دست نکشیده بود، کسی با آنها حرف نزده بود و سفارششان نکرده بود که برای صاحبانشان همبازیهای خوبی باشند و کسی حوصله نکرده بود برایشان لباس بدوزد.
دخترها کجا رفتند؟ هرکدام رفتند خانه یکی از همان بچههای محروم که میشناختم. فکرش را بکنید عروسکهایی که شاید حالا باید میان زبالههای کهریزک بودند، دو سه شب است که هر کدام روی بالش نرم کنار صاحبان کوچکشان سر گذاشتهاند؛ صاحبان کوچکی که شاید گرسنه، لاغر و رنجور باشند اما دست کم دیگر حسرت عروسک ندارند.
یادمان باشد، آن بچهها که حالا هر کدام مادر عروسکی گرانقیمت با لباسهای دستدوز شدهاند، زیر آسمان همین شهر زندگی میکنند، هوای سربی همین شهر را در ریههایشان فرو میدهند و در خیابانهای همین شهر گدایی میکنند یا خردهریزه میفروشند.
ما برای آنها چه میکنیم؟ آیا حق داریم وضع مالیمان را بهانه بیتفاوتی نسبت به کیفیت پایین زندگیشان کنیم؟
مریم یوشیزاده - گروه جامعه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: